خط مقدم

كنار منبر نشست. نگاهي به جمعيت كرد و .... زير لب خدا را شكر كرد. بعد رو كرد به قوام و گفت:«اهل سياست خيال مي كنند كه دور را مي بينند. البت مي بينند. اما نه خيلي دور را. حكما اگر خيلي دور را مي ديدند كارشان توفير مي كرد. اميرالمومنين، روحي فداه، اهل سياست بود، اما دور دور را مي ديد، جايي به قاعده ي قيامت، دور و دير... يا علي مددي»

قوام كه تازه مي خواست غذايش  را از داخل مجمعه بردارد، مكث كرد. به درويش مصطفي زل زد. آن قدر باهوش بود كه معناي حرف درويش مصطفي را دريابد. اين همه مورخ نيامد تحقيق كند كه قوام از ديدار با استالين بيش تر تعجب كرد يا از ديدن درويش مصطفي!

( برشي از رمان من او. از رضا اميرخاني)


خط مقدم

اين متن رو دو سال پيش براي نشريه ي ميقات نوشته بودم، با يك كم ويرايش به مناسبت روز خليج فارس اينجا آوردمش.

اول

ماجرا از اون جا شروع شد كه يه عده بچه تنبل و درس نخون آمريكايي، كه هميشه نمره ي جغرافي شون صفر بود، اومدن استخدام شدن توي يه مؤسسه به نام نشنال جئوگرافيك. بعد خواستن نقشه چاپ كنن. توي اون نقشه، اسم خليج فارس رو نوشتن خليج عربي و جلوي اسم سه جزيره ي ايراني ابوموسي و تنب بزرگ و تنب كوچك هم، نوشتن جزاير اشغالي. يعني اين سه تا مال امارات متحده است و ايران به زور اونا رو گرفته. ولي خب، ما ايراني ها هم كم نياورديم و مثل هميشه از حق خودمون دفاع كرديم و اسم دهم ارديبهشت رو گذاشتيم خليج فارس.

دوم

يه عدد آدم آلماني به نام «كلاوس ويتز» مي گه!!!

ادامه نوشته

خط مقدم

 سه برش از زندگي يك نفر

khat moqadam

1. یک روز که به دیدار شهید رجایی رفتم ، آقای مهندس گنابادی وزیر مسکن، هم در خدمت ایشان بود. به ایشان می گفت : داریم لایحه ای آماده می کنیم تا خدمت شما بیاوریم و آن را به مجلس ببریم که بر اساس آن پشت مدرسه سپه سالار ، برای نمایندگان مجلس شورای اسلامی منازل ساختمانی ساخته شود. آقای رجایی تا این را شنید بلافاصله گفت:» این کار چه لزومی دارد؟ من نخواهم گذاشت این کار بشود. چون اگر این کار را بکنیم که نمایندگان با خیال راحت و آرام که از شهرستان به تهران می آیند ، یک راست به منازل سازمانی وارد شوند، با این حساب هیچ وقت نمی فهمند مردم از لحاظ مسکن چه مشکلی دارند و با چه موانعی دست به گریبان هستند.« بعد به آقای گنابادی گفتند: اصلا لزومی ندارد شما وارد این کار شوید .

2. یک روز آقای رجایی به من گفتند اگر آمادگی داری می خواهم شما را به ریاست دفنرم منصوب کنم. من هم بخاطر علاقه ای که به ایشان داشتم قبول کردم و در اولین جلسه ای که بعنوان رئیس دفتر رئیس جمهور با ایشان داشتم، پس از اینکه توضیح دادند که چه کارهایی را باید بکنم، گفتند: شما یک سری دوست و رفیق دارید که من بعضی از آنها را می شناسم که آدمهای مطمئنی هستند، دلم می خواهد از این آقایان خواهش کنید که هفته ای یک جلسه با آنها داشته باشم. پرسیدم: برای چه کاری؟ گفتند: می خواهم یک سری آدمهایی صادق و مطمئن به من نق بزنند. چون این دوستان شما اشخاصی هستند که هر کدام در یک کار خاصی هستند، یکی دانشجو و دیگری معلم است، یکی پزشک است و اهل ریاست و پست و مقام هم نیستند. دوست دارم هفته ای نیم ساعت اینجا بیایند پیش من بنشینند و نسبت به مسائلی که در بیرون می گذرد، آنها از آن اطلاع دارند، به من غرونق بزنند. شهید رجایی اسم این گروه را «گروه نق» گذاشتند و به من گفتند: می خواهم گروه نق را تشکیل بدهم که هر هفته بیایند و به من نق بزنند که چرا فلان مساله در فلان جا اتفاق افتاده است و ...

من دستور ایشان را اطاعت کردم. پس از مدتی دیدم آقای رجایی گروه های نق دیگری را هم تشکیل داده اند. هدف آقای رجایی این بود که از کانال و مجرای افراد مورد اعتماد و مطمئن از مسائل و مشکلات مردم مطلع بشود و در خود قدرت انتقاد پذیری را زیاد کند..

3. براي نخست وزيري رفتند سراغش. اول راضي نمي شد. با كلي خواهش و تمنا حاضر شد با بررسي سه موضوع اين پست را قبول كند. اول اين كه بهتر از او براي اين مقام نباشد. دوم اين كه اصلا توانايي اين كار را دارد يا نه و سوم اين كه پست و مقام او را عوض نكند. هر سه را بررسي كرد و بالاخره جواب داد. رييس جمهور نمونه اي كه ثابت كرد شيفته ي خدمت است نه تشنه ي قدرت و شهادت كمترين مزدش بود: شهيد محمد علي رجايي. 

خط مقدم

مراقب باشيم : سفيد پوست ها ؟؟!!!

jebhe

بعد از قطعنامه، ما داشتیم برمی گشتیم. داخل اتوبوس یکی از رزمنده ها می گفت حزب اللهی ها 3 تیپ اند: سرخپوست و سفید پوست و سیاه پوست.  سیاه پوستها ماییم که هشت سال در منطقه اصلاً تصور اینکه جنگ تمام می شود و ما زنده می مانیم، نداشتیم. سقف خانه ما تار عنکبوت می بست، یک نفر نبود تارعنکبوت ها را پاک کند. هربار می رفتم خانه دوباره بچه هايم من را نمی شناختند، خانمم از من رو می گرفت، دوباره باید عقد می خواندیم. چون دور بودیم. باید می نشستیم مثل اول ازدواج با هم آشنا می شدیم. الآن که جنگ تمام شده و داریم برمی گردیم، نمی دانم دارم کجا می روم و چه کار می کنم. دسته دوم سرخپوست هستند. می گفت شماها طلبه اید، دانشجویید عقب جبهه زندگیتان را می کنید و درستان را می خوانید. موقع عملیات ها منطقه می آیید. اگر شهید شدید، بردید و اگر هم ماندید، دوباره سرکارتان برمی گردید .می گفت یک عده حزب اللهی سفیدپوست هم داریم که اینها خط مقدمشان اهواز است. اینها دعای کمیل و نماز جمعه هایشان را مرتب شرکت می کنند . یقه شان را هم تا بالا می بندند. سه تا انگشتر عقیق هم دارند. مستحبات را هم رعایت می کنند ولی حاضر نیست اسلحه دستش بگیرد و برود استقبال شهادت. گفت حالا که باید برگردیم، بدبختی آن است که سرنوشت سیاه پوستها هم دست سفیدپوستها است. ما باید مراقب باشیم. سرنوشت انقلاب دست سفیدپوستها نباید بیفتد، هرچه هم آدمهای خوبی باشند. در تبلیغات رسمی من نگرانم که سفیدپوستانه تبلیغ کنیم. آن حالت سیاه پوستی و اقلاً سرخ پوستی تبدیل شود به سفید پوستی. یعنی کسانی که درد انقلاب و جنگ ندارند، نه ترکش خوردند و نه شهید دادند و نه معنی بدبختی و گشنگی و در محاصره گیر افتادن و جنازه برادر به دوش کشیدن را می فهمند، نه دیدند که جلوی دیدگانش استخوان بشکند و سرها قطع شود و چشمها کور شوند، ولی صاحب انقلابند. وقتی این جور رئیسها می خواهند برای افکار عمومی تصمیم بگیرند، مصیبت شروع می شود. کسانی که هزینه ای نپرداختند و نمی پردازند. نه اینکه قبلاً نپرداخته اند و بعداً می پردازند، بعداً هم اگر پیش بیاید، نمی پردازند. نمی گویم با سفیدپوستها باید درگیر شد ولی نباید زمام امور را به دست شان داد.مردم می فهمند. نمی شود در آرامش بنشینی و به مردم دستور بدهی که باید ارزشی و انقلابی باشید.امیرمؤمنان می فرمایند من چگونه شب بخوابم در جامعه ای که احتمال می دهم امشب در طرفی از این سرزمین یک خانواده گرسنه بخوابد. اینگونه می شود انقلاب را نگه داشت. (استاد رحيم پور ازغدي)

خط مقدم

قبلا متني رو گذاشته بودم به نام امان از رايج بودن، كه نقدي بود بر سياست هاي رايج دنيا و اين كه چرا بعضي ها سياست جمهوري اسلامي رو بر مبناي اون تحليل ميكنن و اين همه به نظام گير ميدن. بعد از اين كه اين متن رو نوشتم و توي نشريه علم الهدي چاپ كرديم، اين سخنراني دكتر كوشكي رو(16تیرماه 88 در جمع معتکفین مسجد جامع شهداء شیراز) توي سايت روايت ديدم. بي ربط به نوشته ي من نبود در شماره ي بعد نشريه اون رو كار كرديم. اينجا آوردمش تا شما هم بي نصيب نمونين!

برداشتي ديگر از امان از رايج بودن

در دنیای فعلی ما (دنیایی که غربی ها ساختند) سیاست یعنی : کسب بیشترین منفعت برای خود به عنوان شخص حاکم ، یا گروه شما به عنوان گروه و جریان حاکم و یا در بهترین حالت برای جمع شما و به  اسم منافع ملی.
یعنی در دنیای به این بزرگی فقط منافع خود را در نظر بگیریم.
یا به عبارتی دیگر  سیاست یعنی شما بتوانید کاری کنید که منافع شخصی ویا منافع کسانی که با شما در ارتباط باشند به حداکثر برسد.
اگر یک فرد یا یک گروه حاکم بتوانند برای کشور بیشترین منفعت را از هر راه ممکن (جنگ , آدم کشی ,فروش سلاح و ...) کسب کنند اسم آن را سیاست می گذارند. این همان سیاست رایج در دنیاست.

اما انقلاب اتفاق افتاد تا به ما بگوید سیاست یعنی ما بهترین فضا را آماده کنیم تا مردم در آن فضا بتوانند بین بندگی یا خلاف آن را انتخاب کنند و بتوانند مراحل تکامل را طی کنند. آن کسی که سیاستمدار ترین را ائمه خطاب کرده است می گوید : سیاست یعنی در جامعه بشری فضایی فراهم شود تا انسان ها بتوانند بدون هیچ مزاحمتی انتخابی را که خدا فرموده (إما کافرا و إما شکورا) بر گزینند، و بعد از انتخاب عواقب آن را مشاهده نمایند.

انقلاب اتفاق افتاد تا سیاست بدین معنا رایج شود همانگونه که روی سکه های ده تومانی نوشته شده بود "سیاست ما عین دیانت ماست"

از شکافی که  بین سیاست و معنویت این روزها احساس می شود لطمه ها خورده ایم و خواهیم خورد.

سیاست مداران به دلیل وجود این شکاف از معنویت فاصله گرفتند و بخشی از جامعه به دلیل رفتار سیاست مداران کم کم از دین فاصله گرفت. به همین دلیل هر تخلفی که در جامعه اتفاق می افتد به حساب دین می گذارند و می گویند ما حکومت اسلامی شما را دیدیم اگر این است نمی خواهیم.

اولین چیزی که سیاست ایجاد میکند قدرت است. قدرت یعنی اراده  خود را محقق کردن، به خدا میگوییم قادر متعال چون هر چه اراده کند اتفاق می افتد و  تحقق خارجی پیدا می کند.

سیاست "علم قدرت" در حد بشری است و سیاست مدار کسی است که یا دارای قدرت است یا به دنبال قدرت است و یا یاد می دهد چگونه باید قدرت به دست آورد .

در افق دینی برای اینکه انسان سیاست مدار قدرت سیاسی را بدست بیاورد و به فساد نیاُفتد چه کار باید انجام دهد؟؟

راه کار دینی این است که هر گاه خواستی سراغ کاری بروی اول ظرفیت آن را بدست بیاور که این ظرفیت جز با معنویت بدست نمی آید . اگر این ظرفیت ایجاد شود مشکلی ایجاد نمی شود. همان گونه که امام علی (ع) می فرمایند :شیعه باید مطالبه گر باشد. یا به معنای ساده تر ما باید از حاکم بخواهیم که در قبال کارهایی که انجام داده ایم پاسخگو باشد. همین پاسخگویی باعث می شود که حاکم فساد نکند یا فساد حاکم کم شود.

امام خمینی (ره) می فرمایند : سعی کنید قبل از پیشرفت در هر امری در انسانیت پیشرفت کنید.

منظور از ایجاد معنویت تعداد رکعت های نماز نیست ، منظور این است که هر مقدار به این معنویت نزدیک تر شوی حوصله ات و گنجایشت بیشتر شود آنقدر زیاد شود که همچون مالک اشتر شوی -هنگامی که آشغال به سمتش پرت میکردند حتی اخم هم نمیکرد- یا مثالی دیگر همچون عباس بابایی ، زمانی که  به او بی احترامی میشد اصلا برایش اهمیت نداشت و حتی یادش نبود که پیگيری کند.

اینها دلیلی جز داشتن معنویت ندارد. معنویتی که صبر و حوصله آنان را زیاد می کرد و ظرفیتشان را بالا می برد.

مثال هایی دیگر از سیاست مداران اهل معنویت ، محمد علی رجایی ؛ در بسیاری از مکان ها و مطبوعات به او دشمنام می دانند اما جوابی نمیداد.

شهید بهشتی ؛ که معنویت در ایشان ظرفیت بالایی داشت ، با وجود شایعات زیادی که در مورد ایشان پخش میشد ، جواب نمیداد که این دلیلی جز انتقاد پذیری و ظرفیت و صبر بالای ایشان نداشت.

امام خمینی (ره) ؛ ایشان همیشه می فرمودند:" اگر به من خدمتگزار بگویید خیلی بهتر است از اینکه به من رهبر بگویید." زمانی که بنی صدر این همه جنایت را انجام می داد امام تحمل میکرد و او را نصیحت به توبه می کرد و حتی در آخرین  لحظات نگران هدایت دشمنان خونی خود بود.
در مقابل مردم متواضع ، در برابر دشمن خیرخواه و اگر لازم بود جلوی دشمن می ایستاد و میگفت: "آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه"

اینان سیاست مدار پیوند خورده با معنویت هستند. نتایج معنویت نیز صبر وشجاعت به موقع است.

بین معنویت و قدرت باید پیوند باشد ، همانطور که شهید عباس بابایی گفته شد که فرماندهی نیروی هوایی را بر عهده بگیرد میگوید من کسی را می شناسم که بهتر از من است و شما او را نمی شناسید و شهید دیگری را معرفی میکند.

اگر ظرفیت نباشد قدرت وسیله ای برای مقابل به مثل و انتقام گیری و وسیله ای برای منافع شخصی می شود. راه چاره این است که  از همان ابتدا ظرفیت ایجاد کنیم ، با این کار این پست و مقام باعث آبادی دنیا و آخرت می شود .

در نتیجه نقش ما  به عنوان یک شهروند در اینکه مسئولین ما اهل معنویت باشند  بحث مطالبه گری است و از مسئولین بخواهیم که اهل معنویت باشند.

خط مقدم

امان از رايج بودن

اين مطلب رو براي نشريه علم الهدي نوشتم، در جواب كسايي كه جمهوري اسلامي رو با نظريات سياست مدار هاي غربي ترجمه مي كنند و آخرش به بن بست انتقاد هايي مخرب مي رسند.

 آخه كي؟ كدوم كشور؟ كدوم سياست مدار؟ آخه كي مياد به كشوري كه ابرقدرت دنياست بگه تو هيچ غلطي نمي توني بكني؟ كدوم سياست مدار مياد به گروهي كه دومين ارتش  مجهز دنيا رو داره و نيمي از بازارهاي اقتصادي جهان توي دستشه  و حمايت سران كشورهاي قدرتمند پشت سرشه و حتي  شوراي امنيت جرات نداره بهش چپ نگاه كنه، بگه بايد از صحنه ي روزگار محو بشي؟ آخه كي مياد توي سياست گذاري هاش پولدارها و سرمايه دارها رو خط بزنه و بچسبه به فقير فقرا ؟ چه كسي مياد و ادعا مي كنه كه انقلاب و حكومت رو كوخ نشينان سرپا نگه مي

دارن نه كاخ نشينان؟ واقعا سياستمدار كدوم كشوري جرات مي كنه اين كارو انجام بده وقتي سياستش » سياست رايج دنيا« باشه؟  مطمئنا هيچ كشور و سياست مداري جرات اين كارو نداره ، البته تا زماني كه از »روش هاي سياسي رايج دنيا« استفاده كنه. روش هايي كه توش دروغ و تهمت واجبه و حزب بازي و منفعت طلبي مستحب موكد.

-  پرانتز باز- اين ماجراها رو بخونين تا برسيم به نتايج بحث:

حسن سالاران يك منطقه ي ناامن بود و پر از ضد انقلاب. ارتشي ها بايد پاسگاه مي زدند آن جا. اين جور وقت ها براي خودشان دستور العمل داشتند: بايد با هلي كوپتر مي رفتند  يا با تانك. كار كه دست محمود كاوه افتاد، گفت: هيچ كدوم از اينها لازم نيست . گفتند: پس چه جوري مي خواي بري اونجا؟ گفت: با همين بسيجيا...

تا غروب كار را تمام كرديم و برگشتيم با همان بسيجي ها، با همان امكانات كم.

ماشين افتاد توي جوب آب. يك ستوان و دو تا سرهنگ تمام داخلش بودن. راننده هر كار كرد نتوانست ماشين را بياورد بيرون. سرهنگ ها هم انگار در شان خودشان نمي ديدند كه بخواهند ماشين را هل بدهند. من و محمود كاوه و دو، سه تا از بچه ها رفتيم كمك راننده. ماشين آمد بيرون.  يكي از سرهنگ ها از من پرسيد: فرمانده ي تيپ ويژه را كجا مي توانيم پيدا كنيم؟ فهميدم براي هماهنگي عمليات آمدند. محمود كاوه را نشانشان دادم و گفتم: ايشون هستند. خشك شان زد.- پرانتز بسته - 

حالا يك سوال: جنگ ما چرا دفاع مقدس شد؟ مي تونه اين جوابش باشه: چون از »روش هاي جنگي رايج دنيا« استفاده نمي كرد. آخه توي اين روش ها، اخلاق و معنويت هيچ رابطه اي با جنگ نداره . اما دفاع مقدس ما- همون طوري كه توي پرانتزها خوندين - يك

جنگ سرشار از اخلاق و معنويت بود. يك جنگ منحصر به فرد توي دنيا، كه تعريفش رو زياد شنيدين . چطور ما تونستيم معنويت و اخلاق رو توي جنگ پياده كنيم اما حالا سياستمون ...؟

تازه اگه يك كسي هم پيدا بشه و بخواد پا بذاره روي اين سياست هاي رايج، از ديد بعضي ها مي شه : ضد دموكراسي، ضد جامعه مدني، پوپوليست، ماجراجو، دولت صدقه اي ....

يادمون نره انقلاب ما اسمش انقلاب اسلاميه و حكومتمون جمهوري اسلامي. و اسلام جهاني مي انديشه: از نامسلمون بودن كسي كه همسايه اش گرسنه مي خوابه و اون خبر نداره، بگير برو تا برسي به مردي كه در غرب بايد از غصه ي تجاوز به سرزمين هاي اسلامي و خلخال از پاي زن يهودي در پناه اسلام درآوردن در عراق، بميره.

 باز نرين هر چي اتفاق توي مملكت افتاد به نام اسلام بنويسيد؟! خط مشي سياست اسلام مشخصه. حرف اين بود كه اين خط مشي رو به كار گرفت. نه اين كه توي كتابهاي ديني و مذهبي نوشت و توي چند تا مجلس روضه تكرار كرد و بعدش ديگه هيچي...

خط مقدم

این دفعه رو به مناسبت عید غدیر نوشتیم. عید ولایت! تکه ای از سخنرانی حجت الاسلام قاسمیان (استاد دانشگاه امیرکبیر و مدیر مدرسه علمیه مشکوة)  در دانشگاه امیر کبیر را آوردم. فکر می کنم تکلیف همه مون رو با ولایت مداري مون مشخص می کنه.

...روايتي را در رابطه با اين كه «اولويت با چيست؟» مي‌خوانم. در رجال کشّی که از منابع مهم‌ترین منابع رجالي ماست، زید مفضل -که همین مفضل‌ابن‌عمر است و توحید مفضل در حقیقت قرائت حضرت بر مفضل است- در مباحث توحیدی در صفحه 326 (كتاب كشي) آمده که أنّ عدّتاً مِن اهل الکوفة کَتَبوا إلی الصّادق علیه السلام فقالوا انّ المُفضّل يجالس الشّتار و اصحابَ الحَمام. عده‌اي نامه نوشتند به امام صادق(ع) و گفتند که مفضل با لات و لوت‌ها و کفتربازها می‌چرخد. شما نامه‌اي به مفضل بنویس تا خودش را جمع و جور کند. بالاخره برای تیپ علما و اصحاب شما این جریان خوب نيست. حضرت نامه نوشتند و سرش را هم مهر و موم کردند و گفتند این را به دست مفضل برسانید. امام نامه را به دست يك سري از بزرگان اصحاب دادند تا به مفضل برسانند. نمی‌دانم این اسم‌ها را چقدر می‌شناسید، محمدبن مسلم، زراره، حجربن‌زائده، عبداله‌بن‌بکیر و ابوبصیر. اینها از بزرگان اصحابند. می‌روند کوفه نامه را می‌دهند به مفضل. او نيز نامه امام را باز می‌کند و جلوی بقیه شروع می‌کند به خواندن. فاذا فیه بسم الله الرّحمن الرّحیم اشترِ کذا و کذا و اشتَرِ کذا. امام گفته بودند بسم الله الرّحمن الرّحیم، این لیست خرید من است. بخر و بیاور. اینها تعجب می‌کنند كه اين چه نامه‌ایست. صورت مسئله چی بود و این نامه چيست. نامه را می‌چرخانند دارَ الکتاب إلی الکُل. همه می‌بینند كه لیست خرید است. و لم یَذکُر قلیلاً و لاکثیراً بِما قالوا فیه. امام چيزي از بحثی که مفضل با کفتربازها می‌چرخد نیاورده است. مفضل به این‌ها می‌گويد به هر حال امام لیست خرید داده چه کار می‌کنید؟ می‌گویند که خوب این پول زیادی می‌خواهد. هذا مالُ العَظیم حتی ننظر و نجمع و نَحمِل اليك و لم نُدرک الا نراک بعد نَنظُر فی ذلک. خلاصه‌اش شد اینکه ما اول باید برویم یك سری کمیسیون‌های اقتصادی تشکیل دهیم و مطلب را بررسی کنیم. جلساتی با هم می‌گذاریم و نتیجه جلسات را به تو می‌گويیم. بعداً بررسی می‌کنیم كه اين صورت خريد امام را چه طور بخريم. مي‌گويند مي‌رويم مدينه يك سري جلساتي مي‌گذاريم و مي‌آييم. اين را مي‌گويند و مي‌روند. و أرادوا الانصراف همين كه مي‌خواهند كه بروند مفضل مي‌گويد نه نهار را باشيد و بعد برويد. فَحَبسهم لغذائِه و وجّه المفضل الي اصحابه الذين سَعَوا بهم. بعد مفضل مي‌رود همان قومي كه به آنها سعايت شد، همان كفتربازها را مي‌آورد، فجائوا فقرأ عليهم كتابَ ابي‌عبداله. براي آنها نامه امام را مي‌خواند و مي‌گويد امام نامه نوشته است. چه كار مي‌كنيد؟ اين نامه امامتان است، چه كار مي‌كنيد؟ مي‌روند و هنوز غذاي آن مهمان‌ها تمام نشده برمي‌گردند و پول‌ها را جلوي مفضل و اين‌ها مي‌ريزند. قبلَ أن يَفرُقَ هولاءِ من الغذات. فقال لهم المفضل تأمروني ان اطرُدَ هولاء مِن عندي؟ شما مي‌گوييد من اينها را از دور خودم برانم؟ تَظُنون ان الله تعالي يحتاج الي صلاتِكم و صومِكم؟ گمانتان بر اين است كه خدا محتاج نماز و روزه شماست؟ كار امام را راه بيندازيد. کفترباز باش ولی کار امام را راه‌ بنداز. خواست امام را اجرا کن.
برخی می‌گویند چرا مسئله ولایت در دین روشن نیست. اگر كار كنید می‌بینید كه روشن است. مثل نخ تسبیح می‌ماند که دانه‌های تسبیح را به هم وصل كرده است. دانه تسبیح بدون نخ به چه دردی می‌خورد. خود امیرالمؤمنین(ع) در نهج‌البلاغه می‌فرماید حج می‌روید، این سنگ لایضر و لاینفع به چه درد می‌خورد. در روایات حج می‌فرمایند تمام الحج لقاءالامام (من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص578)، این كه می‌گویند حج بروید برای این است كه دور امام و ولایت جمع شوید و گرنه این اعمال به چه درد می‌خورد. شما یک پراکندگی مطلق در این اعمال می‌بینید. نماز می‌خوانیم، بعد روزه می‌گیریم؛ بعد... این با همه چیز سازگار است با طاغوت و همه چیز سازگار است. این‌گونه معنویت‌ها با همه چیزی سازگار است. اصلی که امامت پیگیری می‌کرد اصل ولایت بود كه کار امام را راه بینداز. نگویید مگر امام کار راه‌بینداز نیاز دارد؟ بله واقعاً امام كار راه‌بینداز لازم دارد. ما در روایات داریم لَمْ يَزَلْ أَمْرُ عَلِيٍّ(ع) شَدِيداً حَتَّى مَاتَ الْأَشْتَر (بحارالأنوار، ج33، ص556). امر امام شدید بود تا مالک اشتر مرد. امام به آن عظمت! وقتی مالک رفت امام از کار افتاد. این اهمیت مالک است. هیچگاه معنویت آنچنانی از مالک ذکر نشده است. راجع‌به کمیل نقل شده ولی راجع‌به مالك نقل نشده است. مالک کار راه بینداز امام بود. از تو به یک اشاره از من به سر دویدن...
امام(ره) را دفن نکنید و در خاطرات نبرید. این كار مانند آن است كه در مورد امیرالمؤمنین(ع) فقط مطلب بخوانی و بگویی به‌به! عجب امیرالمؤمنینی!...

خط مقدم

براي اين روزها وبعضي  آدم هايش ، نوشتمش. مدت ها بود اين حرف ها توي دلم انبار شده بود كه به اين بهانه خاليش كردم.

* مگه سفارت انگلیس، توی اتفاقات بعد از انتخابات، چی کار می کرد؟ کاری کرده بود که همه فهمیده بودیم داره علیه ایران کار می کنه. آمریکایی ها هم از همین کارها می کردن، اون هم اول انقلاب. برای همه تابلو شده بود که سفارت آمریکا در ایران شده منبع فتنه و جنگ افروزی.

* هیچ کس کاری نمی کرد. نه که خبر نداشتن! سفارت برای دانشجوها شده بود یه دغدغه.

* سه تا راهکار داشتند: یا جلوی سفارت تظاهرات کنن یا برن داخل سفارت و تحصن کنن و یا بریزن و گروگان بگیرن.

که راه کار سومی تصویب و اجرا شد.

* در جلسات سری، برنامه هاشون رو ردیف کردن: چطوری هدایت کردن دانشجوها، تقسیم کردن کارها، از کجا شروع کنن، چطوری اطلاع رسانی کنن و .... خداییش خیلی خوب برنامه ریزی کرده بودن. مگه نه؟

* تظاهرات رو شروع کردن. مثل همیشه بودن. یک چیزی که برای همه عادی به نظر می رسید، ولی هیچ کس خبر نداشت توی ذهن این تظاهرات کننده ها چی می گذره.

* دخترها هم زیر چادرهاشون زنجیر و سوهان و... هرچی که به درد باز کردن درها بخوره، پنهان کرده بودن.

* شروع کردن از در و دیوار سفارت بالا رفتن و پخش شدن توی محوطه ی سفارت. بعد هم حمله به ساختمان های سفارت و باز کردن درها ی عظیم آهنی و بستن چشم و دست کارمندهای سفارت و بعد جمع کردن هر چی اسناد و مدارکه (حتی اون هایی که با دستگاه ریش ریش شده بودن رو نگه داشتن تا بعدا دانش آموزا اونا رو بازسازی کنن.) * خبر همه جا پخش شد. به امام هم رسید. امام اول یکی رو فرستاد تا ببینه اینها کی هستن. آخه قبلا دوبار حزب توده سفارت رو گرفته بودن.

* امام تایید کردن و حتی اون رو انقلاب دوم خوندن. اما بازرگان که رییس دولت موقت بود، اومد خدمت امام برای استعفا، در اعتراض به تسخیر سفارت (بخوانیدلانه ی جاسوسی) آمریکا.

* امام هم استعفا رو قبول کرد، به همین راحتی. کسی که انقلاب رو درک نمی کنه همون بهتر که در بدنه ی اون نباشه.

* کارتر برای پیروزی در انتخابات بعدی آمریکا، نیاز به حل و فصل این مسئله داشت. پس خیلی خودش رو به آب و آتیش می زد.

* شروع کردیم به مذاکره. شروط ما هم تحویل شاه و آزاد کردن دارایی های بلوکه شده ی ایران در بانک های آمریکایی بود.

* همون اول کار، در چند نوبت گروگان ها ی زن و گروگان های سیاه پوست آزاد شدن. اما بقیه 444 روز موندن.

*شاه مرد و آمریکا برخی شروط ایران رو قبول کرد. گروگان ها آزاد شدن و ماجرا تموم شد.

 نه... یه ماجرای اصلی پس پرده است.

اون چه که خوندید ماجرای ظاهری 13 آبان بود. روزی که به نام روز مبارزه با استکبار جهانی نام گرفته و امام اون رو انقلاب دوم خوندند. ماجرای اصلی، یا به عبارتی ماجراهای اصلی یک چیز دیگر است.

* دانشجوهای اول انقلاب براشون ثابت شده بود که آمریکا لانه ی جاسوسیه و یک منبع تولید فتنه و آشوب در کشور. پس روز 13 آبان رو آفریدند. اما ما چی؟ باغ قلهک در قلب پایتخت در دست انگلیسی هاست. همون که اگر فتنه انگیزی های30 ساله اش رو فراموش کنیم ، از این یکی آخریه نمی تونیم دست بکشیم. وقتی داشت تلاش می کرد حماسه ی چهل میلیونی ما رو زیر سوال ببره و نابودش کنه. آیا لازم نیست یک 13 آبان دیگه، ولی این بار در سفارت انگلیس انجام بدیم؟ هرچند که بعضی ها ممکنه ناراحت بشن و ما رو خشونت طلب و متحجر و بی فکر و بی منطق خطاب کنند. حتی اگر مردم انگلیس مثل مردم آمریکا، به خاطر تسخیر سفارتشون، از ما متنفر بشن. اما ذلت تا کی؟

* تا حالا براتون سوال پیش نیومده که  چرا دانشجوها اومدن وسط؟ یعنی مسئولین و دولت مردها نمی دونستن که سفارت آمریکا چی کار می کنه و چه برنا مه هایی داره؟ چند تا دانشجوی معمولی، مثل من و شما چی دیدن که اون کارو کردن و حتی از بزرگتراشون اجازه نگرفتن؟ که اگه دنبالش بودن مطمئنا بهشون داده نمی شد. اما اونا این کارو کردن، ولی بعضی بزرگتراشون ...

من که جوابش رو، توی سخنرانی حاج سعید قاسمی، وقتی بین متحصنین فرودگاه تهران برای اعزام به غزه، صحبت می کرد، پیدا کردم. مضمون حرفش این بود: دست و پای مسئولان بسته است. منافعشون اجازه نمی ده! اما شما دانشجوها کجا منافع دارین؟ هر چی دارین گذاشتین کف دستتونو اومدید جلو. اما مسئولان اون چه که دارن، کف دستشون جا نمی شه! ( انکار نکنید حتی انقلابی ترین مسئولان هم محافظه کاری هایی دارن.)

* خبر تسخیر سفارت رو آقای موسوی خوئینی ها، به امام رسوند. خودش هم یکی از همون دانشجوها بود و در دفاع از این کار، داد سخن سرداده.

اما حالا برید و مواضع این آقا و بعضی از اون دانشجوها رو بخونید. فکر می کنید چی شده که به غلط کردم افتادند؟!

مثلا انجمن اسلامی که اون زمان سردمدار جنبش دانشجویی بود، دانشجوهای انقلابی و خط امامی رو تربیت کرده و 13 آبان از افتخارات اونه، الان.... ( البته منظورم طیف علا مه ای هاست که ادعای استقلال و مبارزه با ظلم رو داره و خودش رو انجمن اسلامی اصیل می خونه.)

* این یکی دیگه خیلی عبرت آموزه! دانشجوی مملکت جونش رو کف دستش می ذاره و می ره جلو و سفارت رو می گیره و امامش اون رو تحسین می کنه. اما رییس دولت وقت، در اعتراض به این کار استعفا می ده. اصلا دولت مردی که با مردم نجوشه، دولت مردی که حرف مردم رو نفهمه، خواسته ی اونا رو ندونه، به چی دردی می خوره؟ مردم جونشون رو برای امام و انقلاب و اسلام سپر کرده بودند اما اون دولت مردها ... اما خدا رو شکر که نقابشون رو کنار زدند و امام هم این نهضت آزادی ها رو به همه شناسوند. وگرنه معلوم نبود با این قربون صدقه ای که این نهضت آزادی ها برای آمریکا می رن، اگه توی حکومت می موندن، الان وضعمون چی می شد!

مردم اون زمان انقلابی بودن و انقلابی کار می کردند. اما دولت از انقلاب اسلامی هیچی نمی فهمید. نمی فهمید استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، یعنی چی! نمی فهمید ولایت فقیه یعنی چی! پس مردم اونها رو کنار زدند و این سوال برای بعضی ها ایجاد شد که: این چه مردمی ان که ما داریم، یه وقت شعار می دن درود بر بازرگان و یه بار هم با تیپا اونو بیرون می ندازن. جواب این سوال عزیزان رو فوکویاما اندیشمند غربی داده:« شیعه پرنده ای ست که دو بال دارد: یه بال سرخ و یه بال سبز. بال سرخ عاشوراست و بال سبز مهدویت. اما این پرنده زره ای دارد به نام ولایت فقیه. مهندسی معکوس برای نابودی شیعیان این است: اول ولایت فقیه را خط بزنید. بعد عاشورا را ضعیف کنید. اندیشه های مهدویت خود از جامعه رخت بر می بندد.»

آری، ولایت فقیه زره شیعه است. انقلاب، 13 آبان و سی سال عمر پربرکت جمهوری اسلامی، مولود این زره ارزشمند است. هرکه با این زره درافتاد، ورافتاد.