خشاب پُر

كشف يولترسيلس

يولترسيلس، بارها در اين باره انديشيده بود كه زندگي تلخ و ملال آور است. او به آزمايشگاه فلاكت بار خود نظري انداخت و زهر خندي زد. در اين گوشه ي دور افتاده و كثيف ايستادن و زندگي را با تجزيه ي احتمالي سنگ هاي معدني گذراندن و وسايل شيميايي لازم را به زحمت تهيه كردن، آن هم در زماني كه ديگران در موسسه هاي بزرگ صنعتي حتي نصف  او هم كار نميكنند و از اندوه و تلخي زندگي خبري ندارند. او از پنجره به هودسن،كه در زير شعله غروب ارغواني شده بود، نگاهي انداخت و با دلي افسرده انديشيد كه آيا اين آزمايش هاي اخير ممكن است براي او افتخار بياورد و او را به آرزويش برساند، يا اين كه دوباره همه چيز خراب ميشود .


ادامه نوشته

خشاب پُر

مسئله پروفسور ندرنينگ

پروفسور ندرنینگ، خیرخواهانه به آسپیران خود نگاه می کرد. مرد جوان ساده و بی تکلف نشست. موهایی بور و چشمانی نافذ و آرام  داشت. دستهایش را در جیب لباس مخصوص آزمایشگاهش کرده بود. پروفسور فکر کرد قاعدتا باید آینده درخشانی داشته باشد. او میدانست مردجوان به دختر او دلبسته است. و متوجه شده بود که دخترش هم به این جوان علاقه مند شده است. پروفسور پرسید:« بیاجلو هل! بیا راحت حرف بزن! لابدقبل از آن که به دخترم پیشنهادکنی، آمده ای موافقت مرا جلب کنی؟» هل کمپ پاسخ داد:« بله آقا! »

- البته من از رفتار جوانان امروزی، خیلی کم سر در می آورم. گمان نمیکنم، تو برای قبول نظر من به اینجا آمده باشی. آیا اگر من موافقت نکنم تو دست از سر دختر من برخواهی داشت؟

ادامه نوشته