کوله پشتی
متن:حکم جلب آقازاده ی فراری صادر شد!
تکیه داده بود به دیوار. داشت آدامس می فروخت که اسانس عدالت نداشت. چرک ناخن پایش چهره شهر را کثیف کرده بود. مامور شهرداری آمد و او را به خاطر همین جرم با خود برد. نگاهی به آدامس هایش انداخت؛ دید که ارزشی ندارد، کل بسته را پرت کرد سطل آشغال. شب مامور دیگر شهرداری در حین خالی کردن سطل آشغال چشمانش به تار مویی افتاد که از بسته آدامس آویزان شده است. یکی از آدامس ها را باز کرد و جوید. مزه دخترش را می داد. نصف شب وقتی رفت دخترش را از بازداشتگاه شهرداری بیرون بیاورد مانده بود که خانواده اش چهره شهر را کثیف می کنند یا تمیز.
***
روی میز بازداشتگاه، مامور شهرداری داشت روزنامه ای می خواند که تیتر یکش این بود؛ حکم جلب آقازاده فراری صادر شد. تازه فهمید دخترش ساعاتی از روز از خانه فرار می کند تا آدامس بفروشد.
***
حیف که زهرای کوچک سواد نداشت و نمی دانست تیتر یک روزنامه صدای قانون شده است.
از:وبلاگ قطعه ی ۲۶
شعر:
مريز آبروي سرازير ما را
به ما بازده نان و انجير ما را ...
خدايا اگر دست بند تجمل
نمي بست دست كمان گير ما را
كسي تا قيامت نمي كرد پيدا
از ان گوشه ي كهكشان تير ما را
ولي خسته بوديم و ياران همدل
به ناني گرفتند شمشير ما را
ولي خسته بوديم و مي برد توفان
تمام شكوه اساطير ما را ...
طلا را كه مس كرد ديگر ندانم
چه خاصيتي بود اكسير ما را
محمد كاظم كاظمي
تخریب چی اسم گروه های جهادی ما به مناطق محروم بود.