براي رسيدن به لبان او بي تاب شده بودم. تمام عمرم منتظر چنين لحظه اي بودم . او تشنه بود و من از او تشنه تر. تابستان بود و هوا گرم. حاج محمد علي و همسرش براي زيارت و نماز به مسجد جمكران آمده بودند. درون كوزه مي جوشيدم و يك لحظه هم آرام و قرار نداشتم.

آمد. چه نوري! چه زيبايي! چه صفايي! ديگر از خود بي خود شدم. با زبان بي زباني به حاج محمد علي مي گفتم: كاش بيايي و با جرعه اي آب اين سيد را سيراب كني. آخر تابستان بود و هوا گرم و من مي دانستم كه او تشنه است. انگار كه شنيد. آمد سراغم و مرا به وصال او رساند. وقتي به لبان او رسيدم، ديگر هيچ چيز نفهميدم. اما پس از نوشيدن من، جمله اي گفت كه انگار تمام غم هاي عالم روي دلم بار شد. او فرمود:» شيعيان ما به اندازه ي آب خوردني ما را نمي خواهند. اگر بخواهند دعا مي كنند و فرج ما مي رسد.« اين را گفت و ديگر حاج محمد علي او را نديد.

از: كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج)