كسي يه هويت گم نكرده؟!

اين متن رو هم سال 86 براي نشريه ي ميقات نوشته بودم. گفتم دم عيد نوروز و زنده شدن هاي آداب و سنت هاي ايراني اين متن رو هم اينجا بزنم بلكه به فكر بيافتيم.

كاري كه دشمن از لحاظ فرهنگي مي كند، نه يك تهاجم فرهنگي، نه يك شبيخون فرهنگي نه يك غارت فرهنگي، بلكه يك قتل عام فرهنگي ست. ( مقام معظم رهبري)

·  يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود. يه روز و روزگاري يه كشتي اومد كنار يه بندر و لنگر انداخت. چند نفر از كشتي خارج شدند و به كلبه اي كه در اون حوالي بود، رفتند. صاحب كلبه اونا رو ديد و ازشون پرسيد كه كي هستن. پسر جواني كه با اونا بود، خودش رو معرفي كرد:« من تن تن هستم و اين كاپيتان هادوك و اينم پروفسور بالتازار و اينم سگم ميلوست. ما اومديم تا سرزمين قصه هاي مشرق زمين رو پيدا كنيم. شما مي تونين كمكمون كنين؟» صاحب كلبه هم خودش رو معرفي كرد:« من سندبادم. قهرمان قصه هاي مشرق زمين. چرا اومدين دنبال قصه هاي مشرقي؟» و تن تن جواب مي ده:« آخه اين جا سرزمين بهترين قصه هاي دنياس. ما اومديم اين سرزمين رو پيدا كنيم و قصه هاي تازه اي با قهرماني خودمون درست كنيم.» سند باد مي گه:« اين سرزمين خودش قهرمان داره. نمي خواد شما قهرمانش باشين. زودتر از اين جا برين.» اما اونا از اون جا نميرن، مي خوان به زور سرزمين قصه ها رو تصاحب كنند. سندباد هم قهرمان هاي قصه هاي مشرق رو جمع مي كنه، مثل علي بابا، نخودي، علاءالدين وغول چراغش، پهلوون پنبه، رستم و رخش. سوپرمن وكينگ كونگ و تارزان با گله ي فيلش هم به گروه تن تن ملحق مي شن. بعد از يه سري اتفاقات بالاخره تن تن شكست مي خوره و اون سرزمين رو ترك مي كنه. سند باد و گروهش كه توي سرزمين هاي مشرق زمين مسافرت مي كردن، مي رسن به يه آبادي. مي بينن كه هيچ خبري از مردم نيست. پيرمرد قصه گو يه گوشه اي نشسته بود. سندباد ازش مي پرسه:« پدر جان! مردم كجان؟ چرا نمي يان بشينن، تا شما براشون قصه بگين؟»  پيرمرد مي گه كه:« اونا توي خونه هاشون نشستن. پاي يه جعبه هايي كه داره قصه هاي تن تن رو نمايش مي ده. روي پشت بوم ها رو نگاه كن. به اون بشقاب هاي بزرگ مي گن ماهواره. كسي نيست كه بياد تا من براش قصه هاي سند باد و رستم و علي بابا رو بگم...»

·  قصه ي بالا روايت كتابي بود به نام تن تن و سند باد، از محمد ميركياني. اين كتاب نوشته ي سال هفتاده. اما شما حالا مي تونين به سپاه تن تن  اين افراد رو هم اضافه كنين: باربي، هري پاتر، شرك، تام و جري، ميكي ماوس و....سپاه تن تن  داره روز به روز گسترده مي شه، اما سپاه سند باد...

barby

·  نيل پستمن منتقد اجتماعي و استاد دانشگاه دولتي نيويورك معتقد است: بلايايي كه گريبانگير فرهنگ بشري در كره ي خاكي شده، نتيجه ي نبردي ست كه بين تكنولوژي و فرهنگ، در ميداني نابرابر آغاز شده است. او در كتاب دومش - زندگي در عشق، مردن در خوشي -  مدعي ست كه جامعه ي آمريكا، اولين جامعه اي ست كه به تكنوپول مبتلا شده و تكنوپول همه چيز را در خود جاي داده است، به جز عناصر اصيل فرهنگي را.  در اين وضعيت انسان حتي اراده اش را از دست مي دهد و اين اراده تحت اختيار تكنوپول جديد در مي آيد. زيرا اين تكنوپول همان تكنولوژي ست كه داراي بار ايدئولوژي هم شده است. در حالي كه اين جامعه هيچ ندارد و از درون تهي ست. از مظاهري كه براي اين شرايط جديد در اين كتاب بيان شده، مي توان به بي اعتنايي نسبت به بزرگترها، پدر و مادر، اقوام و خانواده، اشاره كرد. پستمن معتقد است: جامعه ي آمريكا يي، هيچ از خود ندارد. مي خواهد بر دنيا سروري كند. اما ابزاري كه فرهنگ هاي ديگر را به بند مي كشد چيزي جز راديو و تلويزيون نيست.

·  نمي دونم فيلم هيولا رو تابستون 86 از شبكه ي 2 ديدي يا نه، همون كه براي زير 18 ساله ها ممنوع بود: ماهي هايي كه به خاطر استفاده از مواد شيميايي كه آمريكايي ها در كشور چين توليد مي كردن، تبديل به هيولا مي شن و مي افتن به جون مردم. از بين يه خانواده كه از سه نسل افراد تشكيل شده، جوان ترينش رو مي دزدن. افراد خانواده براي نجات اون جون خودشون رو به خطر مي اندازن ....

اشتباه نكن اون هيولا الان توي كشور ما هم وجود داره و داره راحت با ما زندگي مي كنه. جوون ترين نسل اين كشور طعمه اين هيو لااند...

·  « هوا برفيه. ملخه در خونه ي مورچه رو مي زنه. مورچه در رو باز مي كنه. ملخ در حالي كه مي لرزه، مي پرسه:«آذوقه دارين؟» مورچه مي گه:«يادته كه وقتي من توي تابستون كار مي كردم، تو منو مسخره مي كردي. حالا توي اين برف و بارون، غذا براي خوردن نداري.» ملخ مي گه:«اشتباه كردم. منو ببخش!» مورچه مي گه:«عيب نداره. بيا تو. برنج داريم.» ملخ مي پرسه:«برنج چيه؟» مورچه مي گه:« نميدونم... حميد!»  يكي جواب مي ده:« تبركه... تبرك» تبليغ تموم مي شه. آخرش مي نويسن:« ادامه ي ماجرا رو در كليله و دمنه بخوانيد.» خواهر كوچيكه سريع كتاب داستانشو مي ياره. همين ماجراي مورچه و ملخه، اما روش اسم يه نويسنده ي خارجي رو نوشتن!

·  يك شنبه شب ها كه مدرسه مان تعطيل مي شد، جايي نداشتيم كه بخوابيم. مي رفتيم منزل دوست آقاي دكتر، آقاي دكتر كرنو- استاد دانشگاه ژنو، دانشكده كشاورزي بود- دختر و پسر ايشان با ما هم مدرسه اي بودن. خانم دكتر كرنو براي ما قصه مي گفت. اگر من بگويم براي ما چه قصه اي مي گفت شما ماتتان مي برد. هر شب براي ما قصه ي هزار و يك شب شهرزاد را تعريف مي كرد. حالا به ما مي گويند، فكر مي كنيم شهرزاد اسم چاي است. يعني اروپايي فكر كرده كه اگر حاصل ده هزار سال تمدن، چكيده اش تحت عنوان يك داستان باعث سربلندي فرزندش مي شود، قصه ي هزار و يك شب است. حالا من ايراني داستان هزار و يك شب را بلد نيستم. يك جمله از سوئدي ها يادگاري بگويم. سوئدي ها مي گويند: اگر شما مي خواهيد بدانيد به كجا خواهيد رسيد، بايد بدانيد از كجا آمده ايد.( دكتر ايرج حسابي، فرزند پروفسور محمود حسابي)

tantan

·  اين خواهر كوچيكه هم كه ول نمي كنه:« چرا بابا نوئل مال خارجياس؟ ايران نمي ياد؟» مي گم:« ما عمو نوروز داريم.» مي گه:« عمو نوروز جايزه هم براي بچه ها مي ياره؟» مي گم:«عمو نوروز يه هديه ي بزرگ براي همه ي آدما مي ياره: بهار مي ياره، گل و شكوفه مي ياره.» مي پرسه:« عمو نوروز كيه؟ چي شكليه؟ مثل بابا نوئل كالسكه داره؟ مثل ....» يك ريز سؤال مي پرسه. منم كه كلافه شدم، توي دلم به اين تلويزيون بد و بيراه مي گم كه جز درست كردن يه عالمه عمو و خاله ودادا و آقاجون بزرگ و... براي بچه ها،‌‌ كار ديگه اي بلد نيست. صداي زنگ تلفن همراهم بلند مي شه. يكي از بچه ها پيامك داده:« در نقش و نگارهاي حك شده در تخت جمشيد: هيچ كس در برابر ديگري تعظيم نمي كند، از برده داري اثري به چشم نمي آيد. كسي سواره و ديگري پياده نيست. برهنگي به چشم نمي خورد... اين اس ام اس رو براي همه ي ايراني ها بفرست، تا بدانند چه بوده ايم!»

·  دفعه ي اول كه فيلمش رو ديدم، يه دل سير خنديدم. اما بعد فكرم رو بد جوري به خودش مشغول كرد:« يه جوون فقير، كه خيلي دلش مي خواد راه استادش رو ادامه بده و كونگ فوي شاعلين (فرهنگ اصيل چيني) رو كه به نظرش يه هنره، ولي به اشتباه از اون برداشت خشونت شده، و همه ي كونگ فو از اون سرچشمه مي گيره، رو گسترش بده و ادعا مي كنه كه اگر افراد اين كونگ فو رو بلد باشن، مشكلاتشون حل مي شه. در همين بين به يك فوتباليست، كه به خاطر يك اشتباه، پاش رو از دست داده و ديگه فوتبال بازي نمي كنه و فقيره، برخورد مي كنه. آخر سر فوتباليسته به اون پيشنهاد مي ده كه مي تونن با استفاده از كونگ فو، يه تيم فوتبال راه بندازن و با اين روش، چون فوتبال يك استقبال جهاني داره ( ابزار به روزي ست) كونگ فوي خودشون رو گسترش بدن. جوان فقير به زحمت، دوستان خودش رو كه حالا غرق در زندگي امروزي شدن، جمع مي كنه. هرچند كه مسخره اش ميكنن :« طبق قانون زمين زندگي كن ... الان قرن بيست و يكم است ...» فوتبال اونا مي گيره و همه ي بازي ها رو مي برن. اما در مقابل اون ها هم يك تيم وجود داره كه از همين ابزار كونگ فو استفاده ميكنن، منتها نه يك كونگ فوي اصيل، كونگ فويي كه قدرت اون از داروهاي نيروزاي آمريكايي نشات گرفته. در آخر فيلم، دو تيم روبروي هم قرار مي گيرن و همه ي افراد تيم شاعلين، تا آخرين توانشون از دروازه كه نماد همون فرهنگ اصيل چيني ست، دفاع مي كنن و به هر كسي كه زخمي مي شه و ديگه نمي تونه بازي كنه، مثل يه سرباز فداكار احترام مي ذارن. تيم شاعلين با وجود طرفداري داورها و فدراسيون از تيم حريف، برنده مي شه و قهرمان اون دوره از مسابقات و در آخر فيلم مي بينيم كه مردم معمولي در زندگي روزمره ي خودشون هم، از شاعلين استفاده مي كنن.»حرف هاي بالا خلاصه فيلم فوتبال شاعلينه.

فكر مي كنم منظورم رو از اين مثال فهميدي.

مطلب رو به سبك مرگ مؤلف تموم مي كنم. يعني خودت از متن بالا نتيجه بگير...

و براي حرف آخر اين جمله رو از گاندي داشته باش:«مايلم نسيم فرهنگ تمام كشورها در اطراف خانه ام بوزد، ولي اجازه نمي دهم كه بر اثر چنين نسيمي، خانه ام از پاي كنده شود.»