كنار منبر نشست. نگاهي به جمعيت كرد و .... زير لب خدا را شكر كرد. بعد رو كرد به قوام و گفت:«اهل سياست خيال مي كنند كه دور را مي بينند. البت مي بينند. اما نه خيلي دور را. حكما اگر خيلي دور را مي ديدند كارشان توفير مي كرد. اميرالمومنين، روحي فداه، اهل سياست بود، اما دور دور را مي ديد، جايي به قاعده ي قيامت، دور و دير... يا علي مددي»

قوام كه تازه مي خواست غذايش  را از داخل مجمعه بردارد، مكث كرد. به درويش مصطفي زل زد. آن قدر باهوش بود كه معناي حرف درويش مصطفي را دريابد. اين همه مورخ نيامد تحقيق كند كه قوام از ديدار با استالين بيش تر تعجب كرد يا از ديدن درويش مصطفي!

( برشي از رمان من او. از رضا اميرخاني)