ميدان موانع
درويش به دست هاي علي خيره شد. انگشتر فيروزه در انگشت دوم از دست راست و انگشتر عقيق در انگشت چهارم از دست چپ. درويش فرياد كشيد: به خيالت اگر انگشتر به دست كني و از صبح تا شام معتكف مسجد شوي و زير لب كانه قل قل سماور، ذكر بگويي چيزي مي شوي؟ به هوا پري مگسي باشي، بر آب روي خسي باشي، بي جا گفته كه دل به دست آر تا كسي باشي ... حكما بايد دل از دست داد نه كه به دست آورد. دل از دست داده، كس باشد يا ناكس، باكش نيست. علي فتاح! به حجري كه جدت حاج فتاح بوسيده، اگر خود حجر، نگين انگشتري ات شود و خم ذوالفقار ركابش، هيچ نشده اي، هيچ نكرده اي، از خودت جنب نخورده اي، در بياور اين انگشترها را.
علي سربلند كرد، آرام گفت: گفته اند مداومت كنم در به دست كردنشان.
-: كه چه بشود؟
-: كه اثرش را ببينم.
-: اثرش چيست؟ حكما اين كه به بازي، دل به كس ديگري ببازي؟
-: درويش شعر مي گوييد شما؟ زندگي ام به هم ريخته، به جز اين دو انگشتري و گوشه ي مسجد شما، جايي را ندارم، كسي را ندارم.
-: كسي نداري؟ خيالت بي كس است كه كسي ندارد؟ نه، كس بي كسان علي ست. يا علي مددي! اين ناكس است كه كسي ندارد. فهمت بيجك گرفت؟
علي آرام سر تكان داد. درويش دستش را دراز كرد: بده من اين دو انگشتر را!
علي گفت: همه ي دين داري من به اين دو انگشتر است. وقتي اين دو تا را به دست دارم احساس...
-: دين داري، دين داري! مي شود دين دار خيلي چيزها نداشته باشد: انگشتر، جاي مهر روي پيشاني، محاسن، عبا، عمامه. اما بدان دين دار حكما دين دارد. جوان! اوج دين داري ابوالفضل العباس، كه آقاي همه ي لوطي هاي عالم است، ميداني كجا بود؟ ختم دين داري اش كنار علقمه بود. جايي كه اصلا دست نداشت كه تا دستش انگشت داشته باشد، اصلش انگشت نداشت تا انگشتش، انگشتر عقيق و فيروزه داشته باشد ...
علي آرام و خوابگرد انگشترها را در آورد و به دست درويش داد. درويش به انگشترها نگاهي كرد. چشمانش را بست و سري تكان داد. انگارچندشش شد. انگشترها را به داخل جو پرتاب كرد. علي بي اختيار فرياد كشيد، بعد آرام گفت: درويش! عقيق بود، فيروزه بود، بي وضو به شان دست نمي زدم.
-: فيروزه و عقيق چيست؟ لات بود و عزي! بت بود. حكما شنيده اي حكايت ابراهيم و بت ها را ....
برشي از رمان من او (رضا اميرخاني)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 10:34 توسط selenum
|
تخریب چی اسم گروه های جهادی ما به مناطق محروم بود.