ولترسيلس، بارها در اين باره انديشيده بود كه زندگي تلخ و ملال آور است. او به آزمايشگاه فلاكت بار خود نظري انداخت و زهر خندي زد. در اين گوشه ي دور افتاده و كثيف ايستادن و زندگي را با تجزيه ي احتمالي سنگ هاي معدني گذراندن و وسايل شيميايي لازم را به زحمت تهيه كردن، آن هم در زماني كه ديگران در موسسه هاي بزرگ صنعتي حتي نصف  او هم كار نميكنند و از اندوه و تلخي زندگي خبري ندارند. او از پنجره به هودسن،كه در زير شعله غروب ارغواني شده بود، نگاهي انداخت و با دلي افسرده انديشيد كه آيا اين آزمايش هاي اخير ممكن است براي او افتخار بياورد و او را به آرزويش برساند، يا اين كه دوباره همه چيز خراب ميشود .

در نيم باز صدا كرد و چهره ي خوشحال يوجين تيلور نمايان شد. سيلس به علامت خوش آمد دستي تكان داد  و تيلور به آزمايشگاه وارد شد.

- درود پيرمرد لجوج ، چطوري؟

- به روحيه ي تو كه اين قدر زندگي را آسان مي گيري،حسادت مي كنم.جين، من پول لازم دارم و پول هم جايي پيدا نميشود.

تيلور خنديد:« مگر من پول دارم؟ منتهي ارزش ندارد كه از اين بابت دلخور باشيم. تو پنجاه سال داري و اين دلخوري، جز كچلي، چيزي برايت نياورده است. من سي سال دارم و مي خواهم موهاي خرمايي زيبايم سالم بماند.» سيلس لبخندي زد و گفت:« ولي جين،باهمه ي اين ها من پول دار خواهم شد.حالا خواهي ديد.»

- ببينم به انديشه ي تازه ات اميدي هست ؟

- اميدي هست؟تو از هيچ چيز خبر نداري. بسيار خب،بيا اينجا. من به تو نشان مي دهم كه چه پيشرفت هايي به دست آمده است.

تيلور به دنبال سيلس به طرف ميز رفت.روي ميز پايه اي با چند لوله ي آزمايش بود. از درون يكي از لوله هاي آزمايش، جلاي فلزي و به اندازه ي نيم اينچي از يك ماده ديده مي شد. سيلس توضيح داد:« اين از گداختن و به هم آميختن سديم با جيوه به دست آمده است. يعني يك آليا‌ژ جيوه است.» شيشه ي كوچكي را،كه روي آن نوشته بود(محلول كلرور آمونيوم) برداشت و در لوله ي آزمايش ريخت.ملغمه ي آمونيوم بلافاصله نرم شد و به صورت توده اسفنجي در آمد. سيلس ادامه داد:« اين ملغمه ي آمونيوم است. اينجا بنيان آمونيوم(NH4) ضمن تركيب با جيوه، هم چون يك فلز اثر مي كند.» او منتظر ماند تا عكس العمل شيميايي به پايان برسد و مايعي را كه جمع شده بود، در لوله ي آزمايش ريخت وبه تيلور گفت:«ملغمه ي آمونيوم، تركيبي بسيار ناپايدار است. بايد خيلي سريع عمل كرد.»او قرع را كه محلول زرد روشني در آن بود و بوي مطبوعي داشت، برداشت و لوله ي آزمايش را پر كرد. در اثر تكان دادن، ملغمه ي آمونيوم ناپديد شد و در ته لوله ي آزمايش، قطره اي از فلز مايع غلت مي زد.

تيلور به لوله ي آزمايش خيره شد و پرسيد: «اينجا چه اتفاقي افتاده است؟»

- اين مايع زرد مشتق پيچيده اي از هيدرازين است، كه من آن را كشف كرده ام و نامش را آمونالين گذاشته ام. ولي هنوز فرمولش را پيدا نكرده ام كه مهم نيست. مهم اين است كه آمونالين اين خاصيت را دارد كه آمونيوم را از ملغمه جدا مي كند.حالا در ته لوله،جيوه ي خالص باقي مانده و آمونيوم به محلول تبديل شده است.

بي تفاوتي جين، سيلس را تحريك كرد:«واقعا براي تو نامفهوم است؟ من در نيمه راه به دست آوردن آمونيوم، به صورت خالص آن هستم. كاري كه تا امروز ناممكن به حساب مي آمد! حل اين مساله به معناي افتخار، احترام، جايزه نوبل و خيلي چيزهاي ديگر است.»

نگاه تيلور احترام آميز شده بود:« كه اين طور! فكر نمي كردم اين ماده ي زرد رنگ اين قدر مهم باشد.»

- من هنوز تمام نكرده ام. من بايد آن را به صورت آزاد در بياورم. ولي تا كنون موفق نشده ام. هر بار كه خواسته ام آمونالين را خشك كنم، آمونيوم بلافاصله به آمونياك و هيدروژن  تجزيه شده است.ولي من آن را به دست مي آورم.

                          ***              

دو هفته بعد،تيلور، خيلي فوري به آزمايشگاه احضار شد تا از خبر مهمي آگاه شود.

- تو آن را به دست آورده اي؟

- نه تنها به دست آورده ام، بلكه موضوع، خيلي مهم تر از آن است كه من فكر مي كردم.دراين كار، ميليون ها پول وجود دارد. مي داني!من محلول را گرم كردم و آمونيوم تجزيه شد.بعد،از برودت استفاده كردم.درست،مثل آب نمك محلولي كه با انجماد تدريجي بلور هاي يخ شيرين مي دهد،توانستم به بلوري شدن آن دست يابم.خوشبختانه درجه انجماد آمونالين 18 است و برودت زيادي لازم ندارد.

او به ظرف شيشه اي سر بسته و مدرج روي ميز اشاره كرد،كه در آن بلورهاي سوزني شكل و رنگ و رورفته اي، با پوشش ورقه اي زرد كم- رنگ قرار داشت.تيلورپرسيد:ظرف سربسته چرا؟

- بايد آن را با آرگون پر مي كردم،تا آمونيوم را، يعني همان ماده ي زرد رنگ روي بلور هاي آمونالين،به صورت آزاد نگه دارد.اين ماده چنان فعال است،كه در برابر هر گازي،به جز گازهاي خنثي، واكنش نشان مي دهد.

تيلور با ذوق به پشت دوستش زد.

- حوصله كن، جين. تو هنوز قسمت اصلي را نديدي.

سيلس دوستش را به گوشه دور اتاق برد و به او ظرف سربسته ي ديگري را نشان داد، كه در آن قطعه اي از فلز زرد رنگ براق ديده مي شد.

- اين اكسيد آمونيوم(NH4O2) است، كه از آمونيم فلزي آزاد و به كمك هواي خشك به دست آمده است و كاملا غير فعال است. اين ظرف لحيم شده و مقداري گاز كلر دارد كه در واكنش شركت نمي كند. ارزش اكسيد بيشتر از آلومينيوم نيست. حتي شايد كم تر هم باشد. ولي به نظر، غني تر از طلاي امروزي مي آيد. صداي تيلور بلند شد:«تو تمامي مملكت را تسخير مي كني.تو مي تواني زيور آلات آمونيومي، ظرف هاي آمونيومي و ميليون ها چيز ديگر بسازي. چه كسي مي داند اين ماده چه كاربرد هايي در صنعت خواهد داشت؟ ما پولدار شديم ، يولت!»

سيلس به آرامي به طرف تلفن رفت:«بايد به روزنامه ها اطلاع داد. من ميخواهم به يك باره پول سازي را شروع كنم.» تيلور روي ترش كرد:« شايد بهتر باشد، فعلا اين موضوع را مخفي نگه داريم، يولت !»

- من راز هاي اين محصول را با آنها در ميان نخواهم گذاشت. تنها در مورد انديشه ي كار و كليات آن صحبت خواهم كرد. فعلا در امان هستيم. در ضمن من اين كشف را در واشنگتن هم ثبت كرده ام.

ولي، سيلس اشتباه مي كرد.

                           ***

ژ.تسرو گمورتون، رييس بانك، از كساني بود كه سلطان صنايع ناميده مي شد.او به عنوان رييس «كروم آكيم»و«شركت اسباب بازي سيلور» شايسته ي چنين عنواني بود. ولي به خاطر زن رنجديده و فرمان بردار خود هميشه و به خصوص سر صبحانه خشمگين بود و حالا هم او صبحانه مي خورد. همان طور كه با عصبانيت روز نامه را ورق مي زد، گازي به ساندويچ زد وغرغركنان، با تنفر گفت:« اين مرد مملكت را اداره مي كند؟باز هم مي گويم كه او ديوانه است. او راحت نمي نشيند...» همسرش با لحن التماس آميزي حرف او را قطع كرد:« ژوزف، خواهش ميكنم. تو از ناراحتي ارغواني شده اي. رعايت فشار خونت را بكن.دكتر به تو اجازه نداده است، خبر هاي واشنگتن را بخواني، چون ممكن است تو را اين چنين ناراحت كند.»گمورتون جواب داد:«دكتر احمق است، تو هم بهتر از او نيستي! من هر چيزي را كه دلم بخواهد،مي خوانم و هر وقت كه دلم بخواهد،ارغواني مي شوم.» فنجان قهوه را به لبش نزديك كرد. در همين موقع، خبري در پايين صفحه به چشم او خورد:« دانشمندي  طلاي مصنوعي كشف كرده است.» فنجان در هوا باقي ماند و نگاه او به سرعت سطرها را مي خواند:« دانشمندي مي گويد كه اين فلز به طور قابل ملا حظه اي بر كرم، نيكل و نقره برتري دارد و ماده ايست براي جواهر زيبا و ارزان. پروفسور سيلس ميگويد:]كسي كه تنها 20 دلار در هفته درآمد داشته باشد، مي تواند غذاي خود را در بشقاب آمونيومي بخورد، كه خيلي باارزش تر از دوري هاي طلاي راجه هاي هنديست.[...»او ديگر دنباله ي مطلب را نخواند. ويرانه هاي كروم آكيم و شركت اسباب بازي سيلور در برابر چشمان او به رقص آمد.

 مثل يك خوك تير خورده از اطاق بيرون پريد.

                             ***

بار«اوبوبا» در خيابان پانزدهم واقع است. در آن صبح چهار– پنج مرد بدلباس دور هورنس وگل چاق و موقر و عضو پيشين كنگره ،در آن جا جمع شده بودند.وگل مثل هميشه مشغول سخنراني بود و باز هم مثل هميشه، موضوع صحبتش مربوط به فعاليتهايش در كنگره مي شد و بشدت از فعاليت هاي خودش تعريف و تمجيد مي كرد. يكي از شنوندگان با شيفتگي سرش را تكان داد:«بله درست است! شما سناتور واقعي هستيد.» صاحب بار از او پشتيباني كرد:« بله. خيلي شرم آور است،كه در انتخابات اخير شما را شكست دادند.»و گل از جا پريد و باوقار آغاز كرد:«من از منابع موثق اطلاع پيدا كرده ام كه در مبارزه هاي انتخاباتي رشوه به طرز بي سابقه- اي رواج داشته...» او ناگهان سكوت كرد و به خبري از روزنامه كه در دست يكي از شنوندگان بود، خيره شد. روزنامه را از او گرفت و شروع به خواندن كرد. بعد از مدتي رو به حاضران گفت:« من بايد شما را ترك كنم.بايد براي يك كار فوري به شهرداري بروم.» او روي پيشخوان رو به صاحب بار خم شد و در گوش او گفت:«آيا شما 25سنت داريد؟ظاهرا من فراموش كرده ام و كيف پولم را پيش شهردار جا گذاشته ام. البته همين فردا پول را به شما برمي گردانم.»

 در اتاقك كوچك و تاريكي، جايي در انتهاي پايين

خيابان اول، مايكل مه گر، مردي كه براي اداره آگاهي بيشتر با نام مستعار مايك ستره لوك مشهور بود، هفت تير خود را پاك مي كرد و زير لب ترانه اي را مي خواند. در صدا كرد و مايك روي خود را برگرداند:« تو هستي سله پي؟»

مردي از پهلو و با فشار وارد اتاق شد:«بله. روزنامه ي عصر را براي تو آورده ام.»

- خيلي خوب! تازه چه خبر؟

- خبر خاصي نيست .

روزنامه را به طرف مايك انداخت و از اتاق بيرون رفت.مايك به عقب تكيه داد و خيلي آرام روزنامه را باز كرد. عنواني نظر او را جلب كرد و خبر كوتاهي را خواند. روزنامه را به كناري انداخت و به فكر فرو رفت .بعد بلند شد و در را باز كرد.

- آي سله پي بيا اينجا ! كاري پيش آمده.

                     ***

سيلس مست خوشبختي بود و از اين كه به افتخار نزديك مي شد، سر از پا نمي شناخت . تيلور كه به نوبه ي خودش خوشبخت نشسته بود و به او نگاه مي كرد:«با اين شهرتي كه به دست آورده اي چه احساسي داري؟»

- يك ميليون دلار، من راز آمونيوم فلزي را به چنين قيمتي مي فروشم.

- جنبه ي عملي كار را به من واگذار، يولت! من همين امروز با  سيتپلوز تماس مي گيرم. او پول خوبي به تو مي دهد.

زنگ در به صدا در آمد. سيلس از جا پريد و در را باز كرد. مردي تنومند با چهره اي متكبر و چشماني گزنده، پشت در بود:«يولتر سيلس اين جا زندگي مي كند ؟»

- سيلس من هستم. كاري داريد؟

- بله. من تسرو گمورتون هستم، رييس كروم آكيم و شركت اسباب بازي سيلور . مي خواهم با شما معامله اي بكنم.

- بفرماييد تو . ايشان تيلور شريك من هستند. شما ميتوانيد در حضور او هم صحبت كنيد.

-«بسيار خوب.» گمورتون روي صندلي نشست. - گمان ميكنم حدس زده باشيد، براي چه به ملاقات شما آمده ام.

- شما حتما مطلب مربوط به آمونيوم را در روزنامه خوانده ايد.

- همين طوراست.من آمده ام ببينم كه اگر چنين كشفي درست است، امتياز آن را از شما بخرم.

«شما مطمئن باشيد،آقا» سيلس او را به سمت ظرفي پر از آرگون و چند گرمي آمونيوم، برد. «اين همان فلز است و اين جا هم اكسيدي دارم كه فلزي تر از خود فلز است. روز نامه ها هم به آن لقب طلاي مصنوعي داده اند.» گمورتون در حالي هيجانش را مخفي مي كرد، گفت:« خواهش ميكنم آن را بياوريد اينجا.»

- نه.نميتوانم.اين نخستين نمونه ي آن در جهان است.اين را بايد به موزه سپرد. ولي اگر بخواهيد ميتوانم از نوع آن برايتان تهيه كنم .

- شما بايد آن را تهيه كنيد. شما به من مدرك مي دهيد، آن وقت من هم امتياز شما را ميخرم.  بسيار خوب، هزار دلار به خاطر آن ميدهم.

سيلس و تيلور هم زمان فرياد زدند:«هزار دلار!»

- آقايان محترم! مبلغ بسيار مناسبي ست .

تيلور با خشم گفت:« نه ،آقا. قيمت مناسب يك ميليون است. اين كشف در واقع كشف طلاي جديد است.»

- واقعا يك ميليون!شما در خواب و خيال هستيد. حقيقش كمپاني من چند سالي ست كه براي به دست آوردن اين كشف كار مي كند و حالا ديگر در آستانه ي كشف آن هستيم. متاسفانه شما چند هفته از ما جلو افتاديد و من براي اين كه كمپاني من كار اضافه نكند، حاضرم امتياز آن را از شما بخرم . البته اگر نخواهيد، ما به كار خود ادامه مي دهيم و با روش خود آمونيوم را به دست مي آوريم .

تيلور گفت:«ولي ما شكايت مي كنيم.» گمورتون پوزخندي زد:« آيا براي دادرسي طولاني و پرخرج پول داريد ؟ ولي من دارم. براي اين كه نشان دهم، من خرده بين نيستم، حاضرم به شما دوهزار دلار بدهم.» تيلور با سردي جواب داد:« شما قيمت ما را شنيديد.»

گمورتون براي بيرون رفتن آماده مي شد:« من اطمينان دارم اگر خوب فكر كنيد، پيشنهاد مرا قبول خواهيد كرد.»

وقتي گمورتون در را باز كرد، فردي را ديد كه حريصانه روي سوراخ كليد خم شده بود. مرد كنگره از جا پريد و ناچار به علامت احترام تعظيم كرد. سرمايه دار با لبخند حقارت آميزي دور شد.  وگل داخل شد و روبروي تيلور و سيلس بهت زده ايستاد و گفت:« آقايان عزيز! اين مرد شيطان ثروتمندي ست . اين خائنين كشور ما را نابود مي كنند. شما حق داريد، كه پيشنهاد او را رد كنيد.» و خير خواهانه لبخندي زد.

تيلور با خشم پرسيد:« و شما كه هستيد؟ شكارچي شيطان؟»

- من؟ من هورنس وگل هستم. من در سال گذشته عضو مجلس نمايندگان بودم. شما بايد مرا بشناسيد.

- چيزي يادم نمي آيد. خوب،حال چه ميخواهيد؟

- من خبر مربوط به كشف شما را در روز نامه خوانده ام و آمده ام كه به شما كمك كنم.

- چه كمكي؟

- شما كم تجربه ايد و نمي توانيد از دست شيادهايي چون گمورتون در امان باشيد، من ميتوانم همه ي مشكلات را بر عهده بگيرم و .... (پايان قسمت اول)