كوله پشتي

متن:

بهشت وجهنم

مردي روحاني،روزي با خداوند مكالمه ا ي داشت:خداوندا!  دوست دارم بدانم بهشت  وجهنم چه شكلي هستند؟

خداوند آن مرد روحاني رابه سمت دو در هدايت كردويكي از آنها را باز كرد،مرد نگاهي به داخل انداخت . درست در وسط اتاق، يك ميز گرد بزرگ وجود داشت كه روي آن يك ظرف خورش بودو آنقدر بوي خوبي داشت كه دهانش آْب افتاد!

افرادي كه دور ميز نشسته بودند، بسيار لاغر مردني ومريض حال بودند.به نظر،  قحطي زده مي آمدند.

آنها در دست خود،قاشق هايي با دسته ي بسيار يلند داشتندكه اين دسته ها به بالاي بازو هايشان وصل شده بود

و هر كدام ازآنها به راحتي مي توانستند دست خود راداخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر كنند.اما از آنجايي كه اين دسته ها از بازو ها يشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان رابرگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحاني با ديدن صحنه ي  بدبختي و عذاب آنهاغمگين شد. خدا وند گفت: تو جهنم را ديدي!

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند وخدا در را باز كرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود.يك ميز گرد با يك ظرف خورش روي آن كه دهان مرد را آب انداخت!

افرا‍‍‍‍‍دِ‍ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند،ولي به اندازه ي كافي قوي و تپل بوده،

مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني  گفت: نمي فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يك مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند كه به همديگر غذا بدهند در حالي كه آدم هاي طمع كار، تنها به خودشان فكر مي كنند!!  

شعر:

من هنوز هم محصلم

محصل كلاس زندگي

من درون سايت بندگي

پشت ميز انتخاب واحد زمان

به انتظار صفحه اي نشسته ام

دم به دم براي من پيام مي رسد

پيام هاي مختلف

اي شما كاربر گرامني كلاس

يك سه واحدي صداقت افتاده ايد

براي امتحان 4 واحدي نماز زير 10 گرفته ايد

اي محصل كلاس زندگي

يك 2 وا حدي درك عشق را نداشته اي

پس چطور زحال قلب عاشقت بي خبر نشسته اي

سلا سرور عزيز

من هنوز محصلم

پشت ميز انتخاب واحدم نشسته ام

من كه مي نويسم

از خداي خود طلب نموده ام

تا همين چند ترم مانده را

با معدل الف طي كنم

من براي درس هاي خود

 2 واحدي 3 واحدي

 براي بحث هاي علمي ام

تمام لحظه هاي ناب بندگي

تمام واژه هاي سرخ زندگي

با دهمه انرژي و توان خود

معدل الف كسب مي كنم

حفظ مي كنم درك مي كنم

قول مي دهم

اميد من

فرصت قشنگ بخشش تو بوده است

باز هم به من بگو پيام خود

باورم كه سبز شد

پشت ميز انتخاب واحدم

من قبول مي شوم در كلاس بندگي

منيره سادات طباطبايي فر

کوله پشتی

متن:حکم جلب آقازاده ی فراری صادر شد!

تکیه داده بود به دیوار. داشت آدامس می فروخت که اسانس عدالت نداشت. چرک ناخن پایش چهره شهر را کثیف کرده بود. مامور شهرداری آمد و او را به خاطر همین جرم با خود برد. نگاهی به آدامس هایش انداخت؛ دید که ارزشی ندارد، کل بسته را پرت کرد سطل آشغال. شب مامور دیگر شهرداری در حین خالی کردن سطل آشغال چشمانش به تار مویی افتاد که از بسته آدامس آویزان شده است. یکی از آدامس ها را باز کرد و جوید. مزه دخترش را می داد. نصف شب وقتی رفت دخترش را از بازداشتگاه شهرداری بیرون بیاورد مانده بود که خانواده اش چهره شهر را کثیف می کنند یا تمیز. 
                                                   

                                                               ***                                                         

روی میز بازداشتگاه، مامور شهرداری داشت روزنامه ای می خواند که تیتر یکش این بود؛ حکم جلب آقازاده فراری صادر شد. تازه فهمید دخترش ساعاتی از روز از خانه فرار می کند تا آدامس بفروشد.

                                                               ***

حیف که زهرای کوچک سواد نداشت و نمی دانست تیتر یک روزنامه صدای قانون شده است.

از:وبلاگ قطعه ی ۲۶

شعر:

مريز آبروي سرازير ما را

به ما بازده نان و انجير ما را ...

خدايا اگر دست بند تجمل

نمي بست دست كمان گير ما را

كسي تا قيامت نمي كرد پيدا

از ان گوشه ي كهكشان تير ما را

ولي خسته بوديم و ياران همدل

به ناني گرفتند شمشير ما را

ولي خسته بوديم و مي برد توفان

تمام شكوه اساطير ما را ...

طلا را كه مس كرد ديگر ندانم

چه خاصيتي بود اكسير ما را

محمد كاظم كاظمي

كوله پشتي

متن:شما از چه زاویه ای به زندگی نگاه می کنید؟

روزی سیبی از درختی، روی سر مردی افتاد؛آن مرد جاذبه ی زمین را کشف کرد.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد گفت:چقدر بدشانس هستم و آنجا را ترک کرد.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد سیب را نقاشی کرد.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد سیب را با لذت خورد.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد عصاره شفابخشی از آن ساخت ومعجزه ی طب را آشکار کرد.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد این توطئه دشمن است ودرخت را قطع کرد.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد سیب را گذاشت برای روز مبادا.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد به دل ذرات سیب سفر کرد وفلسفه جهان را از پیوند ذرات آن یافت.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد سیب را خاک کرد،تا نگاه بدبینانه ی دیگران سیب را پژمرده نکند.

روزی سیبی از درختی،روی سر مردی افتاد؛آن مرد شعری گفت:زندگی یک سیب است.

شعر:اسم شاعر اين شعر رو نمي دونم اما اولين بار از زبان حاج سعيد قاسمي شنيدم.

مي‌گفت بي‌دردي بلاي مردمان است

بي درد بودن بدترين درد زمان است

مي‌گفت دريابيد ‌مولاي علم را

شيطان قلم کرده است پاهاي قلم را

مي‌گفت ايمان قرن‌ها سهم بلا بود

جان‌هاي بي محنت نصيب کوسه‌ها بود

مي‌گفت عمري در پناه دار بوديم

يک عمر زير سلطه آوار بوديم

مي‌گفت و ما انگار خواب خواب بوديم

خاموش چون عکس درون قاب بوديم

تصويرهاي او ولي بيناتر از ما

با آن زبان بي زبان گوياتر از ما

تصويرهايش معني فرياد مي‌داد

بوي نبرد داد با بي‌داد مي‌داد

بايد که عمر قرن‌هايي سر بيايد

تا مثل يک آويني ديگر بيايد

آزاده بود و عزم دشت کربلا کرد

آزاده بود و مرتضي را مرتضي کرد

 عکس: برای درد کشیدن های این روزهای مسجدالقصی...

طرح ها از وبلاگ دوئل

 ghods%2001.jpg

 t0589e7xtkemsvhachqd.jpg

 pepsi.jpg

 

 

کوله پشتی

اين شعر رو نمي دونم از كيه، گويا بروبچ نشريه مون، از توي اينترنت پيدا كردن بدون يادداشت منبع. از بس كه حرفه اي بوديم!

من آقا را دوست دارم ، چون وقتی بیاید...

من آقا را دوست دارم ، چون وقتی بیاید...

اکبر آقا قصابی محل مان

ترازویش را تنظیم می کند

و دست پینه بسته تقی واکسی را رد نمی کند

تا اهل و عیالش بعد از ۵ ماه ۲۰۰ گرم گوشت بخورند!

من آقا را دوست دارم ، چون وقتی بیاید...

اسد معمار، بساز بفروش شهرمان

وجدانش درد میگیرد!

و خانه ها را خوب می سازد

تا امسال اولین سالگرد خانواده حبیبی نباشد!

من آقا را دوست دارم ، چون وقتی بیاید...

رجب نانوایی سرکوچه

نان را درست می پزد و درشت...

تا کریم پور مسئول اداره ...

مجبور نباشد نان را به نرخ روز بخورد!

من آقا را دوست دارم ، چون وقتی بیاید...

صمد جلوبندی ساز گاراژ صداقت

بعد از تعمیر پیکان ۵۹ مش قاسم

مهره سگدستش را شل نمی کند

تا ۲  روز بعد بابت سفت کردنش ۴۰۰۰ تومان بگیرد!

من آقا را دوست دارم ، چون وقتی بیاید...

گروهبان یکم شریفی

مجبور نیست هر روز

مایحتاج منزل

سرهنگ جباری را بخرد!

من آقا را دوست دارم، چون وقتی بیاید...

دکتر طاهری زاده

رییس بیمارستان قلب...

سمانه ۱۰ ساله را عمل می کند

حتی اگر پدرش سید کاظم

کارگر آجر پزی ورامین باشد!

من آقا را دوست دارم چون وقتی بیاید...

مهندس هراتی

رییس شرکت چینی سازی

اصغر کارگر انبار را به خاطر تعدیل

با تهمت دزدی از کار بیکار نمی کند!

من آقا را دوست دارم، چون وقتی بیاید...

صفدر شغال! گنده لات منطقه فلاح

مغازه پارچه فروشی حیدر آقا را آتش نمی زند

و انگشت قطع شده! احمد

لبو فروش میدان ابوذر را به او برمی گرداند!

من آقا را دوست دارم، چون وقتی بیاید...

بذارين صدا و سيما تبليغات نستله شو بكنه. از همين جاها بايد پول سريالهاي آبكي و حقوق اون همه خاله و عموهاي بچه ها در بياد ديگه. حتي اگر به قيمت گلوله اي توي سينه ي بچه هاي غزه باشه. خب من و شما رو كه كسي مجبور نكرده، نمي خريم. نه تنها نستله كه بقيه شون رو هم!

گوشی‌های ”نوکیا“ Nokia و ”موتورولا“ Motorola جیبهای ما را اشغال کرده است؛

موسیقی از ام‌پی‌تری پلیرهای ”آی پود“ IPod به گوش ما می‌رسد؛

 سی‌پی‌یوهای ”اینتل“ Intel تجارت و اقتصاد و فرهنگ و سیاست ما را می‌گرداند و اطلاعات آنها را پردازش می‌کند؛

پرینترهای ”اچ‌ پی“ HP مطالب ما را به چاپ‌ می‌رساند؛

اوقات سرگرمی‌مان با فیلمهای هیجانی ”هالیوود“ Hollywood که در کمپانی بزرگ ”فاکس قرن بیستم“ Fox 20 Century تولید شده، پر می‌شود و برای کودکانمان کارتون‌های معروف ”والت دیزنی“ Disney را با تلویزیونهای ”پایونیر“ Pioneer نمایش می‌دهیم؛

در هنگام سفر این دوربین‌های ”کوداک“ Kodak هستند که لحظات زیبای ما را ماندگار می‌کنند؛

 بچه‌هایمان با شیرخشک‌های خوشمزه‌ی ”سرلاک“ Cerelac بزرگ می‌شوند و شکلات‌های ”مگی“ Maggi و ”کیت‌کت“ KitKat و ”اسمارتیز“ Smarties می‌خورند؛

 بعد از وعده‌های غذایی‌مان هیچ‌چیز به اندازه نوشابه‌های ”کوکاکولا“ Coca Cola و ”پپسی“ PEPSI و ”فانتا“ Fanta و ”میریندا“ Mirinda نمی‌چسبد

و آنچه که خستگی را بعد از یکروز کاری از تن آدم به‌در می‌کند یک ”نسکافه“ی Nescafe مخلوط با ”کافی‌میت“ Coffee Mate است.

البته ناگفته نمی‌ماند که صورتهایمان را با ”ژیلت“ Gillette اصلاح می‌کنیم،

 مسواک‌هایمان ”اورال بی“ Oral-B است، سیگار ”مارلبرو“ Marlboro بر گوشه لبمان نشسته و خودکار ”بیک“ BIC و روان‌نویس ”پارکر“ Parker در جیبمان یافت می‌شود؛

 و البته بگذریم از تیشرت‌های رنگ و وارنگ ”باس“ BOSS که گاهگاهی به تن می‌کنیم و بارانی‌های خوش‌دوخت ”نایک“ Nike که بدن ما را از برف و باران حفظ می‌‌کند و کفشهای خوش‌پای ”تیمبرلند“ Timberland که در گرما و سرما همراه ماست و لباسهای ورزشی ”چامپیون“ Champion که ما را در افتخارات ملی و محلی همراهی می‌کند؛ و...

دیگر نگوییم چرا شعار مرگ بر اسرائیل اثر ندارد! دیگر نگوییم چرا این همه اعلامیه و قطعنامه و تظاهرات به ثمر نمی‌نشیند، وقتي كه  فروشگاه‌های زنجیره‌ای پوشاک ”بنتون“ Benton مد را به ما عرضه می‌دارند و محصولات غذایی ”نستله“ Nestle در یخچال‌های ما جاخوش کرده‌اند اوضاع همین است که هست....

این عکس ها رو هم از وبلاگ دوئل آوردم ویژه ی چهار شنبه سوری!

beterekanid

4shanbesuri4shanbesuri

کوله پشتی

هنر انقلابي اين دفعه مال حال و هواي روزهاي بهمنه، اونم فقط بهمن امسال! بهمني كه بعد از تكرار تاريخ در ماه هاي اخير آمد و بهمني كه همه ي ما ثابت كرديم كه حاضر نيستيم سانديس نظاممون رو با همه ي دنياي غرب عوض كنيم!

متن: در جاده انقلاب/ روی یکی از تابلوها نوشته بود/ یکی بود، یکی نبود/ غیر از خدای مهربون/ هیچ‌کی نبود/ جاده لغزنده است/ دشمنان مشغول کارند/ با احتیاط برانید/ سبقت ممنوع/ دیر رسیدن به پست ریاست‌جمهوری/ بهتر از هرگز نرسیدن به امام است/ حداکثر سرعت مجاز، سرعت حرکت ولی‌فقیه است/ اگر پشتیبان ولایت‌فقیه نیستید/ لااقل کمربند دشمن را نبندید/ با دنده لج حرکت نکنید/ با وضو وارد شوید/ این جاده مطهر به خون شهداست...
اماما! باز هم بیا/ امسال زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران‌جانی»/ «غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشن‌زبان داریم»/ که تو گفتی لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دل‌مان برای تو تنگ می شود/ خامنه‌ای را نگاه می‌کنیم/ «دشمن بداند ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف به صف ما آهنین چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف
آماده جنگیم».«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای
امام، خمینی ای امام».
حسین قدیانی

 شعر:

با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی

زیرا که طعم ساندیس، شهد است راستی راستی!

ای کاش میر میدید، انبوه عاشقان را

تا بی خبر نمیرد، از درد خود پرستی

جانباز شیمیایی، با شیخ گفت: «جانا!

با کافران چه کارت؟ گر بت نمی پرستی»

دندان گرگها را، هر کودکی ببیند

ای پیر انقلابی! چشمت چرا تو بستی؟

عاشق شو ارنه روزی، این صبر هم سرآید

اذن ولی نباشد، پنداشتی که جستی؟

یارب شکسته حالان، طاقت دگر ندارند

تا کی کنند اجانب، چندین دراز دستی

گویی ولی شناسان، رفتند از این ولایت

خط امام گم گشت، زین کارگاه هستی

آن روز دیده بودم، این فتنه ها که برخاست

کز بغضِ رایِ ملت، یک دم نمی نشستی!

این عشق دست طوفان، خواهد سپردت ای میر!

بازآ به نزد ملت، وآن روزگار مستی

با اجازه از حضرت حافظ

محمد صادق باطنی

عكس: اين عكس و توضيح تقديم( با يك تيپا البته) به همه ي اون كساني كه هدف ما رو از راهپيمايي ها خوردن نون و سانديس بيان كردن: ( متن از وبلاگ قطعه ي 26) 

...ما با بغض با اشک با خون با خون دل از ولایت فقیه دفاع می کنیم و دشمن را به این راز الهی، راهی نیست. ما شیعه امامان مان هستیم و از 22 بهمن خود عاشورایی دگر ساخته ایم؛ روز پیروزی خون بر شمشیر. روز پیروزی نان بر دژخیمان. روز پیروزی بربری سنتی بر بربریت مدرن. روز پیروزی لواش بر کلاش. روز پیروزی تافتون بر تافته های جدا بافته. روز پیروزی شیرمال بر زرق و برق و مال و منال. روز پیروزی سنگک بر مگسک رسانه های غرب. روز پیروزی نان ماشینی بر ماشین جنگ نرم. روز پیروزی نان جمهوری اسلامی و روز آجر شدن نان  آمریکا. روز پیروزی ساندیس بر BBC.....

 

iran

كوله پشتي

براي فريضه اي فراموش شده

تفاوت امر به معروف ونهی از منکر با توصیه اخلاقی وموعظه

توصیه اخلاقی وموعظه برای ارشاد جامعه وافراد است.اما امر به معروف ونهی از منکر برای اصلاح آن جامعه وافراد به کار می رود.برای فهم دقیقتر این مطلب مثالی بزنید:

امر به معروف مانند شخم زدن زمین ونهی از منکر مانند چیدن علفهای هرز است واین دو برای اصلاح زمین هستند.درحالیکه بذر پاشیدن٬ کود دادن وآبیاری زمین در حکم ارشاد وباروری آن است.

هر جامعه ای نیز نیازمند اصلاح وارشاد است.به عبارت دیگر جامعه ی انسانی مانند زمین است که برای رشد وباروری نهال های آن باید با شخم زدن٬خاک مناسب ومستعد  را برای پرورش نهال ها آماده کرد که به آن خاک مناسب وشخم زده معروف می گوییم وهمچنین باید علفهای هرز را از آن چید که به آن علفها منکر می گوییم وباید آن نهال ها را به طور مناسب وصحیحی در خاک کاشت وبطور شایسته ای آنها را تغذیه کرد که به آن عمل ارشاد از طریق توصیه های اخلاقی و موعظه می گوییم.

نتیجه این بحث آن است که ارشاد موجب سعادت افراد در یک جامعه می شود اما این سعادت از سلامت جامعه جدا نیست وسلامت جامعه در گرو اصلاح آن جامعه است.

كافرم من به خدايي كه به آن دل بستيد

شعری از امین تاجور

امشب از سوز بهاري كه پر از پاييز است

حرفها دارم از اين دل كه ز خون لبريز است

درد دلهايم از آنهاست كه از حق دورند

و از اين مردم خاموش كه گويي كورند

دردم از بي خبري هاي عوام الناس است

و از اين خواب و از اين خُر و پُف و خُرناس است

« ترسم آن روز كه مردانِ سرانجام آيند

اين جماعت همه با بقچه حمام آيند!»

وقت حركت منشينيد كه اين كار خطاست

«مصلحت نيست‌‌‌» مگوييد كه اين مشكل ماست

مصلحت؟ چاه عميقي است كه دشمن كنده است

اين چه راهي است كه از ننگ و لجن آكنده است؟

نكند ما سبب گريه حيدر باشيم

نكند پينه به پيشاني و كافر باشيم

همه لبيك به خونخواهي مولا گفتيم

همه بر پيروي از غير ولي «لا» گفتيم

ليك بر اكثرمان داغ و عطش غالب شد

هر كسي راه خودش را به دلش طالب شد

« به سرِ خانه اجدادي خود برگرديد

شهر رسواست به آبادي خود برگرديد»

نا اميدم من از اين مردم آلوده به خواب

روزه افطار نمايند به خرما و شراب

«ترسم آن روز كه از قلّه فرود آيد مرد

سيصد و سيزده آدم نتوان پيدا كرد»

به جلودار نگفتيم كه در راه توايم؟

هان بگوييد! نگفتيم هوا خواه توايم؟

بيمتان مي دهم از روز جزا همنفسان!

كه نگيريد در آن روزْ عزا همنفسان!

ما قدم در ره مولا نزديم آگه باش!

پشت پا بر تَب دنيا نزديم آگه باش!

« ننگمان باد اگر عهد به يك سو فكنيم

و بگويند كه ما امّت پيمان شكنيم»

با شمايم كه به عمق دل مولا درديد

مرگتان باد، كه خون در دل مولا كرديد

« زمهريريد و تبسم به زمستان داريد؟»

فصل جنگ است شما رو به گلستان داريد؟

دردتان درد شكم بارگي است و غم نان

ريش و انگشتر و تسبيح بود مذهبتان

نانتان گر ندهد دين، پي كاری دگريد

در تََفِ جنگ، همه سوي دياري دگريد

«جنگ زد نعره ولي پنجره ها را بستيد

به غنائم كه رسيديم، به ما پيوستيد»

در تف جنگ، شما گرم دعاتان بوديد

گرم يك سَجده ي سهوي، به خداتان بوديد

اين خدايي كه شمايان به طوافش هستيد

وين بهشتي كه به حور و ملكش دل بستيد

«اين خدا كيست كه داغي به جبينش زده اند؟

كودكان با فن اوّل به زمينش زده اند!»

گر چه از سينه زنان شب عاشورائيد

گر يزيد آيد و شامي بدهد مي آييد

كافرم من به خدايي كه به آن دل بستيد

و به آن مسجد و ديري كه امامش هستيد

تا سَرِ دار همين جمله كلامم باشد

كه علي حيدر كرار امامم باشد

تا كه جان در تنم و بر بدنم سر باشد

راه من پيروي از راه ابوذر باشد

چيزي اي قوم نماندست كه در خواب شويد

آي هشدار! قريب است كه گنداب شويد

هر چه فرياد زدم لُبِ كلامم اينجاست

اي برادر گنه ماست علي گر تنهاست»

دل به اميد فرج بسته و خاموش شديم

از مِي بي خبري خورده و بيهوش شديم

همه خوابيده و گوييم كه او مي آيد

چاره و راه نجوييم كه او مي آيد

همه مان شامل نفرين امام عصريم

باعثانِ دل غمگين امام عصريم

آنچه راه نفسم را به تمامي بسته است

بغض تلخي است كه بر حنجره ام بنشسته است

هر كه سر در كف او نيست نگو آزاده است

اين تو و اين ره و اين پا، همه چيز آماده است

«حرفم اين بود ولا قوّةَ الّا بالله 

هر كه مَرد است قدم رنجه كند بسم الله»

پوستر های عاشورایی زیر رو هم از وبلاگ پوستر های عاشورایی که در پیوند ها آدرسش اومده گرفتم.

اگر بیشتر و کامل تر می خواین یه سری به وبلاگ خودش بزنید.

کارهای زیبایی اند. دستشون درد نکنه. 

ashoora-poster21.jpg

ashoora-poster20.jpg

ashoora-poster16.jpg

ashoora-poster7.jpg

ashoora-poster1.jpg

کوله پشتی

این شعر رو برام میل کرده بودن. دستشون درد نکنه. خیلی باحاله مگه نه!

نه! اميدي به شما نيست، حقارت، آزاد
هرچه خواهيد بگوييد جسارت، آزاد
 آبروي وطنم يوسف بازار شده ست
ثمن بخس ، فراوان و تجارت ، آزاد
شيختان با همه شيريني و شهرآشوبي
فتويِ فتنه فرستاد : شرارت ، آزاد
راه بر مشت گره کرده ي مردم بستيد
تا به دشمن شود انگشت اشارت، آزاد
 حرم از دست حرامي نگرفتيم که باز
پيک و پيغام فرستيد که غارت، آزاد
 پاکدامن وطنم را به کسي نفروشيد
خاصه اين فرقه ي از قيد طهارت، آزاد
 بي وضو زائر اين خاک نبايد! چه کسي
گفته اين قوم نجس را که زيارت ، آزاد؟
الغرض معني آزادي اگر اين باشد
وقت آن است بگوييم اسارت آزاد
(میلاد عرفان پور)

این متن رو هم توی وبلاگ حضور ناپدید دیدم. من که خیلی خوشم اومد. شما چی؟

سازمان خواروبار جهاني، فائو، يك نظر سنجي انجام داد كه تنها يك پرسش داشت و آن پرسش اين بود كه:« نظر شخصي خود را، درباره راه حلي براي مشكل كمبود غذا، در ساير نقاط جهان، به طور آزادانه بيان كنيد.»

اما اين نظرخواهي با شكست مواجه شد.چرا؟ چون: در آفريقا كسي نمي دانست غذا چيست. در اروپاي مركزي كسي نمي دانست كمبود چيست. در اروپاي شرقي كسي نمي دانست نظر شخصي چيست. در آمريكاي لاتين كسي نمي دانست آزادانه يعني چه. در خاورميانه كسي نمي دانست راه حل يعني چه. و در ايالات متحده كسي نمي دانست ساير نقاط جهان كجاست.

عکس های زیر رو هم ببینید و از کم کارکردن ها و بد کارکردن های فرهنگی  خودمون خجالت بکشیم.

از سایت معروف یاران

خندان باش... این سنت (پیامبر اسلام(ص) ) است...v

 خندان باش... این سنت (پیامبر اسلام(ص) ) است...

من پیامبرم محمد (ص) را دوست دارم

من پیامبرم محمد (ص) را دوست دارم

قیامت،

قیامت،
به زودی …
حجاب

حجاب
حق من،
انتخاب من،
زندگی من

بازگشت به سمت خداوند توانا

بازگشت به سمت خداوند توانا

ادامه دارد...

كوله پشتي

توي كوله پشتي همه چيز پيدا ميشه. اينا هم توي كوله پشتي ما بود.

*ای که دستت می رسد

بدان !!!

ما دستمان نمی رسید ...

و گر نه نمی گذاشتیم که سیب هبوط کند

و گندم را در نطفه آتش می زدیم ،

تا آدم آنها را به صورت حوا نکوبند

و گندم مجرد شود ؟!

 حالا ما برای خدا تکراری شده ایم

و خدا می داند چه می خواهیم بگوییم

 حتی دیگر از دست آیینه و آب و جارو هم

کاری ساخته نیست

خودت برای آمدنت دعا بخوان

خواهش می کنم ،

خودت برای آمدنت ...

ایرج زنگنه

* شرمنده نمي دونم اين متن مال كيه. از توي اينترنت پيدا كرده بوديم. ولي خيلي قشنگه، مگه نه؟

هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد، مشکل ديگري سر راهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعدادي هويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از ۲۰ دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسيد: عزيزم چه ميبيني؟
دختر هم در پاسخ گفت:هويج، تخم مرغ و قهوه.
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.
 هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد.
دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد:
دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاي نازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند، ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند.
سپس پدر از دخترش پرسيد: حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو مي شوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟