فانوس

خوش بخت بود

نيمه شب بود. مهمان هاي عروسي رفته بودند خانه هايشان و خواب بودند. زن هايي كه عروس را بدرقه كرده بودند. بچه ها و مردها همه خواب بودند. ماه كامل بود و ماهتاب از پنجره مي ريخت روي بورياي ساده اي كه زن و مردي جوان روي آن نماز مي خواندند. زن و مردي كه شب اول عروسي شان بود: فاطمه(س) و علي(ع).

فاطمه زن خوشبختي بود. خيلي خوش بخت. چند تا زن توي دنيا، مگر نيمه شب با علي(ع) نماز خواندند؟ ولي ما تا حالا از اين زاويه به او نگاه نكرديم. ما عادت داريم خوشبختي و شكوه و حماسه را از قهرمان هاي تاريخ مذهبي مان بگيريم و تصويري دردناك و غم بار از زندگي به آنها بدهبم. براي اين كه مردم گريه كنند و مجلس حال بگيرد. جوري از زندگي فاطمه(س) حرف مي زنند كه انگار خيلي طفلكي بوده. پشت هم برايش اتفاق غم انگيز مي افتاده. دست تقدير نگذاشته يك نفس راحت بكشد. از او زني 18 ساله درست مي كنند كه قرار است دلمان برايش بسوزد. چون آب خوش از گلويش پايين نرفته. مادرش از سختي هاي شعب ابي طالب مرده. در خانه ي شوهرش نان نبوده كه بخورند. لباس خودش و بچه ها وصله دار است. پدرش فوت كرده. شوهرش غريب. زمين هاي فدك را از او گرفته اند. در خانه اش را آتش زده اند و بعد لابد ما براي اين كه او نتوانسته مثل ما زندگي كند و ناكام شده، بناست اشك ترحم بريزيم.

ناكام ماييم نه او. كدام ما با حكيم ترين مرد زمين زير يك سقف بوده ايم؟ با يكي كه اول و. آخر دانايي ست، سر يك سفره نشسته ايم؟ و زخم هاي شانه ي شجاع ترين مرد عرب را مرهم گذاشته ايم؟

نصف ديگر خوشبختي فاطمه(س)، مادرش است. مادرش زن ثروتمند عرب كه شيفته ي محمد امين مي شود و همه ي دارايي اش را به پاي ايماني كه به او دارد، مي ريزد. از سر سفره هاي اشرافي عرب بلند مي شود و مي رود در شعب ابي طالب، تا با مردش گرسنگي بكشد. تنها پشت سر محمد امين نماز مي خواند و تمام شهر به آنها مي خندند. چند تا دختر توي دنيا مادر اين طوري داشته اند؟ چند تا دختر مادري داشته اند كه روزي خديجه مشهور كاروان دار و سرمايه دار عرب باشد و فردا تنها با باري سنگين، نفس زنان از سينه كش كوه بالا برود تا به مردش كه روزهاست در غاري خلوت كرده، آب و غذا برساند؟ آدم اگر خون مادري چنين باشكوه در رگش جاري باشد، چه كم دارد؟

و پدرش، رازي كه بين اين پدر و دختر هست تا پايان مبهم و مجهول مي ماند. در عصر زنده به گور كردن دختران، اين پدر پيش پاي دخترش تمام قد مي ايستد. تا دخترش ننشسته، نمي نشيند و دست هاي او را مي بوسد. مردي بزرگ كه درگير دگرگوني كامل يك جامعه است، هر صبح و هر غروب مي آيد پشت در خانه ي دخترش و تا او را نبيند دلش آرام نمي گيرد. تا او را نبوسد سفر نمي رود. پيامبري، آخرين پيامبر، او را اين چنين عاشقانه دوست مي دارد. اگر به اين نمي گويند خوشبختي، پس اين كلمه به چه دردي مي خورد؟

اين زن تمام عمرش را بين مردان و زنان بزرگ گذرانده. آدم هاي دوروبرش هيچ وقت حرف صد من يك غاز نزده اند، يكيشان پيامبر بوده كه قرآن مي گويد، حرفي از خودش نمي زند، يكيشان علي بوده كه راه هاي آسمان را بهتر از راه هاي زمين بلد است. گاهي هم سلمان مي آمده و گاهي هم اباذر. اين آخر خوشبختي نيست؟

او تنها زني ست كه پيامبر نيست، ولي فرشته ي وحي را مي ديده و با او حرف مي زده. با هم مي گفته اند و مي شنيده اند. آن هم حرف هايي نه از جنس شريعت تازه، كه فاطمه قرار نبوده شريعت نو بياورد، بقيه حرف ها بوده، بقيه حرف هايي كه بايد از يك فرشته پرسيد و كي مي داند بين دوتاييشان چي گذشته؟

بهانه اي اگر براي گريه كردن بر او موجود باشد، آن بهانه، ترحم نيست. رنجي ست كه اين زن و همه ي آدم هاي بزرگ مي كشند. او حقيقت را مي داند. باز خود اين كه مي داند همه ي درد نيست، اين كه مردمي كه نمي دانند را دوست مي دارد، نيمه ي ناتمام درد است. همه ي آن خوشبختي ها را بهش دادند، همه ي لذت ها و مستي ها را داده اند، كه با اين رنج موازنه كند. اين رنج كه هم حقيقت را مي داند وهم همه ي مردمي كه آن را نمي دانند، مادرانه دوست دارد. دلش پرپر مي زند كه اين را برساند دست آن مردم. مي دود مردم هم مي دوند و دسته دسته از جاده هاي فرعي دور مي شوند.

در تاريخ هست كه با علي(ع) دوتايي راه مي افتادند، مي رفتند در خانه ي تك تك مردم مدينه. يادشان مي آوردند كه شما با علي(ع) بيعت كرديد. فراموشتان شده؟ و مردم عذر مي آورده اند. عذر داشته اند. مدينه اي ها خوششان نمي آمده كه با اين دو تا، چشم تو چشم شوند و راهشان كج مي كرده اند و درها را مي بسته اند. زن روي زانوها فرو مي افتد. دست هايش در هوا دراز است. مي خواهد اشاره كند و بگويد:« گم مي شويد، برگرديد.» ولي مردم به كل از تيررس صدايش بيرون رفته اند. اگر بهانه اي براي گريه باشد، همين منظره ي پاياني ست، همين فرار آدم ها.

نفيسه مرشدزاده (نشريه همشهري جوان. ش 257)

فانوس

اين متن رو براي نشريه ميقات كار كرده بودم. يه بخشي داشتيم به نام چي؟ چرا؟ كي گفته؟ با موضوع حجاب اسلامي.

چي؟

روزي در هواي گرم مدينه زني جوان و زيبا در حالتي كه طبق معمول روسري خود را به پشت گردن انداخته بود و دور گردن و بناگوشش پيدا بود از كوچه عبور مي‌كرد. مردي از اصحاب رسول خدا0ص) از طرف مقابل مي‌آمد. آن منظره‌ي زيبا، سخت نظر او را جلب كرد. و چنان غرق تماشاي آن زيبا شد كه از خودش و اطرافش غافل گشت و جلوي خودش را نگاه نمي‌كرد. آن زن وارد كوچه‌اي شد و جوان با چشم خود او را دنبال كرد. همان طور كه مي‌رفت ناگهان استخوان يا شيشه‌اي كه از ديوار بيرون آمده بود. به صورتش اصابت كرد و صورتش را مجروح ساخت. وقتي به خود آمد كه خون از سر و صورتش جاري شده بود. با همين حال به حضور رسول اكرم(ص) رفت و ماجرا را به عرض رساند. اين جا بود كه آيه‌ي مباركه نازل شد: آيه‌هاي 30 و 31 سوره‌ي نور آيه‌ي حجاب . (شهيد مطهري – كتاب مسئله‌ي حجاب)

fanoos

چرا؟

اين مسئله‌ي حجاب و محرم و نامحرم و نگاه كردن و نگاه نكردن، همه به خاطر اين است كه قضيه‌ي عفاف، در اين بين، سالم نگه داشته شود. اسلام به مسئله‌ي عفاف زن اهميت مي‌دهد؛ البته عفاف مرد هم مهم است. عفاف مخصوص زنان نيست، مردان هم بايد عفيف باشند. منتهي چون در جامعه مرد به خاطر قدرت و برتري جسماني ، مي‌تواند به زن ظلم كند و بر خلاف تمايل زن رفتار نمايد، روي عفت زن بيشتر تكيه شده است... يكي از مشكلات زنان در دنياي غرب همين است كه مردان با تكيه بر زورمندي خود، به عفت زن تعدي و تجاوز مي‌كنند. آمار منتشره از سوي مقامات رسمي خود آمريكا را مي‌ديدم... واقعاً وحشت انگيز است. در هر 6 ثانيه يك تجاوز به عفيف در كشور آمريكا انجام مي‌شود. ببينيد چقدر مسئله‌ي عفت مهم است.

مقام معظم رهبري – 30/7/86

fanus

كي گفته؟

حجاب داراي جنبه‌ي پنهان كردن جاذبه‌ي جنسي زن و ممانعت از تحريك جنس مخالف است، اما به گمانم هدف اصلي اين نيست فكر مي‌كنم حجاب، زن بودن زن را در رده‌ي دوم قرار مي‌دهد. حجاب مي‌خواهد بگويد كه زن در درجه‌ي اول، انسان است. اگر هدف فقط پنهان كردن جاذبه‌ي جنسي بود، ديگر نيازي نبود زنان بالاي 80-70 سال، حجاب را رعايت كنند.

خانم اميد مريچ- جامعه‌شناس و تازه مسلمان از تركيه

( به نقل از نشريه‌ي پرسمان- ش57)

فانوس

كسي يه هويت گم نكرده؟!

اين متن رو هم سال 86 براي نشريه ي ميقات نوشته بودم. گفتم دم عيد نوروز و زنده شدن هاي آداب و سنت هاي ايراني اين متن رو هم اينجا بزنم بلكه به فكر بيافتيم.

كاري كه دشمن از لحاظ فرهنگي مي كند، نه يك تهاجم فرهنگي، نه يك شبيخون فرهنگي نه يك غارت فرهنگي، بلكه يك قتل عام فرهنگي ست. ( مقام معظم رهبري)

·  يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود. يه روز و روزگاري يه كشتي اومد كنار يه بندر و لنگر انداخت. چند نفر از كشتي خارج شدند و به كلبه اي كه در اون حوالي بود، رفتند. صاحب كلبه اونا رو ديد و ازشون پرسيد كه كي هستن. پسر جواني كه با اونا بود، خودش رو معرفي كرد:« من تن تن هستم و اين كاپيتان هادوك و اينم پروفسور بالتازار و اينم سگم ميلوست. ما اومديم تا سرزمين قصه هاي مشرق زمين رو پيدا كنيم. شما مي تونين كمكمون كنين؟» صاحب كلبه هم خودش رو معرفي كرد:« من سندبادم. قهرمان قصه هاي مشرق زمين. چرا اومدين دنبال قصه هاي مشرقي؟» و تن تن جواب مي ده:« آخه اين جا سرزمين بهترين قصه هاي دنياس. ما اومديم اين سرزمين رو پيدا كنيم و قصه هاي تازه اي با قهرماني خودمون درست كنيم.» سند باد مي گه:« اين سرزمين خودش قهرمان داره. نمي خواد شما قهرمانش باشين. زودتر از اين جا برين.» اما اونا از اون جا نميرن، مي خوان به زور سرزمين قصه ها رو تصاحب كنند. سندباد هم قهرمان هاي قصه هاي مشرق رو جمع مي كنه، مثل علي بابا، نخودي، علاءالدين وغول چراغش، پهلوون پنبه، رستم و رخش. سوپرمن وكينگ كونگ و تارزان با گله ي فيلش هم به گروه تن تن ملحق مي شن. بعد از يه سري اتفاقات بالاخره تن تن شكست مي خوره و اون سرزمين رو ترك مي كنه. سند باد و گروهش كه توي سرزمين هاي مشرق زمين مسافرت مي كردن، مي رسن به يه آبادي. مي بينن كه هيچ خبري از مردم نيست. پيرمرد قصه گو يه گوشه اي نشسته بود. سندباد ازش مي پرسه:« پدر جان! مردم كجان؟ چرا نمي يان بشينن، تا شما براشون قصه بگين؟»  پيرمرد مي گه كه:« اونا توي خونه هاشون نشستن. پاي يه جعبه هايي كه داره قصه هاي تن تن رو نمايش مي ده. روي پشت بوم ها رو نگاه كن. به اون بشقاب هاي بزرگ مي گن ماهواره. كسي نيست كه بياد تا من براش قصه هاي سند باد و رستم و علي بابا رو بگم...»

·  قصه ي بالا روايت كتابي بود به نام تن تن و سند باد، از محمد ميركياني. اين كتاب نوشته ي سال هفتاده. اما شما حالا مي تونين به سپاه تن تن  اين افراد رو هم اضافه كنين: باربي، هري پاتر، شرك، تام و جري، ميكي ماوس و....سپاه تن تن  داره روز به روز گسترده مي شه، اما سپاه سند باد...

barby

·  نيل پستمن منتقد اجتماعي و استاد دانشگاه دولتي نيويورك معتقد است: بلايايي كه گريبانگير فرهنگ بشري در كره ي خاكي شده، نتيجه ي نبردي ست كه بين تكنولوژي و فرهنگ، در ميداني نابرابر آغاز شده است. او در كتاب دومش - زندگي در عشق، مردن در خوشي -  مدعي ست كه جامعه ي آمريكا، اولين جامعه اي ست كه به تكنوپول مبتلا شده و تكنوپول همه چيز را در خود جاي داده است، به جز عناصر اصيل فرهنگي را.  در اين وضعيت انسان حتي اراده اش را از دست مي دهد و اين اراده تحت اختيار تكنوپول جديد در مي آيد. زيرا اين تكنوپول همان تكنولوژي ست كه داراي بار ايدئولوژي هم شده است. در حالي كه اين جامعه هيچ ندارد و از درون تهي ست. از مظاهري كه براي اين شرايط جديد در اين كتاب بيان شده، مي توان به بي اعتنايي نسبت به بزرگترها، پدر و مادر، اقوام و خانواده، اشاره كرد. پستمن معتقد است: جامعه ي آمريكا يي، هيچ از خود ندارد. مي خواهد بر دنيا سروري كند. اما ابزاري كه فرهنگ هاي ديگر را به بند مي كشد چيزي جز راديو و تلويزيون نيست.

·  نمي دونم فيلم هيولا رو تابستون 86 از شبكه ي 2 ديدي يا نه، همون كه براي زير 18 ساله ها ممنوع بود: ماهي هايي كه به خاطر استفاده از مواد شيميايي كه آمريكايي ها در كشور چين توليد مي كردن، تبديل به هيولا مي شن و مي افتن به جون مردم. از بين يه خانواده كه از سه نسل افراد تشكيل شده، جوان ترينش رو مي دزدن. افراد خانواده براي نجات اون جون خودشون رو به خطر مي اندازن ....

اشتباه نكن اون هيولا الان توي كشور ما هم وجود داره و داره راحت با ما زندگي مي كنه. جوون ترين نسل اين كشور طعمه اين هيو لااند...

·  « هوا برفيه. ملخه در خونه ي مورچه رو مي زنه. مورچه در رو باز مي كنه. ملخ در حالي كه مي لرزه، مي پرسه:«آذوقه دارين؟» مورچه مي گه:«يادته كه وقتي من توي تابستون كار مي كردم، تو منو مسخره مي كردي. حالا توي اين برف و بارون، غذا براي خوردن نداري.» ملخ مي گه:«اشتباه كردم. منو ببخش!» مورچه مي گه:«عيب نداره. بيا تو. برنج داريم.» ملخ مي پرسه:«برنج چيه؟» مورچه مي گه:« نميدونم... حميد!»  يكي جواب مي ده:« تبركه... تبرك» تبليغ تموم مي شه. آخرش مي نويسن:« ادامه ي ماجرا رو در كليله و دمنه بخوانيد.» خواهر كوچيكه سريع كتاب داستانشو مي ياره. همين ماجراي مورچه و ملخه، اما روش اسم يه نويسنده ي خارجي رو نوشتن!

·  يك شنبه شب ها كه مدرسه مان تعطيل مي شد، جايي نداشتيم كه بخوابيم. مي رفتيم منزل دوست آقاي دكتر، آقاي دكتر كرنو- استاد دانشگاه ژنو، دانشكده كشاورزي بود- دختر و پسر ايشان با ما هم مدرسه اي بودن. خانم دكتر كرنو براي ما قصه مي گفت. اگر من بگويم براي ما چه قصه اي مي گفت شما ماتتان مي برد. هر شب براي ما قصه ي هزار و يك شب شهرزاد را تعريف مي كرد. حالا به ما مي گويند، فكر مي كنيم شهرزاد اسم چاي است. يعني اروپايي فكر كرده كه اگر حاصل ده هزار سال تمدن، چكيده اش تحت عنوان يك داستان باعث سربلندي فرزندش مي شود، قصه ي هزار و يك شب است. حالا من ايراني داستان هزار و يك شب را بلد نيستم. يك جمله از سوئدي ها يادگاري بگويم. سوئدي ها مي گويند: اگر شما مي خواهيد بدانيد به كجا خواهيد رسيد، بايد بدانيد از كجا آمده ايد.( دكتر ايرج حسابي، فرزند پروفسور محمود حسابي)

tantan

·  اين خواهر كوچيكه هم كه ول نمي كنه:« چرا بابا نوئل مال خارجياس؟ ايران نمي ياد؟» مي گم:« ما عمو نوروز داريم.» مي گه:« عمو نوروز جايزه هم براي بچه ها مي ياره؟» مي گم:«عمو نوروز يه هديه ي بزرگ براي همه ي آدما مي ياره: بهار مي ياره، گل و شكوفه مي ياره.» مي پرسه:« عمو نوروز كيه؟ چي شكليه؟ مثل بابا نوئل كالسكه داره؟ مثل ....» يك ريز سؤال مي پرسه. منم كه كلافه شدم، توي دلم به اين تلويزيون بد و بيراه مي گم كه جز درست كردن يه عالمه عمو و خاله ودادا و آقاجون بزرگ و... براي بچه ها،‌‌ كار ديگه اي بلد نيست. صداي زنگ تلفن همراهم بلند مي شه. يكي از بچه ها پيامك داده:« در نقش و نگارهاي حك شده در تخت جمشيد: هيچ كس در برابر ديگري تعظيم نمي كند، از برده داري اثري به چشم نمي آيد. كسي سواره و ديگري پياده نيست. برهنگي به چشم نمي خورد... اين اس ام اس رو براي همه ي ايراني ها بفرست، تا بدانند چه بوده ايم!»

·  دفعه ي اول كه فيلمش رو ديدم، يه دل سير خنديدم. اما بعد فكرم رو بد جوري به خودش مشغول كرد:« يه جوون فقير، كه خيلي دلش مي خواد راه استادش رو ادامه بده و كونگ فوي شاعلين (فرهنگ اصيل چيني) رو كه به نظرش يه هنره، ولي به اشتباه از اون برداشت خشونت شده، و همه ي كونگ فو از اون سرچشمه مي گيره، رو گسترش بده و ادعا مي كنه كه اگر افراد اين كونگ فو رو بلد باشن، مشكلاتشون حل مي شه. در همين بين به يك فوتباليست، كه به خاطر يك اشتباه، پاش رو از دست داده و ديگه فوتبال بازي نمي كنه و فقيره، برخورد مي كنه. آخر سر فوتباليسته به اون پيشنهاد مي ده كه مي تونن با استفاده از كونگ فو، يه تيم فوتبال راه بندازن و با اين روش، چون فوتبال يك استقبال جهاني داره ( ابزار به روزي ست) كونگ فوي خودشون رو گسترش بدن. جوان فقير به زحمت، دوستان خودش رو كه حالا غرق در زندگي امروزي شدن، جمع مي كنه. هرچند كه مسخره اش ميكنن :« طبق قانون زمين زندگي كن ... الان قرن بيست و يكم است ...» فوتبال اونا مي گيره و همه ي بازي ها رو مي برن. اما در مقابل اون ها هم يك تيم وجود داره كه از همين ابزار كونگ فو استفاده ميكنن، منتها نه يك كونگ فوي اصيل، كونگ فويي كه قدرت اون از داروهاي نيروزاي آمريكايي نشات گرفته. در آخر فيلم، دو تيم روبروي هم قرار مي گيرن و همه ي افراد تيم شاعلين، تا آخرين توانشون از دروازه كه نماد همون فرهنگ اصيل چيني ست، دفاع مي كنن و به هر كسي كه زخمي مي شه و ديگه نمي تونه بازي كنه، مثل يه سرباز فداكار احترام مي ذارن. تيم شاعلين با وجود طرفداري داورها و فدراسيون از تيم حريف، برنده مي شه و قهرمان اون دوره از مسابقات و در آخر فيلم مي بينيم كه مردم معمولي در زندگي روزمره ي خودشون هم، از شاعلين استفاده مي كنن.»حرف هاي بالا خلاصه فيلم فوتبال شاعلينه.

فكر مي كنم منظورم رو از اين مثال فهميدي.

مطلب رو به سبك مرگ مؤلف تموم مي كنم. يعني خودت از متن بالا نتيجه بگير...

و براي حرف آخر اين جمله رو از گاندي داشته باش:«مايلم نسيم فرهنگ تمام كشورها در اطراف خانه ام بوزد، ولي اجازه نمي دهم كه بر اثر چنين نسيمي، خانه ام از پاي كنده شود.»

فانوس

شهريورماه استاد پناهيان، در يك سخنراني، اين حرف ها رو زده بودن. حرفايي كه وقتي ادا شد كه خيلي ها توي دوراهي مونده بودن و هنوز فتنه چهره ي اصلي خودش رو افشا نكرده بود. متن تلخيص شده ي اون رو، كه برام ميل كرده بودن بخونين. خيلي تحليل جالبيه! خدا استاد رو براي نسل هاي بعد هم حفظ كنه!

 سه تحلیل درباره حوادث پس از انتخابات

ما درباره سير انقلاب و تكامل انقلاب و جامعه انقلابي از زواياي مختلف مي توانيم تحليل هاي گوناگوني داشته باشيم كه بنده اين تحليل ها را خدمتتان عرض مي كنم؛ و هم مي توانيم فراتر از حوادث اخير به تحليل روند انقلاب بپردازيم و هم مي توانيم با توجه به حوادث اخير به اين تحليل ها اقدام كنيم و هم مي توانيم با توجه به آينده اي كه در پيش داريم، يعني ظهور حضرت، تحليل هاي مختلفي ارائه بدهيم. من سعي مي كنم از همه جهات اين مباحث رو تحليل كنم البته بايد عرض كنم مباحثي كه من مطرح مي كنم مباحثي نوعا ديني-سياسي هستند نه مباحثي سياسي– ديني و من سعي مي كنم از منظر دين به عرصه سياست نگاه می كنم.

تحلیل اول: جریان سازشکاری

يك روايت از آقا امام رضا(ع) مي خوانم كه هم كلاممان متبرك به بيان شريف ايشان بشود و هم از زاويه نگاه به مهدويت، امروز خودمان را تحليل كنيم يعني از آينده آغاز كنيم و به تحليل امروز برسيم. شما در مفاهيم آخر الزمان با كلمه دجال آشنا هستيد؛ در حديثي در «وسايل الشيعه» امام رضا(ع) مي فرمايند: در آخر الزمان ميان شيعيان ما خطري پيش مي آيد كه اين خطر، فتنه اش از دجال شديد تر است. حال شما برويد روايات مربوط به دجال را ببينيد كه چه طور مردم را فريب مي دهد، دجالي كه با ظهور حضرت سقوط خواهد كرد، دجالي كه به عنوان يكي از دشمنان جدي حضرت و يكي از موانع ظهور حضرت مطرح است، دجالي كه عبور از فريب هاي او تنها راه رسيدن به فرج است؛ امام رضا(ع) خيلي صريح مي فرمايند خطر اين فتنه از فتنه دجال براي شيعيان بالاتر است.

طبق روايت، اين فتنه در درون جامعه شيعي است و توسط كساني كه شيعه و دوستان اهل بيت(ع) هستند اجرا مي شود، ظاهرا دجال عموم مردم را فريب مي دهد اما اين فتنه جامعه شيعي را مي خواهد فريب بدهد. مهمترين مشخصه اين فتنه، دوستي كردن با دشمنان اهل بيت و دشمني كردن با دوستان اهل بيت است و اما نتيجه اين فتنه آن است كه حق و باطل به هم آميخته مي شود و مومن و منافق از هم شناخته نمي شوند. نمي شود ادعا كرد فلان كس منافق است چون دوست اهل بيت(ع) است، تنها مومن را در ميانه آن دشمن هايي كه ايجاد شده مي شود از بقيه جدا كرد و اين كار خيلي دشواري خواهد بود. امام رضا(ع) مي فرمايند: "از كساني كه راه مودت ما اهل بيت را بر گزيدند، كساني هستند كه فتنه ی آنها از دجال شديدتر است."

راوي حديث می گوید: پرسيدم چگونه فتنه مي كنند؟ امام(ع) مي فرمايند بواسطه دوستي كردن با دشمنان ما اهل بيت(ع) و بواسطه دشمني كردن با دوستان اهل بيت(ع). زماني كه اين اتفاق افتاد حق با باطل در هم آميخته مي شود و امر مشتبه مي شود _معمولا در روايات منظور از امر "ولایت" است یعنی یک کاری می کنند که در ولایت تشکیک بکنند_ و مومن از منافق شناخته نمی شود.

این حدیث را من به چند مقصود عرض می کنم، یکی اینکه در آخرالزمان فتنه ها و امتحانات بسیار سهمگینی از مردم جهان، مسلمان ها و بویژه شیعیان گرفته می شود؛ در فتنه های آخرالزمان گروه های زیادی از شیعیان ریزش می کنند.

جای این سوال است که من و شما چرا باید جز دسته ی ریزشی ها باشیم؟ برای عبور از فتنه های آخرالزمان خیلی هوشیاری و تقوا و پاکی دل لازم است.
امیرالمومنین امام علی(ع) می فرماید: در آخر الزمان شیعیان ما این طور می شوند، همانند یک انبار آرد یا گندم یا جو که این انبار را آفت بزند؛ صاحب انبار این ها را بیرون می آورد و آن قسمت هایش را که آفت زده دور می ریزد  و بقیه را داخل انبار قرار می دهد و این کار آنقدر ادامه پیدا می کند و استمرار پیدا می کند تا جایی که به اندازه چند لقمه غذا بیشتر از آن باقی نمی ماند. ریزش در زمان ظهور یک مسئله جدی است و جز با بصیرت و از خودگذشتگی فوق العاده نمی توان از فتنه های آخرالزمان عبور و برای نائب امام زمان(عج) سربازی کرد. نتیجه این فتنه این است که دوست و دشمن گم می شوند.

حضرت امام(ره) در سخنرانی های خودشان یک کلمه کلیدی به ما داده بودند، این کلید یک کلید راهبردی تا ظهور حضرت است؛ این کلید یک سخن ژورنالیستی و مقطعی نیست، در فتنه ی سخت تر از فتنه دجال هم می بینید که امام رضا(ع) به این کلمه ی کلیدی اشاره می کند. آن کلید همان طور که امام در این جمله می فرمایند "هر زمان دشمن ما را تایید کرد معلوم می شود اوضاع نا به سامان است". هر موقع ما نسبت به دشمن تمایلی نشان دادیم، معلوم می شود وضع فکری سیاسی ما خراب است تایید ما از سوی دشمن است.

اخیرا شبهه کرده اند شاید آمریکا که دشمنی می کند با خط رهبری و دوستی می کند با خط دیگران، این شاید یک فریب باشد و آن دشمن اصیل ما نیست! همان طور که یک صهیونیست گفت: "خدمتی که آقای احمدی نژاد به ما کرد هیچ کس نتوانست در این سالها بکند." این یک بلوف است، یک دروغ محض است؛ شما بدانید واقعا این طور نیست، سخت ایستادن های آقای احمدی نژاد در این بخش موجب عزت اسلام نه فقط در ایران بلکه در کل جهان شده است و ضربه های بسیار محکمی به آنها وارد کرده است و کاخ پوشالی آنها را به هم ریخته است؛ من وقتی در اولین مناظره دیدم که اون بنده خدا دارد عزت ایران اسلامی را زیر سوال می برد یا برخورد های قوی رئیس جمهور در عرصه سیاست خارجی! بنده در جمعی از دانشجوها بودم و بعد از مناظره گفتم به نظر من آقای فلانی موجود خطرناکی است هر کس هر کاری که از دستش بر می آید و می تواند انجام بدهد؛ گفتند: چرا خطرناک؟ گفتم من تمایل به دشمن را در ایشان می بینم، من عداوت نسبت به دوستان در او دیدم، فتنه شدیدتر از دجال در او دیدم.

من به حاشیه ها اصلا کاری ندارم مثلا به این که اساسا رنگ سبز مخصوص ماسون هاست و حزب سبزها در آلمان متهم هستند به فراماسونر بودن و در روایت هم هست که دجال در آخرالزمان رنگ سبز را برای خود بر می گزیند و حتی شایعه ای هم هست که همین آقا در زمانی که در دولت بودند گرایش به ماسون ها دارند، و در بین نخبگان مطرح بود که او فراماسون است. من به این بحث ها کاری ندارم، این ها بحث ها حاشیه ای است ولی غیر از این بحث ها چیزی که خیلی روشن است این است که به حدی که در 14 خرداد هیچ وقت حضرت مقام معظم رهبری صحبت فرعی مطرح نکردند، کلیدی ترین بحث ها را مطرح کردند و 14 خرداد تمام صحبت های مقام معظم رهبری پاسخی بود به آن حرفی که گفته شد که با محکم ایستادن شما عزت ایرانیان لکه دار شد؛ آقا فرمودند من به هیچ وجه این حرف را قبول ندارم من معتقدم که با محکم ایستادن بر سر ارزش ها، عزت ما پایدار شده است.

بوی تمایل به دشمن می آید تازه الان که مساله حل شده، الان که فلانی توی بغل صهیونیست ها می رقصد، آنها امیدشان یک چنین وضعیتی شده و یک جور فتنه شدید تر از دجال بعید هم هست این فتنه به سهولت خاموش بشود.
ریشه این فتنه در مباحث سیاسی حضرت امام(ره) همان سخن است که فرمودند مواظب باشید دشمن ما را تایید نکند. این یک ملاک عمده است.الان هر کس می خواهد بالا و پائین بکند، بکند همین که مورد تائید دشمن باشد یعنی تمام! یعنی فتنه ی شدیدتر از دجال. هر کس در این مسئله تردید داشته باشد فقط خودش را گول زده و بیمار است؛ «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا...» و اصراری برای اصلاحش نداشته باشید.

ریشه قرآنی بحث تمایل به کفار را عرض می کنم که خیلی بحث جالبی دارد. در تقسیر سوره ماعده در المیزان شریف از آیه 51 بحثی شروع می شود؛ دقت بفرمائید.

قرآن می فرماید: «یا ایها الذین امنوا لاتتخذوا الیهود و النصاری اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدی القوم الظالمین ای کسانی که ایمان آورده اید یهود و نصاری را تکیه گاه خود قرار ندهید، آنها تکیه گاه یکدیگرند و کسانی که از شما به آنها تکیه کنند از آنها هستند خداوند جمعیت ستمکار را هدایت نمی کند» چرا شما به سمت یهود و نصارا می روید؛ اگر کسی به آنها علاقه پیدا کند جزو آنهاست؛ و در آیه بعد می فرماید: «فتری الذین فی قلوبهم مرض یسرعون فیهم یقولون نخشی ان تصیبنا دائره فعسی الله ان یاتی بالفتح او امر من عنده فیصبحوا علی ما اسروا فی انفسهم ندمین؛ گروهی منافق را که دلهایشان ناپاک است خواهی دید که در راه دوستی ایشان می شتابند و می گویند: ما از آن می ترسیم که در گردش روزگار مبادا آسیبی از آنها به ما رسد؛ باشد که خدا فتحی پیش آوردو یا امر دیگر از طرف خود تا منافقان از آنچه به نفاق در دل نهان کردند سخت پشیمان شوند» کسی که در دلش یک مرض دارد یک تمایلی به سمت آنها دارد سازشکارانه برخورد می کند؛ کلیدی ترین اختلاف مقام معظم رهبری در این 20 سال اخیر و حتی 3 و 4 سال آخر زندگی امام(ره) با اصلی ترین مسئولین نظام صرفا سر همین مفهوم بود. حتی بنده «جام زهر» را در ارتباط با این موضوع تحلیل می کنم آن برخورد بسیار محکم حضرت امام(ره) با سخنان آقای منتظری را هم در همین راستا تحلیل می کنم و از شما تقاضا می کنم به سخنان امام(ره) 10 روز قبل از پذیرش قطع نامه و بعد از پذیرش قطع نامه توجه کنید ؛ چرا 10 روز قبل از پذیرش قطع نامه امام(ره) این همه از جنگ تقدیر کردند چون کسانی بودند که داشتند جنگ را می بستند.

امام(ره) اطلاعیه دادند که جلوگیری بکنند از بستن جنگ ولی این اطلاعیه امام(ره) کارساز نبود. امام(ره) اطلاعیه که دادند در آن اطلاعیه فرمودند: «امروز باید در جبهه ها تحول ایجاد کنیم؛ امروز کوتاهی کردن در جنگ خیانت به رسول الله است» چطور است یک مرد با آن همه هوش سیاسی که چنین حرفی را می زند و در 10 روز بعد همه چیز را قبول می کند. بعد از اینکه امام(ره) قبول کردند قطع نامه را یک اطلاعیه ای دادند آن جا را هم نگاه کنید. در صحیفه امام(ره) هم هست؛ در این اطلاعیه نیمی از اطلاعیه از دشمنی با استکبار صحبت می شود. چرا امام(ره) از دشمنی پایان ناپذیر و گسترده حتی بعد از پذیرش قطع نامه صحبت می کند؟ چون ایشان می بیند مسئله ای که کشور بواسطه آن در معرض خطر است، کوتاه آمدن در مقابل دشمن است.

3 یا 4 سال مقام معظم رهبری در سالگرد های حضرت امام(ره) مدام تاکیدشان بر این یک ویژگی حضرت امام(ره) و آن شجاعت حضرت امام(ره) بود؛ آقا با چه مسئله ای درگیره چه کسی مورد خطاب ایشان است؟ این مسئله خیلی بالاتر از مسئله لیبرال مسلکی در اقتصاد سرمایه داری، لیبرال مسلکی در مسائل فرهنگی و... است. قرآن می فرماید کسانی که قلوبشان مرضی دارد، یک سرعتی به سمت آنها دارند، خواهش می کنم این کلمه قرآن را تحلیل سیاسی بکنید.

«... یقولون نخشی ان تصیبنا دائره...» وقتی به اینها گفته می شود که چرا سازشکارانه با کفر، با دشمن برخورد می کنی، چه استدلالی می آورند؟

معقول ترین استدلالی که یک انسان انقلابی در خط امام(ره)، یک حزب اللهی می تواند در زبان سازشکاری بیاورد چیست؟

مصلحت!

چرا مصلحت باشد؟ «... یقولون نخشی ان تصیبنا دائره...»

می گویند که: ما می ترسیم که آنها ما را اذیت کنند! چرا باید هزینه های خودمان را الکی بالا ببریم! یک کمی در مقابل آنها سازش کنیم تا آنها ما را اذیت نکنند!

دوستان من در انقلاب 25 سال بود این قصه حاکمیت داشت؛ چهار سال جلوی این قضیه گرفته شد. این 25 سال از اون مصاحبه سخیف آقای منتظری که درباره جنگ شد را در نظر می گیرم تا پذیرش قطع نامه تا آخرین تحمیل ها سر قصه هسته ای.

مهمترین امری که در جریان این نبرد _نبردی که بین شجاعت حضرت امام(ره)، دشمن ستیزی حضرت امام(ره)؛ نبرد بین کسانی که مقابل دشمن یک ذره کوتاه نمی آید با جریان سازشکاری_ باید به آن توجه شود چیست؟ ما باید به تقویت بنیان های ولایت توجه بکنیم. در جریان نبرد ما یک چیز بیشتر نمی خواهیم آن هم قدرت ولایت است. هر کلامی که برود توی شبکه BBC فارسی خیانت به اسلام است؛ الان نبرد اصلی این نقطه است. خط سازشکاری در سوره مائده مشخص شده است: «... نخشی ان تصیبنا دائره...» و در ادامه سرانجام این گروه را می فرماید.

«یا ایها الذین امنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله واسع علیم؛ ای کسانی که ایمان آورده اید هر کس از شما از آئین خود باز گردد (به خدا زیانی نمی رساند) خداوند در آینده جمعیتی را می آورد که آنها را دوست دارد و آنها نیز او را دوست دارند، در برابر کافران نیرومندند، آنها در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش کنندگان هراسی ندارند. این فضل خدا وسیع و خداوند داناست مائده آیه 54»

اگر شما مرتد بشوید من کس دیگری را جایگزین شما می آورم، معنای مرتد شدن در این آیه تمایل سازشکارانه به کفار است اینها را خدا اسمشان را مرتد می گذارد. سرنوشت این گروه چیست؟

این سنت خداست که خدا می فرماید: من این گروه سازشکار را بر می دارم و گروه دیگر را جایگزین شما می کنم که ویژگی گروه بعدی این است که: «... اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ...» آن گروه از سرزنش سرزنش کنندگان نمی ترسند. اگر همین رئیس جمهور، همین مجلس، همین دولت مرد ها هم روحیه سازشکارانه به خودشان بگیرند خدا عوض می کند، خدا اینها را بر می دارد یک گروه دیگر جای آن ها می آورد.

حال این که می گویند خدا بر می دارد، چگونه بر می دارد؟ خداوند خودش بهانه اش را درست می کند، پسر یکی را خراب می کند، همکار یکی را خراب می کند و بالاخره بالا پایین می کند و برمی دارد.

پس ما اگر با یک نگاه به ظهور حضرت و فتنه های آخر الزمان، به داستان خودمان برگردیم و نگاه کنیم؛ امام رضا(ع) فرمودند فتنه بدتر از دجال چیست؟ آن فتنه ای که در آن موالات با اعداء است و معادات الاولیاء است. همان طور که می بینید بر سر پشتبان ها  حرف های رکیکی در کنار الله اکبر گفته می شود که مصداق معادات الاولیاست. این فتنه توانسته یک آثاری از خودش به جا بگذارد. این فتنه می خواهد این خط را جلو ببرد؛ این فتنه بدتر از فتنه دجال است. این فتنه آخرش یک روحیه ی سازشکارانه است و اگر مبانی نظری سیاسیون در قرآن نگاه کنیم می بینیم این یک مساله مقطعی نیست این یک منش و تفکری است که همیشه وجود داشته.

ای کاش آن محاصره برای حضرت امام(ره) صورت نمی گرفت!

کلام کلیدی حضرت امام(ره) هم فراموش نشود که فرمودند: هر موقع دشمن ما را تائید کرد، آن روز روز بدبختی ماست.

در روایت داریم: خدا بزرگترین نصرتی که برای مومنان و بندگان خودش فرستاده «وجود دشمن» است. مساله دشمن را به شدت جدی بگیرید.

تحلیل دوم: جریان تحمیل گری

بر می گردیم به گذشته تاریخ و از شهر کوفه شروع می کنیم و به دوران انقلاب خودمان می رسیم. در شهر کوفه که شهر نخبگان جامعه بود، مهمترین مساله ای که امیرالمونین علی(ع) را اذیت کرد و همین مساله و دقیقا همین مساله منجر به شهادت حضرت اباعبد الله الحسین(ع) به دست پارکابی ها و سربازان علی(ع) شد جریان تحمیل گری بود.

امیرالمومنین(ع) از جریان تحمیل گری چنین سخن می فرمایند: «لقد کنت امسا امیرا فاصبحت مامورا لقد کنت امسا ناهیا فاصبحت منهیا» من امیر بودم اما الان مامور شدم، از بس که شما حرف های خودتان را تحمیل می کنید، شما نهی می کنید، شما دارید تحمیل می کنید. جریان تجمیل هایی که رسول گرامی اسلام(ص) و علی(ع) پذیرفت، جریان تحمیلگری که توسط نخبگان بر ایشان انجام می گرفت، جریان تحمیلی که بر امام حسن مجتبی(ع) شد، به جایی رسید که تا امام حسین(ع) تصمیم گرفت دیگر تحمیل نپذیرد و سیدالشهدا را قطعه قطعه کردند.

نبرد سید الشهدا(ع) به این دلیل بود که ایشان تحمیل را از جانب دوستان! را نپذیرفت و قطعه قطعه شد.

دوستان یا دشمنان؟

دوستان! چون تحمیل از جانب دوستان را نپذیرفت کار بدان جا کشید.

شمر و عمرسعد جزء خوارج نبودند اینها دوستان امام حسین(ع) محسوب می شدند. شمر جزء مجروحین پای رکاب امیرالمومنین(ع) بوده است.

عمرسعد در جوانی خطاب به امام حسین(ع) می گفت: "این مردم دیوانه اند! به من می گویند بر اساس برخی اخبار و روایات، تو قاتل حسین خواهی شد" امام حسین(ع) به عمرسعد می فرمود: "من کاری ندارم مردم چه می گویند ولی عمرسعد من هر موقع که از دنیا بروم، تو بعد از من زیاد زندگی نمی کنی" و حضرت این سخنان را در روز عاشورا به وی یاداور شد.

تمام عظمت قطعه قطعه شدن حضرت امام حسین(ع) برای لو دادن دوستانیست که ظرفیت قتل دارند. آقا جان این یارو ظرفیت داره حسین تیکه تیکه بکند! چرا ما شعورمان نمی رسد؟

چرا باید شهید دیالمه 27 سال پیش این ظرفیت ها را در بعضی ها تشخیص بدهد اما ما این ظرفیت ها را در جلوی چشممان ببینیم و تشخیص ندهیم؟! کربلای امام حسین(ع) که نمی خواهد یزید را به ما معرفی کند. خواسته دوستان امیرالمومنین(ع) را به ما معرفی کند! و بگوید ببینید اینها چه ظرفیت هایی دارند. اما مگر اینها چه ویژگی ای داشتند؟ مهمترین ویژگی اینها تحمیلگری بود.

عمرسعد تا چند روز قبل از عاشورا می گفت، من می ترسم آخر شمر مرا وادار به کشتن حسین کند! عمرسعد می خواست بیعت با یزید را هم به حسین(ع) تحمیل کند.

خب در انقلاب ما در چه تاریخی آقا فرمان دادند به دوستان خودش که جوان ها را جمع کنید می خواهم با آنها صحبت کنم؟ که در آنجا یک جوان به علت ازدهام جمعیت شهید شد (که خواب هم دیده بود که شهید می شود، غسل شهادت هم کرده بود) که از آن جا بود آقا چفیه انداختند گردنشان و دیگر برنداشتند و گفتند پس از این اگر کسی بخواهد صلح امام حسن(ع) را تحمیل کند، دیگر تحمیل را نمی پذیریم، و ما برخورد حسینی خواهیم کرد. از آن جا آقا به مرور مقابل تحمیلگری ها ایستادند، تحمیلگری هایی که امام(ره) هم بعضا مجبور به پذیرش بود.

تحمیل گر ها هم مشخص هستند چه کسانی اند؛ داریم، فلان شخص در خاطراتش می نویسد به امام(ره) گفتیم این؛ امام مخالفت کردند، اصرار کردیم، وادار شدند پذیرفتند.

جریان تحمیل گری از ابتدای انقلاب بوده؛ سخنان امام(ره) در رابطه با این که چه چیزهایی به ایشان تحمیل شده در نامه 6/1 را به خاطر بیاورید. "والله من از اول به بنی صدر راضی نبودم، والله از اول با آقای منتظری راضی نبودم". شما در خاطرات آقای ری شهری می خوانید قبل از اینکه آقای منتظری مطرح بشود به معضی از دوستان خودش فرمود قصه آقای منتظری را مطرح نکنید ولی آنها ایستادند جلوی امام(ره) و گفتند ما مطرح می کنیم و مطرح کردند.

جریان تحمیلگری نسبت به ولایت چرا صورت می گیرد؟

و حالا دو حالت بیشتر ندارد یا این قدر تحمیلگری می شود که روزگار همانند زمان سیدالشهدا(ع) می شود یا ایستادگی می کنید و فرج آقا امام زمان(عج) فرا می رسد، لذا زمانی که مقام معظم رهبری تحمیل گری را نمی پذیرد و بنا شده سفت و محکم بایستد. حتی برای کسانی که در خط آقا هم حرکت می کنند و یک اشتباهی می کنند آقا محکم می ایستد.

بعضی ها همش می خواهند مدام آقا را قانع کنند که ایشان کوتاه بیاید!

امیرالمومنین(ع) به ابن عباس می فرمایند: تو می توانی به من مشورت بدهی و من آنوقت نگاه می کنم ببینم مشورت تو چگونه بوده و اگر من تو را اطاعت نکردم تو باید مرا اطاعت بکنی.

ابن عباس! تو باید بگویی چشم!

اوج جریان تحمیلگری در این 4 سال بود و آنها تمام تلاش خود را کردند، دشمنان تقلا کردند، و در این جریان تحمیلگری مشارکت کردند و الحمدلله مقام معظم رهبری ایستادگی کردند. ایستادگی در مقابل این تحمیل، یکی از دلایل ظهور نزدیک آقا امام زمان(عج) است که این اعتقاد شخصی بنده است.

این جریان تحمیلگری را هر چه ما محکم تر، بی هزینه تر در مقابلش بایستیم، جامعه ما کمتر آسیب خواهد دید و هرچه پرهزینه تر بخواهیم در مقابل جریان تحمیلگر بایستیم، ضربه های بیشتری خواهیم خورد.

چاره ای نیست؛ ما برای اینکه جلوی جریان تحمیل گری را بگیریم، باید شخصیت ها را افشا کنیم. باید تحمیلگری ها را افشا کنیم. باید خط تحمیلگری را برملا کنیم و این خط را کاملا توضیح بدهیم.

تحلیل سوم: رفتن به سمت حقیقت، نه مصلحت

هر جامعه ی اسلامی که تشکیل می شود، مجبور است بعضی مصلحت ها را تحمل کند. ولی جامعه ی اسلامی بعد از گذشت زمان، از مصلحت ها فاصله می گیرد و به حقیقت ها رو می آورد. جامعه ای که پیامبر گرامی اسلام(ص) در آن هست و آن جامعه را تاسیس کرده؛ چقدر مصلحت ها را پیامبر گرامی(ص) اسلام پذیرفتند؟ از ازدواج های ایشان تا نزدیک کردن خیلی ها به خودشان، تا تحمل کردن آن تروریست هایی که می خواستند پیامبر را ترور کنند، تا آنجایی که می خواهد وصیت نامه بنویسد و ننوشتن را تحمیل می کند و ایشان این مصلحت را می پذیرد.

 

این مصلحت پذیری ها در دوران امیرالمومنین(ع) و 25 سال خانه نشینی ایشان و دوران 5 ساله حکومت ایشان ادامه دارد که حضرت می فرماید: اگر من می خواستم تمام احکام اسلامی را به حقیقت عمل کنم و اجرا کنم، همین چهار نفری که در کنار من بودند هم از بین می رفتند، لاجرم مصلحت ها را می پذیرد.

جامعه تا صلح امام حسن(ع)، تا قیام امام حسین(ع) پیش می رود.

قیام امام حسین(ع) نقطه ایست که جریان مصلحت به حقیقت، به نقطه ی نهایی خود می رسد و امام حسین در شرایطی قرار می گیرد که به حقیقت عمل می کند.

اما دوباره در یک دوران تاریخی به این نقطه می رسیم.

روی داستان خوارج یک کمی فکر کنید که این می تواند جز تحلیل چهارم قرار بگیرد.

در روضه ها همیشه از نمکدان شکنی کوفیان می گویند که چه کردند و چه ها کردند با اباعبدالله الحسین(ع) چه کردند، با امیرالمومنین(ع) چه کردند. خب درست است دیگر کارهای امیرالمونین(ع) اثری نداشت، مردم به طعنه امیرالمومنین(ع) می گفتند: مردان ما را کشته ای و حالا می آیی به یتیمان ما غذا می دهی؟

ببینید فضا تا چه حد می تواند تاریک بشود. ببینید اگر شما با زبان روشنگری نکنید، باید1400 سال بگذرد تا بشود این حرف ها را زد. همین امروز هم نمی توان به سادگی رفت وسط شهر و قصه و ماجرای خوارج را شفاف گفت. قبول دارید اگر بخواهیم داستان خوارج را رک و پوست کنده بگوئیم، یک عده ای با امیرالمومنین(ع) بد می شوند؟ ما که قتل عامی نکرده ایم. قبول دارید در آن صورت امیرالمومنین(ع) را به ضایع کردن حقوق یشر محکوم می کنند؟ این علی که اسوه ی ازلی و ابدی تاریخ است، ببینید چقدر در فشار و منگنه است؟

از شما می پرسم... خون کوفیان که از ما رنگین تر نیست؟ ما چرا نباید این امتحان ها را پس ندهیم؟ چرا نباید بین ما خوارج تولید شود؟ تا ملتی نشان ندهد که مثل مردم کوفه نیست! امام زمان(عج) خواهد آمد؟
من فقط یک پیشنهاد دارم برای اینکه این آزمایش سهمگین از ما گرفته نشود.

روشنگری کنید تا کار به خوارج نکشد. در زمان امیرالمومنین(ع) که صحنه اینقدر تیره و تار شد، چه رسد به زمان نائب امام زمان(ع) یعنی مقام معظم رهبری، همان شیطان الان هم هست، همان تجربه را هم دارد! همان مومنین ضعیف هم الان هستند! شما دلیلی دارید آن کسانی که در مردم کوفه بودند و نمک امیرالمونین(ع) را خوردند، سر سفره ایشان نشستند، و آخر نمکدان شکستند؛ آیا دلیلی دارید که الان چنین اشخاصی نباشند؟! چه دلیلی هست؟! چرا آن نفاق و آن ضعف ایمان در جامعه ما نباشد؟! پس روشنگری کنید.

امتحان خوارج یکی از امتحان های سهمگینی بود که امیرالمونین(ع) مجبور شد به حقیقت بیشتر عمل بکند. جنگ شد. امان از آن وقتی که نوبت به انجام حقیقت باشد و تحمل کردن مصلحت دیگر مصلحت نباشد! آن وقت چه فتنه ها و آشوب های سهمگینی ایجاد می شود. کدام یک از پیامبران و اولیای الهی را بالای منابر لعن کردند، غیر از علی بن ابی طالب(ع). چرا؟ چرا لعن کردند؟ آن وقت مقام معظم رهبری در مقابل امیرالمومنین(ع) چه چیزی دارد که امیرالمومنین(ع) بخواهد اینقدر متهم و مظلوم بشود و ایشان نشود؟ خب طبیعی است که آقا هم مظلوم خواهد شد.

شما و روشنگری نباشد ایشان مظلوم تر هم خواهد شد. آن امیرالمومنین(ع) که پیامبر(ص) دستشان را به عنوان ولی بالا برد، «من کنت مولا فهذا علی مولا» را داشت، این طور مظلوم می شود. مقام معظم رهبری که یک نامه از آقا امام زمان(عج) ندارد که بگوید من نائب ایشانم. خب اگر من و تو بیدار نباشیم ایشان هم مظلوم می شود! چرا بعضی وقت ها باید به مماشات رفتار کرد؟

جان دادن در راه خدا خیلی آسان تر از آبرو دادن در راه خداست. والان نوبت آن است که خواص و نخبگان مملکتی آبرو در راه خدا بدهند؛ اما بهترین ها خساست می کنند. مثل کسی که در خط مقدم جبهه، فرار کند.
چرا شما این نخبگانی را که می شناسید محاصره و دوره شان نمی کنید؟! چرا به ایشان نمی گوئید که خجالت بکشند از سکوتشان؟

ای کسانی که نان ولایت فقیه را می خورید! ای کسانی که نان حزب اللهی بودن و اصولگرا بودن را می خورید! این طور آدم اصولگرا می شود؟ تو زنده ای؟ تو نفس می کشی؟  تو زبان در کامت هست؟ و عوامل فتنه محاکمه نمی شوند فقط بخاطر اینکه آقایان ترسو هستند. جگر ندارید؟ چرا آنها را به دادگاه نمی کشید؟ مگر کم فتنه کرده اند؟ مگر حکم امام نیست؟ مگر حکمشان اعدام نیست؟ چرا مصلحت اندیشی می کنید؟ نتیجه مصلحت اندیشی تو چیزی جز گمراهی مردم نخواهد بود. اصولگراهایی که با رای مردم بالا آمدند، خوابند؟ کجا رفتند؟ پیک نیک رفتند؟ جایشان گرم و نرم شده؟ چرا از آبروی خود نمی گذرند؟ آن قوم آخرالزمانی که در سوره مائده توصیف شده و برای شما خواندم.
فرموده که : « لا یخافون لومه لائم» از سرزنش نمی ترسند، از آبرو دادن نمی ترسند.

امام زمان(عج) نمی آید چون 313 نفر که از آبرو دادن نترسند، نداریم. با کی بیاد؟!

از نمایندگان اصولگرای خود بخواهید جواب بدهند؛ که چرا روشنگری نکردند؟ چرا شکایت نکردند؟ چرا به دادستانی، به قوه قضائیه فشار نیاوردید که بعضی ها را به دادگاه بکشد؟ چرا شوخی می کنید، چرا بازی می کنید با خون مملکت؟ با خون شهدا؟ کی باید این حرفها را بزند؟
به من می گویند حاج آفا شما وجهه خودتون را خراب نکنید! سیاسی حرف نزنید! خاک بر سر اون وجهه ای که بخواهد ما را از انجام وظیفه دور کند. من با سکوت در برابر این دجال های کثیف که استعداد قتل اباعبدالله الحسین از شراره های چشم های کثیفشان می بارد، خیانت به فرج امام زمان بکنم؟ من دوست و دشمن را قاطی نمی کنم ولی دوستان حسین را کشتند. داریم همه مسائل را ماستمالیزیشن می کنیم!
ما باید جریان رسیدن از مصلحت به حقیقت را دنبال بکنیم  و به جایی می رسد که فرج آقا امام زمان(عج) رخ دهد.

علامت اینکه کمتر به مصلحت عمل شود در خطبه های نماز جمعه آقا چه بود؟ فرمودند این مناظره ها خوب بود، فقط احساساتی نشوند. یعنی چی؟ یعنی همان حقایق را بگویند اما بدون احساساتی شدن. و بعد فرمودند بایستی ادامه پیدا کند. اما می دانید که ما الان جرات نداریم ادامه بدهیم؟ می دانید اگر بنا بود همان مناظره ها ادامه پیدا می کرد، الان باید چه حرف هایی در تلویزیون مطرح می شد؟ حداقل باید این بحث مطرح بشود که چرا آنهایی که می خواستند شکایت کنند چرا شکایت نکردند؟ ولی خواص جامعه جا زدند؟ آن قدر حقیقت گرا نیستند؟

در به سمت حقیقت رفتن چه اتفاقی می افتد؟ ریزش ها و رویش هایی رخ می دهد؛ اگر من و تو ساکت نمانیم، این رویش ها بر ریزش ها غلبه خواهد کرد

فانوس

پارسال در همين ايام جنگ 22 روزه ي غزه در جريان بود. در ايران هم كه ميبدانيد چه خبر بود :‌تجمع و تحصن و راهپيمايي و... بعد از پايان يافتن آن، به يك باره همه چيز فروكش كرد. انگار نه انگار كه اتفاقي رخ داده است. مطلب زير كه مصاحبه سايت عدالت خواهي با سعيد جليلي سردبير ماهنامه ي راه است، را در اينجا آورديم تا تلنگري باشد به همه ي ما، جوانان و دانشجوياني كه به يكباره برافروخته شده و به همان يكبارگي سرد مي شويم!

http://gazaposters.files.wordpress.com/2009/02/gaza-1-10.jpg?w=300&h=212

انقلاب فلسطین، انقلاب ایران

مسئله فلسطین در انقلاب اسلامي از همان سال 57 مطرح بوده و از آرمان هاي  مسلم به شمار مي­آمده. شايد اولین کسانی که بعد از انقلاب به ایران آمدند رهبران مبارزات  فلسطین بودند؛     چهره­های شناخته شده­ی سازمان آزادی بخش مثل عرفات، ابوجهاد و ابواياد  خیلی گرم در انقلاب اسلامی پذیرفته شدند.

  در ابتداي نهضت هم، خود حضرت امام در سال 41 بحث فلسطین را مطرح کردند. باز حتّی دورتر برویم، در دهه ی 20 فعّالیت های شهید نواب­صفوی و آیت­الله کاشانی هم هست. یعنی طی یک جریان ممتدی در تاریخ انقلاب اسلامی و در تاریخ مبارزات دینی ایران به آرمان  فلسطین توجه شده است.

 جدای از آن باز بعد از انقلاب چندنقطه­ی عطف وجود داشته؛ از خود انتفاضه­ی اوّل بگیرید تا انتفاضه ی دوم، تا آخرینش که همین جنگ 33 روزه بود. شروع انتفاضه­ی اوّل در فلسطین یک پیوند جدّی با انقلاب اسلامی دارد. در حج هایی که زمان امام برگزار می شد، یک راهپیمایی وحدت وجود داشت و یک راهپیمایی برائت. یک راهپیمایی در مدینه و یک راهپیمایی در مکّه (که خیلی راهپیمایی عظیمی بود). سال 66 که دیگر تصمیم گرفتند این قضیه را جمع کنند، ایران 400- 500 نفر کشته داد و کلّی زن و مرد آن جا  شهید شدند. در بین تظاهرکنندگان چند فلسطینی بودند که به دست نیروهای عربستان شهید شدند. بعد وقتی که جنازه آنها در فلسطین تشییع شد، تشییع جنازه­شان منجر به انتفاضه­ی اول شد. یعنی برای اوّلین بار، یک مدل حضور انفجاریِ دینیِ مردمی در انقلاب فلسطین تجربه شد در حالي كه قبلاً گروه های چریکی عهده­دار مبارزه در فلسطین بودند. اين مدل انقلاب ايران   را در فلسطين اسمش را گذاشتند انتفاضه، یعنی یک انقلاب انفجاری.

می خواهم بگویم انقلاب ایران و انقلاب فلسطین یک پیوندهای این طوری داشته­اند. از اوّلین    گروه­هایی که کارهای جهادی اساسی را داخل فلسطین دومرتبه کلید زدند، همین جهاداسلامی بود (قبل از حماس)، که این حرکت ها تحت تاثیر انقلاب اسلامی بودند.

آقای فتحی شقاقی یک دانشجوی پزشکی بود در مصر که به خاطر هواداری از اندیشه های امام به زندان می­افتد. مدّتی در زندان­های مصر زندانی بوده و در آنجا مبانی ایدئولوژیکی­اش را تقویت می کند. بعد می­آید گروهی را تشکیل می­دهد و خط مبارزه­ی دینیِ اسلامیِ نابی در فلسطین شکل می گیرد. از آن طرف هم حزب الله لبنان را داریم که وضعیتش مشخص است و با اسرائیل درگیرمي شود، و نسبت آن هم  با اندیشه های امام مشخص است. در هر صورت دیرینه ی ما و به اصطلاح سابقه فعّالیت­های ما در عرصه فلسطین مشخص است.

کار هیجانی، کار پایدار

در هر کدام از این نقطه عطف ها، یک فضایی در ایران به وجود آمده. مثلاً در  انتفاضه­ی اول يا  دوم يا جنگ 33 روزه یک شور و هیجان و یک التهابی به وجود مي­آيد و بعد از  مدتي  سرد مي شود. این دفترم را که داشتم ورق می زدم مال سال 80- 79 است که انتفاضه دوم -انتفاضه الاقصی- اتّفاق افتاد؛ که شارون رفته بود و وارد قدس  شده بود و مردم درگیر شدند و عده ای شهید شدند و... آن زمان در دانشگاه امام صادق یک سری از بچه ها  یک گروهی را تشکیل داده بودند به نام سیف (ستاد یاری فلسطین)؛ خیلی پرشور و شبانه روزی... آن زمان من ابرار بودم. آمدند پیشنهادهایی دادند که ما حتّی روزی یک صفحه مطلب می دهیم. آن زمان 60 پیشنهاد نوشته بودم که در حوزه فلسطین و فعّالیت های دانشجویی و فرهنگي  می­شد انجام داد؛ امّا بعد از  یک مدتی سرد شد و خوابید و رفت. در ماجرای جنگ 33 روزه که نزدیکترین­اش به ماست، باز همین طور. یعنی دوباره معلوم شد که ما چقدر نیازمند کار فرهنگی در حوزه ی مبارزه با اسرائیل هستیم؛ چه در داخل ایران چه در فضای منطقه­ای و چه در فضای جهانی. در سرمقاله ی سوره خیلی حرف ها زدیم که عملیاتی نکردیم. [آن] سرمقاله، سرمقاله ی خوبی است و شامل استراتژی  و راهکار است ولی... .

و باز غزّه پیش می آید و باز از صفر شروع می کنیم، و چون می خواهیم هیجان خودمان را اقناع کنیم، می­آییم دست به یک سری کارهایی می­زنیم که باز اگر بخواهد تجربه  دفعات پیش تکرار شود، دوباره افول خواهد کرد. 1سال دیگر، 6 ماه دیگر، 4 سال دیگر، دوباره یک ماجرای دیگر....

پس نکته­ی اول این است که بدانیم که از صفر نمی­خواهیم شروع کنیم. باید بدانیم که اولین کار و ابتدایی ترین کاری که باید انجام دهیم، اینست که یک آسیب شناسی از فضای 20 یا30 سال گذشته داشته باشیم؛ که چگونه است که آرمان فلسطین -که از همان روز شروع مبارزات امام در سال 41، طرح شده و تا اوج پیروزی انقلاب مطرح بوده و مهمترین امواج  منطقه اي وجهاني انقلاب در فلسطین و لبنان و  در مقابل اسرائیل انعكاس پيدا كرده  و یک موقعيت استراتژیک برای ايران در جهان ايجاد  كرده – ولي آن موقعی که قرار است یک کاری در اين حوزه  انجام شود همه ی بچه ها گیج باشند! از فرودگاه شما نگاه کنید تا جلوی سفارتخانه ها، تا دانشگاه های مختلف، قرارگاه هایی که بچه ها درست کردند. می­روی و می­بینی که دوست داند یک کاری بکنند، ولی هیجانشان و شورشان می چربد بر تدبیر و برنامه و استراتژی شان.

t.gift.gifghaza

پیام رهبري

ما در حوزه ی فلسطین باید بفهمیم که فضای جنگ چه نوع فضایی است. استراتژی هایی که به ذهنم می­رسد باید در این حوزه داشته باشیم، دو چیز است -که در سرمقاله سوره ویژه جنگ 33روزه نوشتم-. ما بحث فرهنگی را به معنای وسیعش دست کم گرفتیم. یعنی همان نکته ای که در پیام آقا هم بود. آقا در همان اوّلین روز که 300 نفر کشته شدند و اوضاع به شدت هیجانی بود، [پیام دادند].  پیام آقا را نگاه کنید، 2-3 فراز مهم دارد. متأسّفانه هیچ کس اصلاً به این ها توجه نمی کند. «آقا پیام جهاد دادند و ما باید برویم شهید بشویم و هرکس به كمتر از شهادت راضي شود پيام را نفهميده  و...!»

نگاه که می کنید، می بینید آقا یکی به حکام عرب حمله می کنند، یکی به علمای دینی، و یکی هم به روشنفکران و فضای رسانه­ای جهان اسلام. یعنی آقا دارد می بیند آن هایی که دارند آنجا کشته می شوند از اینجا ناشی می شود. یعنی اگر اسرائیل این پايگاهها را در جهان اسلام نداشت    نمی­توانست این طوری کار کند. و بعد شما می بینید که یک­صدم هیجان و مطالبه ای که می رود به سمت این که می خواهیم برویم در جبهه ی نظامی شهید شویم، به عرصه های دیگری که رهبری جهان اسلام گفته نمی آید.

دوپینگ جواب نمی دهد!

این حوزه اتّفاقاً حوزه ای است که همه می توانند در آن کار کنند. یکی از خرابکاری­های استراتژیکی که ما داشتیم، این بوده که چون  به تکلیف همیشگي مان عمل نمی کنیم و یک سری کارهایی را که باید در طی زمان انجام دهیم، انجام نمی دهیم، می خواهیم دوپینگی عمل کنیم و دوپینگ جواب    نمی­دهد. و اگر دو سه بار هم دوپینگ برای کسی جواب بدهد بعد از آن، بُنیه­ی شما را آنقدر ضعیف می کند که یک نيروي ضعيف  هم شما را شکست خواهد داد. کار فرهنگی این گونه است که شما باید در طی زمان کارهایش را انجام بدهید؛ که وقتی که مثلاً قضیه ی غزه پیش می آید، تمام انرژی هایی که در جهان اسلام وجود دارد بداند  چگونه بايد بیاید در صحنه و تاثیرگذار باشد.

اتلاف انرژی

ما می­آییم مدلی را طراحی می کنیم که %99 مردم نمی توانند آن را انجام دهند. مثلاً می­ر­ویم فرودگاه، می­گوییم ما می خواهیم اعزام شویم به غزّه! این چه الگو دادنی است؟! راهکارهایی ارائه    نمی­دهیم که اکثریت مردم بتوانند در همان حدّی -که حالا احساساتشان جریحه­دار شده است و     می­خواهند وارد شوند- بیایند کار کنند. می­آییم حالتهای «حدّی» را مطرح می­کنیم. به این ترتیب کلی از انرژی­ها اصلاً هرز می­رود؛ یا مأیوس می­شوند از اینکه بتوانندکاری بکنند. می­گویند:«آقا! کار، فقط همین!» خب، اگر این حرکت یک حرکت مثلاً سمبلیک است و قرار است ما یک استفاده­ی «تبلیغاتی» از آن بکنیم، خب پس راهکارهایش کو؟! ابزارهایش کو؟! محملهایش کو؟! بعد شما می­بینید که هزاران نفر-ساعت کار صورت می­گیرد، کلّی هزینه داده می­شود، یک هفته مثلاً آنجا می­خوابند [درجریان تحصّن در فرودگاه ها]، چقدر نتیجه گیری می­شود؟! در صورتی که طرف مقابل بخاطر اینکه سیستم تبلیغاتی­ و رسانه­ای خاص خودش را دارند، یک دهم ِ این هزینه می­کنند و ده برابرش نتیجه می­گیرند.

توسعه و تعمیق اطّلاعات

دو استراتژی اساسی  برای کار فرهنگسازی برای مقاومت باید صورت بگیرد: یکی بحث گسترش و تعمیق «اطلاعات» ما نسبت به مسئله است. نسبت به تاریخ مبارزه اطلاعات ما به شدّت کم است. مثلاً به بنده، که سردبیر یک ماهنامه­ی فرهنگی ِحزب­اللهی در ام­القرای جهان اسلام (ایران) هستم، اگر بگویند اسم پنج شهید فلسطینی را نام ببَِر، بلد نیستم! کلی باید به مغزم فشار بیاورم که بشود پنج تا، شش تا؛ به ده تا که مسلماً نمی­رسد. حالا من مدّعی هم هستم که آدم رسانه­ای ام! مثلاً عزّالدین قسام، فتحی شقاقی، عماد عقل، یحیی عیّاش، همین سعید صیام، این پنج تا (یکی دو تا دیگر هم شاید یادم بیاید!). این وضعیت ماست! (محمد الدّره هم، این شش تا!) حالا دیگر شما حساب بکنید. بنده عضو فلان تشکل دانشجویی هستم که آرمان ما فلسطین است! امّا حتي اسم یک دانشجوی شهید فلسطینی را بلد نیستم.

اگر ملت ایران و شیعیان ایران قرار باشد با یک گروه ارتباط جدی داشته باشند، آن گروه حزب­الله است دیگر... اطلاعات ما راجع به حزب­الله چیست؟! اگر به بنده بگویند پنج دقیقه راجع به حزب­الله حرف بزن، دقیقه­ سوم حرف کم می­آورم! [حرف، به معنی] حرف درست، اطلّاعات دقیق. مجبورم شعار بدهم! که اگر راجع به افغانستان هم بگویند، همان­ها را می­گویم، راجع به ایرلند هم بگویند همان­ها را می­گویم، راجع به مثلاً ونزوئلا هم بگویند همان­ها را می­گویم!

اطلاعات ما راجع به محتوا خیلی کم است؛ اطلاعات تاریخی که اصلاً نداریم. سرزمین های1967 چی بوده؟ 1948چی بوده؟ جنگ 6روزه چه بود؟ جنگ رمضان چه بوده؟ خود حماس چه طوری شکل گرفته؟

از طرفی اطلاعاتمان راجع به جهان اسلام هم به شدّت پایین است. مثلاً اگر به من بگویند یک خبر نگار، یك روزنامه نگار، یك سردبیر از کویت نام ببر که فقط اسمش را شنیده باشی، بلد نیستم! در عربستان، بلد نیستم! در تونس، در الجزایر، در مالزي، در اندونزي، در مراكش، در بحرين، در تركيه، در آذربايجان، در ازبكستان، در بوسني، بلد نیستم!

گسترش ارتباطات

می گوییم اندیشه ما جهانیست. اندیشه جهانی باشد، مگر کفایت میکند؟! قضیه به همین بداهت است! اطّلاعات ما شدیداً ناقص است؛ ارتباطات ما هم همینطور. با اینکه امروز این همه هم تکنولوژی و ابزار هست. مثلاً با همین اینترنت به بهانه غزه رفتیم جستجو کردیم،  وبلاگ هایی که در غزه به روز می شوند [را پیدا کردیم]؛ ارتباط با یک دانشجو، یک مهندس، یک پزشک، یه فعّال اجتماعی از غزّه. خوب، این کار را یک سال پیش هم می­شد انجام داد، نمی شد؟

ارتباطات خیلی ضعیف است. در ماجرای غزّه، دو تشکّل دانشجویی در جهان اسلام با هم بیانه مشترک ندادند! این عجیب نیست؟ مگر ما نمی­گوییم مسئله، مسئله­ی جهان اسلام است؟ یک دانشگاه در تهران با یک دانشگاه در آذربایجان یا در افغانستان؛ یک بیانیه مشترک داده نشد! در صورتی که شما می بینید حامیان جبهه­ی مخالف، در این دو-سه هفته، همه اش با هم بودند و جلسه داشتند.

کمترین کار: پر کردن گسل ها

 مثلاً همین بحثی که اخیراً مطرح شد که اینها سنّی اند، که بماند، وهابی اند که بماند، ناصبی اند! در حالی که طرّاح همین موشک های قسّام کسی به نام محمد نضال فرحات است و وصیت نامه اش در سایت حماس هم هست. در وصیت نامه اش که ده بند است، در بند دهم نوشته «اکنون زمان، زمانه مهدی است و من از امروز تا ظهور کند با او بیعت می کنم.» آقای فتحی شقاقی کلّی جمله راجع به امام حسین دارد. شعرای درجه اوّل فلسطین مثل سميح القاسم و معين بسيسو راجع به امام حسین شعر دارند. یعنی ماجرایی را که شما می توانستید با کمترین هزینه طی زمان جا بیندازید، به خاطر خلائی که ایجاد کردید، مشکل ساز شد. با دو سه جمله وبلاگی موج درست می شود که یکی از فرماندهان حماس گفته: «همانطورکه یزید بر حسین پیروز شد ما هم بر اسرائیل پیروز خواهیم شد!!» عده ای انجمن حجّتیه­ای هم نشسته­اند که به اشاره ارباب­هاي انگليسي شان به  اين  دروغها  ضریب بدهند. کوچکترین و ابتدایی ترین کارهایی را که می توانستیم در قضیه فلسطین انجام بدهیم، انجام نداده ایم. باید عناصر و آثار و مراکز بیداری اسلامی در کشور های مختلف را بشناسیم. هر حرکتی  در جهت پر کردن این گسل ها باشد مفید است و تا نتوانیم این گسل هاي عميق بين مراكز و عناصر بيداري را در جهان اسلام  پر کنیم، مطمئن باشید اتفاقي  نخواهد افتاد.

 ghaza2

ایده های ناب

تا دلتان بخواهد ما مرد ایده های انجام نشده ایم. شما هر جا بروید حاضرند ایده بدهند، ولی در عمل...؟ مثلاً این ایده ها، یادداشت ها مربوط به سال 79 -انتفاضه دوم- است:

باید نام بعضی شهدای فلسطین برسر زبان ها بیفتد، از شهدای دانشجو و دانش آموز و ...؛

باید شهرهای فلسطین، مثل رام الله، قدس، غزّه، الخلیل در ذهن ما پررنگ شود؛

گرداندن چهره های ضد اسرائیلی، از روژه گارودی تا چامسکی و... در دانشگاه ها؛

 کار های ترکیبی، مثلاً سالگرد انقلاب است، حوادث انقلاب و انتفاضه را با هم کار کنید؛

 ارتباطات مستقیم با مراکز داخل فلسطین و با دانشگاه ها، مثلا فلان دانشگاه تهران با دانشگاه فنی غزه خواهرخواندگی اعلام کنند، از آنجا مادر فلان شهید برای دانشجویان مستقیم پیام بفرستد و...؛

کار ترکیبی شهدای بزرگ ضد اسرائیلی، چمران با عزالدین قسّام ، با امام موسی صدر، متوسلیان، عباس موسوی، فتحی شقاقی؛

 نام گذاری ها، مثلاً دانش جویان جهان اسلام با هم قرار بگذارند نام یک کتابخانه در هر دانشگاه را به نام فلان شهید فلسطینی نامگذاری کنند؛

  استفاده از کارهای هنری، عکس، کاریکاتور، گرافیک، شعر. همین الآن کلّی از این شعرای فلسطینی را دعوت کنید- سميح القاسم یکبار آمده ایران- ، لااقل در  دانشگاه های اصلی ایران بروند سخنرانی کنند.

استفاده از فرصت ها

در فضای دیپلماتیک، در همین ماجرای غزّه، چقدر اینها گاف دادند... عکس العمل کشورهای اروپایی، که حتی یکی از آنها، سفیر اسرائیل را احضار هم نکرد که به او تذکّر بدهد! در صورتی که در همین مدت مثلاً سفیر ایران را احضار کردند که چرا به دفتر خانم عبادی تعرّض شده!! این گاف هایی که این­ها می­دهند، به خصوص در فضای دانشگاهی، کلّی می شود ازش استفاده کرد. مثلاً همایش بگذارید: «حقوق بشر و غزه»؛ خانم عبادی را هم دعوت کنید. ما یک صدم این گاف را هم بدهیم، آنها صد برابرش را استفاده می کنند و چماق می کنند توی سر جمهوری اسلامی.

از مسئولین بخواهید

بحث اساسی دیگر این است که قرار نیست همه ی این کارها را از صفر تا صدش را خودمان انجام دهیم. کار مهمی که جنبش دانشجویی، امروز می تواند انجام دهد مطالبه از بعضی سازمان هاست. شما ببینید، یک تشکیلاتی وجود دارد به نام «سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی» با بودجه های میلیاردی. در اكثرکشورهای جهان هم این ها «رایزنی» دارند. شما می بینید که یک دانشگاه شریف چه بسا از کلّ سازمان فرهنگ و ارتباطات در این زمینه بیشتر کار می کند! با اینکه نه ماموریت اصلی اش این است، نه سابقه فعّالیت در این موضوعات را دارد، نه پول این کارها را دارد و نه وقت این کارها را دارد. آن وقت او(سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی) اصلاً از صبح تا شب می آید آنجا، کارت می زند، فقط به خاطر اینکه این کارها را بکند، بعد همین کار را هم نمی کند! پدر بچه ها باید در بیاید که مثلاً خودشان از صفر شروع بکنند و بگردند در سایت ها که email اساتید دانشگاه های مصر را به دست بیاورند. خب این سازمان فرهنگ و ارتباطات پس چه کار می کند؟! [شما بپرسید:]آقا، شما مسئول میز تونس هستی، مسئول میز کویتی، مسئول میز لبنانی؟ بلند شو بیا اینجا به ما اطلاعات بده. اصلاً تو باید به ما خط بدهی.[و او جواب دهد:] خب در تونس این قابلیت ها وجود دارد، این آدم ها هستند، این تشکل های دانشجویی هستند. [خطاب به مسئولین:] تو باید رصدشان کرده باشی.

دقیقاً عین همین تشکیلات را شما در وزارت امورخارجه دارید که به شکل موازی هستند؛ مشابه  همین تشکیلات را مثلاً در جامعة المصطفیِ قم دارید. یعنی 3-4 تا تشکّل موازی دارند این کارها را می­کنند؛ بعد ابتدائیات را در اختیار شما قرار نمی دهند. گاهي اصلا  ندارند که بدهند! خب ما باید چه کار کنیم؟ ما باید جور همه­ی اینها را بکشیم؟ -مگر الان زمان شاه است!؟- چرا در 20 سال گذشته فقط یک فیلم «بازمانده» درباره­ی فلسطین ساخته شده است؟ یکی نباید سوال کند: اینجا مگر جمهوری اسلامی نیست؟ مگر فلسطین (حتی اگر ایدئولوژیک اش را هم کنار بگذاریم) عمق استراتژیک ما نیست؟ مگر نه اینکه آنها اگر ترتیب فلسطین  را بدهند و قضیه اش را حل کنند،  بعد می­آیند سراغ ایران؟ پس چرا هر 20 سالی باید یک فیلم «بازمانده» ساخته شود؟

[مشکل کجاست؟] پولش نیست؟ هنرمندش نیست؟ ایده اش نیست؟ چه چیزی مهیا نیست؟ دولت اصولگرایش نیست؟ مجلس اصولگرایش نیست؟ آن فیلم مخاطب ندارد؟ خب می بینید این فیلم همه چیزش هست  اما  باز هم ساخته نمی شود. بعد در همان تشکیلات، کارهای عبث و بیهوده و حتی ضد انقلابی  صورت می گیرد( نمونه اش، رسماً وزارت ارشاد پول می دهد-صدها میلیون- که بیا یک فیلم ضد انقلابی برای ما بساز؛ نه اینکه مجوز بدهد، رسماً خودش تهیه کننده می شود!). ولی یک فیلم در حوزه ی فلسطین ساخته نمی شود. آیا مخاطب ندارد؟ مثلا شما یک فیلم درباره ی حزب الله بسازید مخاطب ندارد؟! این ها سؤالات اصلی است و باید سوال شود.( به نظر من از حالا باید    تحصن­های شبانه روزی شما جلوی سازمان فرهنگ و ارتباطات باشد تا ببینید که آن سازمان درست می شود یا نه!)

در جمهوری اسلامی، سازمانش هست، بودجه اش هم هست. بودجه­ی حمایت از مردم فلسطین مربوط به سال 69 است -مصوب مجلس سوم- آن زمانی که آقای کروبی رئیس مجلس بود. مجلس سوم کی بوده؟ بعضي  از شما ها حتّی به دنیا نیامده بودید. آن زمان یک قانون بسیار خوبی تنظیم شده است؛ کلی کمیته دارد و... چند سال است وجود دارد؟ 18 سال است است این کمیته وجود دارد، کمیته دائمی، هرسال ردیف بودجه دارد- میلیاردي پول خورده است- بعد شما می بینید که اینها چه کار دارند می کنند، معلوم نیست!

بعد قضیه ای که پیش می آید، همه ی بچه ها می خواهند همه ی کارها را خودشان انجام دهند؛ از بحث تحریم کالاهای اسرائیلی تا بحث کارهای فرهنگی و....  را چهار تا دانشجو بايد انجام بدهند!

پس يك  کار جدی که باید بشود مطالبه از دستگاه های مسئول است.

کارهای ابتکاری و زنجیره ای

کارهای ابتکاری به خصوص در زمان اوج بحران خیلی معنا دارد و هرچه کار ابتکاری ترو هنرمندانه تر باشد بهتر جواب می دهد (چون زمان عنصرمهمی است). به کار برکت می دهد. مثلاً  بعضي کارهایی که در این مدت بچه ها در حوزه ی کارهای گرافیکی کرده بودند، خیلی کارهای خوبی است، به خصوص در حوزه ی کارهای تصویری؛ چون زبان بین المللی است و نیاز به ترجمه ندارد. بعضی پوسترهایی که بچه ها کار کرده بودند، کارهای قوی ای بودند و اندازه ی 10 تا بیانیه و مقاله حرف داشتند، ولی باز هم چون زنجیره ای نبود، اثر کمتری داشت. مثلاً  آقاي ميري در یکی از این پوسترها در پرچم عربستان به جای «لا اله اله الله ...» نوشته بود « رُحَماءُ علی الکفّار، اشدّاء بینهم» با شمشیری که آرم ستاره ی داوود روی دسته اش بود-خب این خیلی معنا دارد- به ویژه که در همه جا فهمیده می شود، به خصوص در جهان اسلام. یک تیم 3-4 نفره وقتشان را بگذارند که این را توزیع کنند؛ لازم نیست وقتشان را از صفر روی فکر و ایده  خام بگذارند و بخواهند خودشان از صفر تا صدش را  مديريت كنند...

بحران نیرو

سؤال: الآن این بحران ایجاد شده که همه دغدغه دارند و مایلند برای این کاروقت بگذارند. فردا که فروکش کرد همین آدم ها را نمی توان سرکار نگه داشت، به نظر شما باید چه کرد؟

جواب: خیلی نیازی نیست که سیاهی لشگر جمع کنید. همین شمایی که اینجاهستید، 4-5 نفر هم  براي شروع  بس است؛ كار درست وكيفي به دنبالش كميت هم مي آورد .

ضمن اینکه یک دلیل اینکه شاید نمی آیند پای کار، این است که در این بحران ها حس می کنند کارشان «نتیجه» دارد، یعنی به عیان سودش را می بینند، و یا به عیان می بینند که اگر نیایند، ضرر اتفاق می افتد. شما اگر می توانید، فضایی فراهم بکنید که بچه ها نتیجه اش را ببینند. مثلاً ما نشسته ایم چنین ایده ای را کار کرده ایم، بعد نگاه می کنیم در دانشگاه الجزایر یا در کشورهای مختلف هم مثلاً همین ایده­ی نام گذاری در یک روز عملی می شود.

جالب است، در یکی از این وبلاگ های غزّه ای نگاه می کردم، یکی از سوئد کامنت گذاشته بود که:« ببین اینجا چقدر آدم هست و... امّا متاسفانه مشکلمان سازماندهی است.» الآن در ایران و در همه جا مشکل همین است.

 در جهان هم اگربشود فعالیت هایی تعریف کرد که خروجی داشته باشد؛ محصول عینی داشته باشد، آن موقع انگیزه ی بچه ها برای کار کردن جدی تر خواهد بود؛ مثلاً 1 یا 2 ماه وقت می گذارند و نتیجه اش را در سطح بین المللی می بینند.

در هر حال آن بحث خواص و عوام باز در خود خواص هم مطرح است؛ یک عدّه باید پیش تازی کنند، بایستند و تلاش کنند و از حرف های نا امید کننده خسته نشوند تا کار به یک جایی برسد. اگر با دو تا حرف ناامید کننده شما بخواهید ناامید بشوید، معلوم می شودکه خودتان هم عمیق نبوده اید.

باید هزینه اش را بپردازند...

مثلاً در جهان عرب یک جریانی هست به نا «تطبیع» به معنی طبیعی کردن. جریان تطبیع در جهان عرب یک جریان خیلی جدی است؛ به معنای طبیعی کردن روابط با اسرائیل، که بسیاری از روشنفکران جهان عرب و رسانه هایشان و شخصیت های سیاسی­شان در این جریان کار می کنند. در مورد همین جریان تطبیع سعی کنید اطلاعات موثّقی گیر بیاورید. در همین جریان غزّه -خب مثلاً خیلی جالب است- که طرف بیاید کل 22روز جنگ را مقاله بنویسد علیه حماس و در دفاع از مبارک. یک فضایی هست که اینها جرئت می کنند چنین وقاحتی به خرج بدهند دیگر. مثلاً عبدالرحمن الراشد که سردبیر الشرق الاوسط است ومدير  شبکه العربیه؛ سران عرب هم ازش پشتیبانی قوی می کنند، کلی آدم را هم دور خودش جمع کرده است. مقاله های الشرق الاوسط را نگاه کنید. یک معاونی دارد به نام طارق حمید که یک فحّاش به معنای واقعی است. از همان روز اول جنگ در مقاله هایش فحّاشی کرده به سید حسن نصرالله، به ایران، به حماس، رسماً! روزنامه النّهار همینطور، القبس همینطور. اینها در جنگ 33روزه هم مواضعشان همین بود. ما باید برای اینها پرونده بسازیم. باید برای آقای الراشد برنامه ریزی کنیم که تا سال دیگر آنقدر اذیت بشود و آنقدر آبرویش برود که دیگر کاملاً حذف بشود از فضای رسانه ای جهان عرب. باید برای اینها پروژه داشته باشیم. باید 200 تا مقاله علیه اش بنویسیم مثلاً. اینها عملی است.

باید برای اینها طراحی بشود. باید همه این ها را بشناسند. اگر این ارتباط ها برقرار شد، مثلاً اعلام می کنیم هر هفته یکی از خائنین به شهدای غزّه را معرّفی خواهیم کرد. لااقل در 20 دانشگاه اصلی جهان اسلام، در تهران، مصر، فلسطین، مراکش، هر هفته یکی از خائنین معرفی بشوند و پرونده شان رو بشود. یک تراکت در تیراژ ده هزار تا در دانشگاه پخش بشود. مثلاً خائن شماره یک: عبدالرحمن الراشد، خائن شماره دو: حسنی مبارک، خائن شماره سه: العُتیبی (نویسنده فلان جا).

اینها می بینند که ضربه می زنند و هزینه اش را نمی دهند و نفع می برند. یعنی ملک عبد الله    می­گوید تو یک مقاله علیه سید حسن نصرالله بنویس، یک ویلا بهت می دهم. همینطوری است دیگر، ساپورت مالی می کنند. می بیند هرچه فحش  داده، به غزّه، به حماس، به حزب الله، به ایران، نه تنها ضرری نکرده، بلکه سود هم برده است. خب، شما باید برایش هزینه ایجاد کنید .

در ایران هفتاد میلیونی که اینهمه نیروی حزب اللهی دارد-. چند نفر آمدند در فرودگاه های مختلف کشور؟ از مشهد و بوشهر و رشت و کرمان تا تهران و... یك  هفته رفتند شبانه روزی آنجا. حالا  بگویند: آقا من هفته­ای نیمساعت وقت میگذارم برای اینکه العربیه را اذیت کنم. هر کدام از اینها بگوید من دو نفر دیگر را هم هماهنگ می کنم. اینها باید گسترده بشود. نه اینکه یك  نفر برود آقای مبارک را ترور کند! شما یک لشکر صدهزار نفری، 500 هزار نفری در جهان اسلام تشکیل بدهید که یک تکان معمولی به خودش بدهد، یك  موج اساسی ایجاد کند (نه این که یک جماعت 500 نفره که این 500 نفر خودشان را هم بکشند موج ایجاد نشود). جهان اسلام باید از مزیّت نسبی خودش در این عرصه استفاده بکند، که نمی کند. 5/1 میلیارد جمعیت است.

 

استراتژی سطل آب

امام استراتژی اش چه بود؟ می گفت هر کسی یک سطل آب بریزد. شما باید این استراتژی را منتقل کنید.  باید به اين  راهبرد  برسید که ما می خواهیم یک کاری بکنیم که هر مسلمانی در هفته نیم ساعت برای  فلسطین وقت بگذارد و هزار راه کار داشته باشد. هر کس، هر تواني  که دارد. از يك بچه پنج ساله ، شما باید طرح برايش داشته باشید، كه مثلا بيا براي غزه نقاشي بكش،  تا وزیر ارشادش، تا کارگردان سینما، تا ...

همین استراتژی سطل آب. امام خیلی جمله­ی استراتژیک حکیمانه ای گفته اند؛ با همین یک جمله، هم دشمن را تحقیر کرده اند، هم روش داده اند، هم مزیت نسبی مسلمان ها را یادآوری کرده اند و قدرت مسلمان ها را بهشان نشان داده اند.

هر کسی کار خودش...

مثلاً من یک معلم دبستان هستم در سودان، چه کار می توانم برای حمایت از غزه بکنم؟ باید برای او هم طرح داشته باشید. مثلاً تو برو برای بچه های کلاست مسابقه نقاشی غزه برگزار کن؛ تو هم در مالزی این کار را بکن، تو هم در فیلیپین، تو هم در کانادا. نتیجه اش را هم بیاورید در این سایت. این مثلاً یک موج است، ولی همه باید شریک بشوند. کارهای کوچک و عملي و هدفمند و مستمر  تعریف بشود.

هر کس در دانشگاه، هر جا هست، باید به تناسب کار خودش، کار بکند. ما نباید مبارزه را از زندگي عادي  جدا كنيم.

مثلاً دانشجوهای فنی بروند توی خط این که خط تولید موشک های دست ساز طراحي کنند، که اگر این ها می خواهند جلوی قاچاق سلاح به غزه را بگیرند، ما مثلاً به یک تکنولوژی نظامی پرتابل برای گروه های پارتیزانی چریکی برسیم. از بچه های برق و و الکترونیک هم بیایند در حوزه جنگ الکترونیک کار کنند. جواب می دهد این کارها. چند تا بچه های شيمي و متالورژی هم بیایند بگویند آقا ما می خواهیم یک چیزی بسازیم که حتی اگر شش سال دیگر هم محاصره طول بکشد، اینها با مثلاً پودر رختشویی هم بتوانند موشک درست کنند.

 از این گرفته تا این که برای دانشجوی زبان اسپانیولی هم طرح داشته باشیم که تو هم این کارها را می توانی بکنی: یک وبلاگ اسپانیولی این طوری بزن، این ها را بگذار روش، برو توی این وبلاگ های اسپانیولی کامنت بگذار و... ولی متأسفانه همه می­خواهند یک کار خیلی گنده ی عظیمی بکنند؛ هیچ کس آن کار را هم نمی کند! یک کاری می خواهیم بکنیم که کارستان باشد. در حالي كه  کار کارستان همین است، هر کس یک سطل آب بریزد.

ghaza3

این جبهه فرمانده دارد!

هی ما می گوییم: ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده! آقا می گویند: خیلی خوب، پیام من این است. باز ما می گوییم: ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده!

آقا شیخ الازهر را نام می برند. بعد می بینی از همان کسانی که می­خواهند برای فلسطین خودشان را بکشند، بروند غزه شهید بشوند -چون آقا فرمان جهاد نظامي  داده و هیچ کس هم نفهمیده، فقط ما فهمیده­ایم- یک کلمه علیه این شیخ الازهر در این بیست روز در نمی آید. در حالي كه  خطش را  آقا  داده است!

به جای این که از بالا یک حرکتی بیاید، همه را سازماندهی کند، یک حرکت از پایین به بالا باید شکل بگیرد. هر کس بر مبنای مزیّت نسبی که دارد، و امکاناتی که در اختیارش هست، یک کاری را شروع کند. بعد این ها به همدیگر خواهند رسید. نه این که اوّل همه جمع می­شوند با همدیگر، بعد انشعاب­ها یکی یکی شروع می شود! البته این نافی این نیست که بچه ها دور هم جمع بشوند؛ ولی یک چیزی باید باشد که این ها دور هم جمع بشوند. چند تا آدم خالی الذهن بنشینند دور هم، خب هیچی از تویش در نمی آید. هزار تا صفر را با هم­دیگر جمع کنی چه فایده دارد؟! 15 هزار تا را جمع کنی...؟! اوّل از صفر بودن باید در بیاییم.

کار کیلویی، کار مثقالی

کار... کار ... کار... فمن یعمل مثقال ذرةٍ خیراً یره. ترازوی زندگی انقلابی، ترازوی دیجیتال است. ما همه مان آدم های باسکول­ایم! کمتر از باسکول، اصلاً در مراممان نیست. باید مثلاً یک کاری انجام بدهیم که ده تن وزنش باشد. مثقالی حاضر نیستیم. نگاه قرآنی، نگاه مثقالی است. شما مثقالی کار کنید، خلوص هم داشته باشید، این جواب می دهد. ما می گوییم: حالا من بروم توی یک وبلاگ کامنت بگذارم؟ یعنی چی!

در هر صورت، یک کار درستِ مدبّرانه­ی بصیرانه­ی خالصانه­ی کوچک، یک دفعه موج بر می دارد و خدا به آن برکت می دهد. ما می خواهیم برای خدا کار بکنیم، ولی به روش های مهندسی! با محاسبات مادّی و عادّی. ما می گوییم: جهاد! خب جهاد، اصلِ اوّلش ایمان به غیب است. ما می گوییم یک کاری باشد که از بای بسم الله تا تای تمت، همه اش را ما محاسبه کرده باشیم. این که شد تفکر مادّی! پس ایمان کجاست؟ توکل کجاست؟ اخلاص جایگاهش کجاست؟ اگر آرمان هایمان از آن جنس است، روش هایمان هم باید آن جنسی باشد. روش ها کاملاً پروژه ای شده، کاملاً مهندسی. محاسبه می کنیم که اگر این کار را بکنیم، آن اتفاق خواهد افتاد. جالب این که محاسباتمان هم، باز جواب نمی دهد!  تکلیف­محور نیستیم. می­خواهیم وجدان  يا هيجان  خودمان را ارضا  کنیم، بیشتر از آن که بخواهیم یک کار واقعی انجام بدهیم. مشکل اساسی مان این است.

استفاده از قابلیت ها

شما باید بروید اطّلاعات جمع کنید. مثلاً ترکیه در ماجرای غزه، خیلی از خودش قابلیت نشان داد. چهار تا دانشجو که ترکی بلدند، بسم الله! یک سری توان ها را ما باید به دست بیاوریم. ترک ها بروند متمرکز بشوند، روی ترکیه، روی آذربایجان کار کنند. عربی بلد نیستیم، برویم عربی یاد بگیریم. آنهایی که انگلیسی بلدند، بروند در وبلاگ های انگلیسی­زبان مسلمان های دنیا کار کنند. از اینها خیلی چیزها در می آید.

شما باید یقه­ی وزارت خارجه و سازمان فرهنگ و ارتباطات را بگیرید. [مثلاً بگویید:] آقا مسئول میز ترکیه ات را بفرست اینجا، ما یک سری جلسات داریم. مسئول میز ترکیه -کسی که چهار سال، ده سال، در این حوزه کار کرده- مطمئناً یک ساعت حرفِ نابِ کاربردیِ هیجان انگیز برای شما خواهد داشت. یک ساعت ترکیه را برای شما توضیح بدهد. عدالت-توسعه چیست؟، اربکان کیست؟ اردوغان کیست؟ در استانبول چه خبر است؟ در آنکارا چه خبر است؟ دانشگاه هایشان چیست؟ از این ها اطلاعات بگیرید.

تجلیل

بعضی موقع ها شاید شما بتوانید یک لیستی فراهم کنید از مثلاً روشنفکرها و رسانه­هایی که در کشور های مختلف اسلامی در ماجرای غزه عملكرد خوبی داشته اند. بروید از کلّ این ها تجلیل کنید. این ها خودش فضاسازی می کند. در لبنان، این آقای طلال سلمان، یک نفره ایستاده و در مقابل همه­ی رسانه های مشهور جهان عرب شمشیر می زند. یکی این و یکی فهمی هویدی که مواضع نزدیک به حماس و حزب الله دارد. یک «دستت درد نکند» به این ها بگویید. به آقای طلال سلمان بگویید ما مثلاً یک «هفته­ی طلال سلمان» در دانشگاهمان برگزار کردیم؛ چند تا از مقاله هایت را به مردم دادیم، عکست را زدیم همه دیدند، یک نفر از بچه های حزب الله لبنان را آوردیم سخنرانی کرد درباره ی تو -حتی نمی گویم دعوتش کنید كه برايتان خرج داشته باشد-.

حرکت تاوان

این حرکت ها باید راه بیفتد. یعنی محسن و مسیئ نباید پیش شما یکی باشد. در پیام دوم آقا هم آمده بود که سرنوشت خائن باید مثل سرنوشت یهود بنی­قریظه باشد؛ که همه شان را گردن زدند. یعنی فضایی ایجاد کنیم که نفرت از این ها، به این حد برسد. حتی اگر حذف سياسي و  فیزیکی هم نشدند، در جهان اسلام واقعاً به این حد برسند. آدمی مثل ملک عبدالله، مثل پادشاه اردن، مثل این مردک حسنی مبارک.

 از این وقیح تر، در کل تاریخ بشر وجود دارد؟ که تا بیستمین روزی که دارند بچه های زیر شش سال را قتل عام می کنند، حالا این چهار تا عرب را هم که می خواهند دور هم جمع بشوند یک چایی بخورند، می گوید حق ندارید چایی بخورید، چون ممکن است این تصوّر ایجاد بشود که شما در ذهنتان یک حمایتی از ملّت غزه هست! مگر این ها چه کار کردند در کنفرانس قطر؟ جمع شدند چایی خوردند و رفتند! تمام تلاشش را کرد که جلسه رسمیت پیدا نکند، و پیدا هم نکرد. این ها در نهایت باید تاوان پس بدهند. عنوانش مثلاً همین باشد: حرکت تاوان. جنبش تاوان در جهان اسلام. باید این را هزینه­مند کنیم. این خط را در هر کشوری ارتباطات داشتید، توانستید هدایت کنید، شارژ کنید، به یک جایی    می­رسد.

باید تاوان ایجاد بشود. خانم شیرین عبادی باید تاوان برایش ایجاد بشود. خود دفتر تحکیم هم همین طور. آن مقاله نویس اسرائیلی، بیانیه نوشته، که آنهایی که می گویند باید هر دو طرف را محکوم کرد، از قاتلین اسرائیلي  هم پست ترند (آن اسرائیلی هم لجش گرفته از دفتر تحکیمی ها!). خب، این ها اگر تاوانش را ندهند، اگر آبرویشان نرود، دفعه ی بعد پررو تر می شوند. شما اصلاً یک جشنواره­ی طنز برگزار کنید، فقط برای همین یک بیانیه­ی دفتر تحکیم. یک جشنواره­ی پوستر برگزار کنید. بیانیه­های تشکّل های دانشجویی اروپا را بگذارید کنار همین ها. خود سازمان ملل را که دیگر چیزی از آن نباید باقی بگذارید. 300 تا کودک زیر شش سال کشته شدند. سازمان ملل هم سکوت کرده. شب آخر بان کی مون، رفته تل آویو، ضیافت شام لیونی!!

 تا جایی که می توانید خودتان کار کنید. تا جایی  هم که می توانید خط بدهید تشکّل های هم­تراز شما کار بکنند.

ghaza4

مطالبه

اگر در توان شما نیست، مطالبه کنید. از هنرمندها، از رسانه ای ها، از مدیران فرهنگی. مطالبه­ی جدّی کنید. بیست سال است در جمهوری اسلامی فیلم راجع به فلسطین ساخته نشده. (راجع به خیلی چیزها ساخته نشده، مثلاً تاریخ انقلاب. راجع به خیلی مفاهیم ارزشی ساخته نشده، ولی یکی اش هم همین مسأله فلسطین است.) آقای احمدی­نژاد می گوید هولوکاست، خب در عملکرد دولت خودت کو؟ کارهایی که بدنه فرهنگي  دولت کرده  چه  بوده؟« چند تا پوستر زدیم»! پوستر را که بچه های مسجد نازی­آباد هم زده اند! خب پس وزارت ارشاد چه کار می کند؟ سازمان فرهنگ و ارتباطات چه می­کند؟

حج

از حاجی های امسال بپرسید، می گویند ما بیست، سی روز حج بودیم، یک اپسیلون راجع به فلسطین مطلب نشنیدیم، نه از ایرانی، نه از غیر ایرانی. آن وقت جالب این است، بلافاصله بعد از حج، تهاجم غزه اتفاق می افتد. حج، ظرفیت عجیبی دارد. آقای مسئول! چه کار کردی برای مسئله­ی فلسطین در حج؟! آن موقع که اوج محاصره اش هم بود...

مبارک و ملک عبدالله اجازه ندادند امسال هیچ کاروان فلسطینی به حج اعزام بشود. حساب­شده بود. شما این همه ظرفیت عظیم حج را ناکار گذاشتی. این ها باید بیایند جواب پس بدهند. در حج، دو سه ملیون مسلمان حضور دارند. یک اپسیلون از این ها فریاد برنیامد، که همه شان دارند فقط  شیطان کوچک را ریگ می زنند. اگر حج­مان واقعا حج بود، چرا بعد از آن، اینچنین اتفاقی افتاد؟

تحریم محصولات اسرائیلی

شما می گویی نستله، دانشجوهای صنایع غذایی، بیایند بگویند ما یک چیزی می سازیم که همه­ی خواص آن را داشته باشد. اسراييلي هم نباشد. بابا ما انرژی اتميش را ساختیم، این را چه طور نمی­توانیم بسازیم؟! خب این ها مسخره است دیگر! حتی موبایلش. این هم موضوع خوبی است: خودکفایی از صنایعی که به صهیونیسم وابسته اند. همین را جشنواره کنید. فراخوان بدهید، به بحث بگذارید. هر کس در رشته ی خودش پیشنهاد کند. بنده رشته ام شیمی است، می روم یک چیزی اختراع می کنم که مثلاً بمب فسفری را خنثی کند. یا مثلاً یک دفعه اعلام بشود دویست تا پایان نامه ی دانشجویی در دانشکده های فنی و پزشكي و علوم انساني  ایران براي  پاسخگویی به نیازهای واقعی ای که در بحران غزه رو شد، دارد انجام می شود یا عناوینش تصویب شده. خود این ها الگو می دهد. خبرش بلافاصله گسترش پیدا می کند. پرس­تی­وی، العالم، بیایند گزارش بگیرند. جنبش نرم افزاری هم هست. جنبش نرم افزاری كه فقط حرفهاي صدتا يك غاز قلمبه سلمبه راجع به سنت و مدرنيته نيست .

 

فانوس

16 آذر روز دانشجو ، گذشت. خواستم د رمورد جنبش دانشجویی کار کنم. گفتم چه بهتر از حرف های آقا که تکلیف همه چیز رو روشن کرده.

فانوسسخنرانی رهبری در جمع دانشجویان علم و صنعت.

از دانشگاه هميشه و در همه جا اين انتظار هست كه محل جوشش و اوج دو جريان حياتى در كشور باشد: اول، جريان علم و تحقيق؛ دوم، جريان آرمان‏گرايى‏ها و آرمان‏خواهى‏ها و هدفگذارى‏هاى سياسى و اجتماعى. كمتر محيطى را - شايد محيط ديگرى را نشود پيدا كرد - می‌توان پيدا كرد كه مثل دانشگاه اين دو جريان در آن به طور موازى همواره جوشش داشته باشد؛ هم جريان علم و تحقيق كه مايه‏ى حيات جامعه و عزت جامعه است و عزت علمى به دنبال خود عزت اقتصادى، عزت سياسى، عزت بين‏المللى را مى‏آورد، در دانشگاه‏هاست، و هم آن مسئله‏ى آرمان‏گرايى كه به‌ظاهر به مسئله‏ى علم ارتباطى هم ندارد، اما در همه جاى دنيا انتظار از دانشگاه‏ها به خاطر حضور دانشجو اين است كه در زمينه‏ى ترسيم آرمان‌ها و گرايش به تحصيل اين آرمان‌ها و رسيدن به اين آرمان‌ها، دانشگاه فعال باشد. اين ديگر مربوط می‌شود بخصوص به دانشجو؛ جوانىِ دانشجو، سن دانشجو، آمادگى‏هاى روحى دانشجو، كه اين اقتضا را به دانشگاه می‌دهد. اين، انتظار از دانشگاه است. البته در بعضى از جاها اين انتظار برآورده می‌شود، در بعضى جاها هم برآورده نمی‌شود.
در مورد جريان اول - كه جريان علم و تحقيق است - بايد گفت در گذشته در كشور ما كمابيش اين جريان بود؛ نمی‌شود بكلى حركت دانشگاهىِ پيش از انقلاب را نفى كرد. ايرادهايى بر آن وارد است، لكن بالاخره حركتى بود كه وجود داشت. عناصر دلسوز، علاقه‏مند و عالمى پيدا می‌شدند و در دانشگاه‏ها نقش ايفا می‌كردند، لكن بعد از انقلاب حركت علمى در دانشگاه‏ها سرعت گرفته، كه البته دلايلى هم دارد كه چرا اين پيش آمده است.
در اين سال‌هاى اخير كه مسئله‏ى توليد علم و نهضت توليد علم، نهضت نرم‏افزارى، بازگشت به خود، اهتمام به تحقيق در دانشگاه‏ها مطرح شده، يك حالت جهشى در اين حركت به وجود آمده است؛ در بخشى از مسائل علمى و كارهاى علمى و فناورى كه نمونه‏هايش را داريد مشاهده می‌كنيد، در زمينه‏ى دانش‌هاى پزشكى، در زمينه‏ى دانش‌هاى نو، در زمينه‏ى مسائل هسته‏اى، در زمينه‏ى نانو و غير اين‌ها كارهاى مهمى در دانشگاه‏ها‌ى ما انجام گرفته است كه در گذشته تصور نمی‌شد كه ما بتوانيم؛ محقق ما، استاد ما، دانشجوى ما، جوان ما بتوانند به اين نقاط دست پيدا كنند و اين جهش را پيدا كنند؛ اما امروز پيدا شده. آنچه مهم است اين است كه اين جهش بايد ادامه پيدا كند. ما در زمينه‏ى مسائل علمى دچار عقب‏ماندگى مزمن هستيم. آنچه كه اهميت دارد - كه من حالا بعد هم عرض خواهم كرد - مسئله‏ى ادامه‏ى حركت سريع است. ما بايد اين سرعت و اين شتابى را كه در حركت علمى ما وجود دارد، سال‌ها ادامه بدهيم؛ هيچ جايز نيست كه ما اندكى توقف كنيم؛ زيرا عقب‏ماندگى ما از دنياى پيشرفته‏ى از لحاظ علمى، عقب‏ماندگى زياد و قابل توجهى است؛ اين را می‌دانيم، اين را می‌فهميم و از او رنج می‌بريم. علت هم اين است كه ملت ما يك ملت داراى هوشِ زير متوسط نيست كه بگويد حالا حقم است. ملت ما ملتى است كه داراى هوش بالاى متوسط جهانى است؛ اين حرفى است كه ثابت شده؛ همه می‌گويند. خيلى‏ها ذكر می‌كنند، می‌گويند، آثارش هم مشاهده می‌شود. سابقه‏ى علمى ما و تاريخ علمى ما هم همين را تأييد می‌كند. اين ملت، آن هم در اين نقطه‏ى حساس از كره‏ى زمين، از لحاظ علمى دچار اين عقب‏ماندگى و فقرى كه بر او تحميل كرده‏اند باشد، غير قابل تحمل است. ما خدا را شكر می‌كنيم كه چشم ما را به اين عقب‏افتادگى باز كرد؛ به ما تفهيم شد كه ما دچار اين فقر هستيم و خدا را شكر می‌كنيم كه اين همت، اين شوق، اين اميد در مجموعه‏ى ما به وجود آمد كه می‌توانيم اين عقب‏ماندگى را برطرف كنيم. بنابراين، اين شتابى كه وجود دارد، اين جهشى كه وجود دارد، بايد سال‌ها ادامه پيدا كند.
عرض كرديم كه كشور بايد به عزت علمى برسد. هدف هم بايد مرجعيت علمى باشد در دنيا؛ همين طور كه بارها عرض كرده‏ايم. يعنى همين طور كه شما امروز ناچاريد براى علم و دستيابى به محصولات علمى به دانشمندانى، به كتاب‌هايى مراجعه كنيد كه مربوط به كشورهاى ديگرند، بايد به آنجا برسيم كه جوينده‏ى دانش، طالب علم، مجبور باشد بيايد سراغ شما، سراغ كتاب شما؛ مجبور باشد زبان شما را ياد بگيرد تا بتواند از دانش شما استفاده كند. هدف بايد اين باشد. اين يك آرزوى خام هم نيست. اين چيزى است كه عملى است. اينجايى هم كه ما امروز از لحاظ علمى و فناورى قرار داريم، اين هم يك روزى جزو آرزوهاى خام به حساب مى‏آمد.
يقيناً قبل از انقلاب - قبل از اينكه اين حركت و شوق در مردم به وجود بيايد؛ اين احساس دليرى در مقابل موانع در مردم ما به وجود بيايد - اگر می‌گفتند كه كشور ما خواهد توانست به اين نقطه از دانش‌هاى گوناگون برسد، كسى باور نمی‌كرد. آن روزى كه براى يك بيمارى معمولى كه امروز توى بيمارستان‌هاى درجه‏ى سه و چهار در شهرستان‌هاى دور ما به راحتى آن را علاج می‌كنند، افراد ناچار بودند به كشورهاى خارج بروند، پول‌هاى زيادى بدهند، منت زيادى را بكشند - اين مال خيلى قديم نيست، مال همين پيش از انقلاب است - با اين وضعى كه امروز ما داريم در دانش‌هاى گوناگون و در بخش‌هاى مختلف، يقيناً يك روزى به نظر خيلى‏ها دست‏نيافتنى بود؛ اما ملت ما به او دست يافت، جوان‌هاى ما به او دست يافتند. همين مسئله‏ى هسته‏اى از اين قبيل است، مسائل گوناگون در بخش‌هاى علمى از اين قبيل است. بنابراين، اينى هم كه يك روزى كشور ما و ملت ما كاروان دانش را آن‌چنان پيش ببرد كه بتواند در دنيا مرجع علمى باشد، چيز ممكنى است. البته مقدماتى دارد، كه اين مقدمات بايستى طى شود و اين مقدمات شروع هم شده. يكى از اين مقدمات، همين خودآگاهى ماست كه احساس كنيم كه «بايد»؛ و احساس كنيم كه «می‌توانيم». يكى ديگر از مقدمات، تهيه‏ى نقشه‏ى علمى جامع كشور است كه كشور از لحاظ تحصيل علم و طلب علوم مختلف دچار سردرگمى نباشد. اين كار خوشبختانه انجام گرفته. همين دوستان و محققين و برجستگان، برخاسته‏ى از دانشگاه‏ها و از اين دانشگاه، توانسته‏اند نقشه‏ى جامع علمى را تهيه و فراهم كنند، كه در شرف نهايى شدن است و اين يك گام بسيار بلند در راه پيشرفت علم در كشور است. البته بعد از آنكه نقشه‏ى جامع علمى تهيه و فراهم شد، كارهاى ديگرى هم بايستى انجام بگيرد؛ از جمله: ايجاد نظام مهندسى اين نقشه، تبديل نقشه‏ى جامع علمى به صدها پروژه‏ى علمى، و سپردن اين پروژه‏ها به پيمانكاران امينى كه عبارتند از همين دانشگاه‏ها و اساتيد و مراكز تحقيقاتى دانشگاه‏ها. بعد، ايجاد شبكه‏ى نظارت بر اين پيشرفت علمى؛ حسن اجراء. و درگير كردن استاد، دانشجو، محقق - كه حالا دانشجويان پرسيدند در زمينه‏ى پيشرفت علمى، تكليف ما چيست - اين‌ها حتماً بايد در اين طرح مهندسى نقشه‏ى جامع علمى ديده شود. هر تك تك دانشجو می‌تواند نقش ايفاء كند؛ هر مركزى از مراكز تحقيقاتى، هر كارگاه آموزشى می‌تواند نقش ايفا كند و اساتيد هم می‌توانند. بنابراين يك كار چند ساله است. اين كار چند ساله با شدت، با حدت، با پيگيرى تمام، با اميد بايستى دنبال شود و ان‏شاءاللَّه به نتايجى خواهد رسيد. يقيناً روزى خواهد رسيد كه شما ببينيد مرجعيت علمى يافتن دانشگاه‏هاى ايران و دانشمندان ايران چيز دور از دسترسى نيست؛ خيلى نزديك به شماست. شما جوان‌ها يقيناً اين را خواهيد ديد؛ من ترديدى ندارم.
اين مربوط به جريان اول؛ دانشگاه‏ها و دانشجويى و انتظار از دانشجو كه البته نقش اساتيد در اين جريان اول نقش بسيار تعيين كننده و مهم و حساسى است.
جريان دوم كه آن مسئله‏ى آرمان‏خواهى است در دانشگاه‏ها - كه در زبان متعارف به او گفته می‌شود جنبش دانشجويى - در كشور ما تاريخ بسيار جالبى دارد. اين را از اين جهت می‌گويم و رويش تكيه ميكنم كه اين حركت بايد ادامه پيدا كند و اين چيزى نيست كه بتواند متوقف بشود؛ چون كشور در شرائطى است و نظام جمهورى اسلامى، ساخت و ويژگى‏ها و مختصاتى دارد كه حتماً جنبش دانشجوئى در كنارش بايستى حضور داشته باشد. اين جنبش دانشجوئى در كشور ما در تاريخِ ثبت شده و شناخته شده‏ى خود، هميشه ضد استكبار، ضد سلطه، ضد استبداد، ضد اختناق و بشدت عدالتخواه بوده است. اين مميزات جنبش دانشجوئى ما از روز اول است تا امروز. اگر كسى مدعى جنبش دانشجوئى باشد، اما اين مميزات را نداشته باشد، صادق نيست. دست جنبش دانشجوئى نميتواند در دست كسانى باشد كه در فلسطين قتل عام ميكنند، در عراق جنايت ميكنند، در افغانستان مردم را از دم تيغ ميگذرانند؛ اين جنبش دانشجوئى نيست. جنبش دانشجوئى خصلت و خاصيتش در كشور ما لااقل اينجور است - شايد در خيلى از كشورهاى ديگر هم باشد - كه ضد استكبارى، ضد سلطه، ضد ديكتاتورى و طرفدار عدالت است. شروع اين حركت يا مقطع شناخته شده‏ى اين حركت، همين 16 آذر است.
جالب است توجه كنيد كه 16 آذر در سال 32 كه در آن سه نفر دانشجو به خاك و خون غلتيدند، تقريباً چهار ماه بعد از 28 مرداد اتفاق افتاده؛ يعنى بعد از كودتاى 28 مرداد و آن اختناق عجيب - سركوب عجيب همه‏ى نيروها و سكوت همه - ناگهان به وسيله‏ى دانشجويان در دانشگاه تهران يك انفجار در فضا و در محيط به وجود مى‏آيد. چرا؟ چون نيكسون كه آن وقت معاون رئيس جمهور آمريكا بود، آمد ايران. به عنوان اعتراض به آمريكا، به عنوان اعتراض به نيكسون كه عامل كودتاى 28 مرداد بودند، اين دانشجوها در محيط دانشگاه اعتصاب و تظاهرات ميكنند، كه البته با سركوب مواجه ميشوند و سه نفرشان هم كشته ميشوند. حالا 16 آذر در همه‏ى سالها، با اين مختصات بايد شناخته شود. 16 آذر مال دانشجوى ضد نيكسون است، دانشجوى ضد آمريكاست، دانشجوى ضد سلطه است.
بعد، از آن سال تا سال 42 - كه شروع نهضت روحانيت و نهضت دينى و اسلامى در كشور ماست - جنبش دانشجوئى كم و بيش تحركاتى دارد. من يادم است سالهاى 38 و 39 و 40 و ...، دانشجوها تحركاتى داشتند، منتها بشدت سركوب ميشد و اجازه نميدادند بروز پيدا كند؛ تا نهضت روحانيت در سال 1341 و اوجش در سال 42 شروع شد، كه اينجا باز شما نشانه‏ى جنبش دانشجوئى را مشاهده ميكنيد؛ يعنى در تمام پانزده سالى كه بين 1342 است كه شروع نهضت روحانيت باشد، تا 1357 كه پيروزى انقلاب اتفاق افتاد، شما در همه جا و دوشادوش روحانيت و در كنار او، جنبش دانشجوئى را مشاهده ميكنيد. دانشگاه‏هاى كشور، محيطهاى دانشجوئى كشور، مركز تحرك و فعاليت است و يكى از بازوهاى اساسى نهضت در تمام طول اين مدت - كه اين را ما از نزديك هم خودمان شاهد بوديم؛ هم دوستانى كه در كار نهضت و مبارزات بودند و هم همه اين را تجربه كرده‏اند و آزموده‏اند - دانشجويانند. بنابراين، دانشگاه‏ها يك بخش لاينفك از نهضت روحانيت بودند. البته در دانشگاه‏ها جريانهاى الحادى و ضد دينى و ماركسيست و غيره هم بودند، لكن آن حركت غالب، مربوط بود به دانشجوهاى مسلمان. لذا گروه‏هائى كه تشكيل ميشد - گروه‏هاى مبارز - و كارهائى كه انجام ميگرفت مثلاً در زندانها - اين زندانهاى گوناگون در سالهاى مختلف كه ما خودمان تجربه كرديم - در همه جا، دانشجوها هم حضور داشتند؛ يعنى روحانيون و دانشجويان عمده‏ى زندانى‏ها را تشكيل ميدادند. همين موجب شد كه ما روحانيون مشهد، علماى مشهد و جمع كثيرى از مردم مشهد در سال 57، قبل از پيروزى انقلاب، وقتى ميخواستيم تحصن انجام بدهيم، اين تحصن در مركز دانشگاهى پزشكى امام رضا انجام گرفت؛ يعنى مركزيت دانشگاه. در تهران هم تحصنِ علما و روحانيون و انقلابيون و مبارزين براى ورود امام - كه در ورود ايشان تأخير شده بود - در دانشگاه تهران انجام گرفت. اينها نشان‏دهنده‏ى نقش دانشگاه و نقش دانشجوست، تا انقلاب پيروز شد.
بعد از پيروزى انقلاب اين حركت دانشجوئى - جنبش دانشجوئى، حضور دانشجوئى - صحنه‏ى عجيبى است. در همان ماه‏هاى اول، مسئله‏ى تشكيل سپاه پاسداران و حضور فعال دانشجويان در سپاه است و به فاصله‏ى چند ماه، تشكيل جهاد سازندگى به وسيله‏ى خود دانشجوهاست، كه خود دانشجوها جهاد سازندگى را تشكيل دادند و خودشان آن را توسعه دادند؛ خودشان آن را پيش بردند، كه يكى از بركات و افتخارات نظام اسلامى، جهاد سازندگى بود. چند ماه بعد از اين، موج دوم حضور دانشجويان در مواجهه و مقابله‏ى با عناصر مسلحى بود كه دانشگاه را لانه‏ى خودشان كرده بودند، كه اتفاقاً خيلى از آنها غير دانشجو بودند و همين دانشگاه تهران تبديل شده بود به مركز تسليحات و تفنگ و مهمات و نارنجك! آنها اين وسائل را جمع كرده بودند براى اينكه با انقلاب مبارزه كنند. كسى كه توانست اينها را از دانشگاه تهران ازاله كند، خود دانشجوها بودند؛ حركت عظيم دانشجوها كه اينجا هم خودش را نشان داد.
سال 59 با شروع دفاع مقدس، حضور دانشجوها در جبهه است كه نمونه‏هاى مختلفى از آن وجود دارد كه يكى از آنها همين حاج احمد متوسليان و امثال اينها بودند كه بلند شدند رفتند منطقه‏ى غرب در كردستان، در عين غربت - بنده در همان ماه‏هاى اول جنگ، پنج شش ماه بعد از اول جنگ، منطقه‏ى كردستان را از نزديك ديدم؛ گرد غربت آنجا بر سر همه كأنه پاشيده شده بود - و در تنهائى، بى‏سلاحى و با حضور فعال دشمن و بمباران دائمى دشمن، اين مخلص‏ترين نيروها در آنجا كارهاى بزرگى را انجام دادند كه قبل از عمليات فتح‏المبين - عملياتى كه اين سردار بزرگوار و دوستانش انجام دادند - عمليات محمد رسول‏اللَّه (صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم) را انجام دادند كه آن، يك نمونه از حضور دانشجويان است. يك نمونه‏ى ديگر دانشجوهائى هستند كه در ماجراى هويزه حضور پيدا كردند كه آن دانشجوها را هم بنده، تصادفاً در همان روزى كه اينها داشتند ميرفتند - روز 14 دى - به طرف منطقه‏ى نبرد و درگيرى، ديدم؛ شهيد علم‏الهدى و شهيد قدوسى و ديگران. اين مربوط به سالهاى 60 و 61 است كه البته ادامه پيدا كرد تا آخر جنگ. يعنى واقعاً يكى از بخشهاى تأمين كننده‏ى نيروهاى فعال ما در طول دوران هشت سال دفاع مقدس، دانشگاه‏ها بودند. بعد هم كه در همان اوائل دهه‏ى 60، وقتى بازگشائى دانشگاه‏ها انجام شد، جهاد دانشگاهى تشكيل شد كه يكى از نقاط حساس و يكى از مراكز مايه‏ى افتخار، جهاد دانشگاهى است. قبل از اينها هم در سال 58، تسخير لانه‏ى جاسوسى به دست جنبش دانشجوئى است.
حالا دانشجو به حيث دانشجو، عضو جنبش دانشجوئى است. ممكن است آن كسى كه خودش در تسخير لانه‏ى جاسوسى فعال بوده، بعد از مدتى از كار خودش پشيمان شود - كمااينكه ما پشيمان‏شده‏هائى هم داريم! خيلى از كسانى كه در جنبش دانشجوئى حضور داشتند، در برهه‏ى ديگرى، گرفتارى‏هاى زندگى و انگيزه‏هاى مختلف، ثبات قدم را از اينها گرفت - لكن حركت بزرگ مربوط به دانشجوست، كه اين حركتِ تسخير لانه‏ى جاسوسى يكى از مهمترينِ اين حركات است.
حالا اين يك تاريخچه است، تا امروز هم ادامه دارد. در تمام دورانهاى مختلف، در طول انقلاب، حوادث گوناگون، لحظه‏هاى حساس و خطير، حضور دانشجويان مؤمن، متعهد، عدالتخواه، باگذشت، توانسته فضا را در جهت صحيح هدايت كند. اين برداشت من از جنبش دانشجوئى و نگاه من به جنبش دانشجوئى است: ضد استكبارى، ضد فساد، ضد اشرافيگرى، ضد حاكميت تجمل‏گرايانه و زورگويانه، ضد گرايشهاى انحرافى؛ اينها خصوصيات جنبش دانشجوئى است. در همه‏ى اين سالهاى انقلاب، حضور دانشجويان در اين صحنه‏ها، حضور فعال و مؤثرى بوده. دانشجوها گفتمان‏ساز بوده‏اند، فضاى فكرى ساخته‏اند، گفتمانهاى سياسى و انقلابى را در جامعه حاكم كرده‏اند، كه در موارد زيادى اين وجود داشته.
البته من قضاوتم روى بدنه‏ى دانشجوست. ممكن است افرادى، بخشهائى از مجموعه‏ى دانشجوئى جور ديگرى باشند. نه تعجب ميكنيم، نه انكار ميكنيم؛ مطمئناً اين است؛ اما بدنه‏ى دانشجوئى، طبيعت كار دانشجوئى و روحيه‏ى دانشجوئى، اينى است كه عرض كردم. دانشجو ضد ظلم است، ضد استكبار است، ضد سلطه‏ى خارجى است، عاشق آرمانهاى بزرگ است، اميدوار به رسيدن به اين آرمانهاست. در واقع حضور قشر جوان، بخصوص دانشجو، موتور حركت يك جامعه است. بايد دانشجوها هميشه به اين توجه داشته باشند و روى او براى آينده‏ى كشور حساب كنند.
يك جمله هم در باب تشكل‏هاى دانشجوئى عرض كنم. البته منظور تشكل‏هاى سياسى، اجتماعى دانشجويان است؛ تشكل‏هاى علمى، بحث ديگرى دارد. تشكل‏هاى دانشجوئى نقش‏آفرينند؛ بدون ترديد. منتها بايد توجه داشت كه تشكل دانشجوئى، حزب به اين اصطلاحى كه امروز در دنيا هست و احزاب با آن اصطلاح شناخته ميشوند، نيست و با آن فرق دارد؛ تشكل دانشجوئى با حزب فرق دارد. احزاب و سازمانهاى سياسى در وضع رائج و متعارف عالم، تشكيلاتى هستند كه براى رسيدن به قدرت به وجود آمده‏اند. احزاب در دنيا اينجورند. يعنى مجموعه‏هائى تشكيل ميشوند براى اينكه قدرت سياسى را در جامعه در دست بگيرند. اين خاصيت حزب اين است. تشكل‏هاى دانشجوئى مطلقاً براى اين به وجود نمى‏آيند و نميخواهند قدرت را در دست بگيرند. تشكل‏هاى دانشجوئى براى رسيدن آرمانها به وجود مى‏آيند كه فراتر از مسئله‏ى به قدرت سياسى رسيدن و حكومت را به دست گرفتن، است. اين - قدرت سياسى - برايشان مطرح نيست. البته احزاب بدشان نمى‏آيد كه از اين مجموعه‏هاى دانشجوئى براى رسيدن به قدرت استفاده كنند. به نظر ما اين، روا نيست و خودِ دانشجوها بايد به اين توجه داشته باشند. احزاب ميخواهند چيزى به دست بياورند، قدرت را كسب كنند. دانشجوها غالباً با فعاليتهاى دانشجوئى، جان خودشان، توان خودشان، نشاط خودشان را مايه ميگذارند و چيزى تقديم ميكنند؛ آن جائى كه لازم بشود، جان را تقديم ميكنند؛ كما اينكه ديديد.
ضمناً تشكل‏هاى دانشجوئى فرصتى هم براى دانشجو ايجاد ميكند براى كار دسته‏جمعى. و من به كار دسته‏جمعى اعتقاد دارم و اين را يك نياز دانشجو ميدانم؛ كسب مهارتهاى گوناگون؛ مهارتهاى سياسى، اجتماعى. و توجه داريد شما جوانان عزيز؛ چه برادرها، چه خواهرها، كه دانشجو محاط به انواع خدعه‏ها و گردابهاى گوناگون است؛ محاط به انواع خطرهاست. در كشور ما لااقل اينجور است. يكى از اهداف توطئه‏هاى استكبارى در كشور ما، بلاشك دانشجوها هستند. علتش هم معلوم است؛ در كشور ما نسبت جوان، نسبت بسيار بالائى است، نسبت دانشجو هم نسبت بالائى است و دانشجو نقش‏آفرين است؛ هم در زمينه‏هاى علمى، هم در زمينه‏هاى سياسى. آن كسانى كه براى اين كشور و براى اين ملت خوابهائى ديده‏اند، ناچارند روى دانشجوى ايرانى سرمايه‏گذارى كنند؛ از جاذبه‏هاى غريزى گرفته تا فريبهاى سياسى، تا دكان‏دارى‏هاى بظاهر معنوى - عرفانهاى ساختگى - كه انواع و اقسام اين چيزها وجود دارد. تشكل‏ها ميتوانند مصونيت‏بخش باشند؛ ميتوانند دانشجو را از افتادن در گردابهاى مختلف و منجلابهاى مختلف نجات بدهند و حفظ كنند. اين، نقشى است كه تشكل‏ها ميتوانند ايفاء كنند. مسئولين تشكل‏ها كه نامهاى مختلفى دارند و با عنوانهاى مختلفى كار ميكنند، بايد همه در اين هدف، خودشان را سهيم بدانند: كمك به دانشجو.
و ديگر اينكه، تشكل‏هاى دانشجوئى مواظب باشند هدفهايشان را گم نكنند. هدفهاى اصلى تشكل‏هاى دانشجوئى همان چيزهائى است كه بر روى طاق بلند جنبش دانشجوئى نوشته شده: ضديت با استكبار، كمك به پيشرفت كشور، كمك به اتحاد ملى، كمك به پيشرفت علم، حضور و شركت در مبارزه و پيكار همگانىِ ملت ايران براى غالب آمدن بر توطئه‏ها و بر دشمنى‏ها؛ اينها هدف اصلى است؛ اين را بايد فراموش نكنند. البته تشكل‏ها از بدنه‏ى دانشجوئى هم خودشان را نبايد جدا كنند؛ يعنى اينجور نباشد كه تشكل، موجب تقسيم دانشجوها بشود. به دانشجوها نزديك باشند. بحث در باب مسائل دانشجوئى را كه طولانى هم شد، من همين جا خاتمه ميدهم.

فانوس

نامه اي به مادرم حوا

به نام ريشه تمام پرسش‌ها
... و خورشيد طلوع كرد؛ بي آن كه رسوايي زمين را تخمين زده باشد.
... و تو دوشادوش پدرم آدم، پا به خانه ‌بي‌سقف خود نهادي.
سرت گرم شد به پرورش برادرهايم ـ هابيل و قابيل ـ راستي چه كسي قابيل ما را برادركش كرد؟
هرچه بود، آن قدر سرگرم شدي كه من و خواهرهايم را از ياد بردي و ما را به مهد كودك تاريخ سپردي؛ بي آن كه سراغي از حال ما گرفته باشي.
ورق بزن؛ پرونده تك‌تك ما را ورق بزن! جز روزهاي سياه، جز محروميت و ظلم، جز اندوه و آه، چه در صحيفه تقدير ما مي‌يابي؟ خواهر بزرگ‌هايم در اوايل تاريخ، پس از تو، چنان مقهور سرنوشت شوم خود بودند كه زنده به گوري بر تقدير آنان، مهر رهايي مي‌زد؛ بي آن كه تو بپرسي «باي ذنب قتلت؟»
شأن خواهران مرا در هيچ نقطه تاريخ، رعايت شده نخواهي يافت. از وقتي حكم در دست مردان قرار گرفت، ما محكوم مانديم... محكوم زن بودن خويش!
از قصه‌هاي تلخ گذشته، فاصله مي‌گيرم. مي‌خواهم برايت از همين امروز بنويسم؛ از همين آغاز هزاره سوم زمين. براي همين، تو را از جاهليت چهارده قرن پيش و عبوس شدن چهره مردان، هنگام شنيدن خبر تولد دختر، به جاهليت هزاره سوم و به روزگار تلفيق جهل و مدرنيته، فرا مي‌خوانم.
اي اولين مادر! هرگز فكري به حال دخترانت، در اين عصر كرده بودي؟ تو نيستي تا پاسخ‌گو باشي تمرد انسان را مقابل حقيقت روشن. همين انسان كه خدا بر ناتواني‌اش تاكيدها كرده است، شايد به ظاهر از يك انقلاب كارگري در غرب، سرچشمه گرفته باشد؛ اما ريشه‌هايش عميق‌تر از هشت مارس است؛ نهضتي را مي‌گويم كه به نام حمايت از حقوق زن برپا شد؛ اما ارمغاني جز پريشاني و ظلمت با خود نياورد.
ديروز نگاه به خواهرانم، نگاهي ابزاري بود؛ در قالب سنت و جهالت‌ها و امروز نگاه به من و دختران امروزت، نگاهي ابزاري‌تر است؛ در قالب تمدن و تكنولوژي. من از سرگرداني در طوفان‌هاي بي‌اصل و نسب اين تاريخ مكدر، به تو پناه مي‌آورم.
فقط به يك سؤال من جواب ده! به من بگو پدر در حق برادرانم چه كرد كه آنان جنس غالب شده‌اند و كوتاهي تو در حق دخترانت چه بوده كه مغلوب شدن، هماره بر پيشاني تقدير ما ثبت شده است؟

به نام او كه همه پاسخ‌ها از اوست
دختران سرزمين تكامل! منتظر بودم قبل از آن كه به شنيدن مرثيه‌هاي تلختان دعوتم كنيد، از مقامي كه خداوند در منتهاي رأفت و مهرباني‌اش، آن را مختص شما كرده، سخن بگوييد.
اگر نژاد آفرينش را مرور كني، خوب مي‌بيني كه در ذات آن، زوجيت، اصلي انكارناپذير است. مبناي خلقت تمام كائنات، بر اصل زوجيت استوار شده است. اگر به اين حقيقت ملموس با نگاه تعقل بنگري، نه براي من و نه براي تو، جاي ابهامي باقي نمي‌ماند؛ زيرا هيچ برتري و حتي قياسي از جانب خدا، بر جنسيت انسان، انجام نگرفته است. پاسخ تمام پرسش‌هايت را خدا در اساس‌نامه‌اي به نام كوثر عطا كرد. او را فرستاد تا سند ملموس اهل زمين باشد. بشري از جنس خودتان ... آمد تا ابتريت آنان را كه بانيان زنده به گوري خواهرانت بودند، رقم بزند.
از من چه مي‌پرسي؛ وقتي خدايت، كامل‌ترين پاسخ‌ها را به تمام سؤالات تو و خواهرانت در هر برهه زمان، داده است. راز پريشاني خود را در اين طوفان‌هاي بي‌اصل و نسب پرسيده بودي. فكر مي‌كردم در اين عصر (به قول خودت) مدرنيته، تا كنون فهميده باشي كه همه اينها ريشه در افراط و تفريط‌هاي برخاسته از جهل و يا غرور اومانيسمي انسان معاصر دارد. فكر مي‌كردم دانسته باشي كه الگو‌گيري خواهرانت از فرهنگ برهنگي، ريشه در خودباختگي مقابل جاذبه‌هاي فريبنده نظام ماده دارد و ريشه همه اينها، چيزي جز سستي اعتقادات نيست؛ اعتقاد به ارزش‌هايي كه خدا به تو هديه داده، اگر در كنه آن غوطه‌ور شوي، به يقين، نه تنها از برادرانت كمتر نيستي، بلكه تازه خواهي فهميد كه نظام الهي، چقدر تو را و مصالح منطبق بر فطرت تو را لحاظ كرده است. آن جاست كه ديگر جز شرمساري در برابر قانون عدل خداوند ياراي هيچ بياني نخواهي داشت.
امروز كه خوب مي‌نگرم، مي‌بينم كه ابتداي همه قضاوت‌هاي ناصحيح و اعتراض‌هاي تند بشر به خداوند و خلقت او، ناآگاهي است؛ درست مثل خطاي اول من و پدرت. حال كه عرصه آگاهي براي تو و خواهرانت بيش از هميشه تاريخ مهياست، بكوش تا از فريب ابليس جهالت، در امان باشي. مادرانه برايت دعا خواهم كرد.
امضا
مادرت حوا                                       

  از: نشريه ي پرسمان