پارسال اين روزها اردوي راهيان نور بوديم. خدا توفيق داد سه بار رفتم. دفعه ي اول كه  دانش آموز بودم و سال اول دبيرستان و تازه داشت دستم مي اومد كه دنيا چه خبره! خيلي حال نكردم. دو دفعه ي ديگه هم دوران دانشجويي و به عنوان مسئول اتوبوس رفتم. بار اول اين قدر درگير مسئول بازي بودم كه درست و حسابي نفهميدم كجا اومدم. اما بار دوم مصادف شد با سال آخر دانشجوييم. رفتنم يكهويي جور شد. اولش دنبال اين بودم كه اين دفعه چرا شهدا دعوتم كردند. جواب سوالمو هنوز هم نگرفتم ولي براي آخرين بار يك حال اساسي بردم. شايد همين حال بردن جواب سوالم بود.

متن زير رو به عنوان مقدمه برا ي نشريه ي راهيان نور دانشگاهمون نوشته بودم.

rahiyan

 پلاک یک:

سیب خورد توی سر نیوتن. ارشمیدس توی کوچه ها دوید و داد زد: یافتم، یافتم. اینشتین توی کتابهاش نوشت  E = mc2 .ادیسون الکترون ها روی توی سیم هل داد تا برق تولید کنه. ارسطو همین طور که راه می رفت برای شاگرداش از اشتباهات افلاطون می گفت. گراهام بل از اون طرف تلفن صدای رفیقش رو شنید. برادران رایت دوچرخه هاشون رو ول کردند و توی آسمون دنبال پرنده ها پریدند. جدول تناوبی مندلیف یه عالمه  جا داشت واسه پر کردن. فیثاغورث یه مثلث کشید و تا تونست براش قانون و مقررات وضع کرد. گالیله تلسکوپش رو، رو به ستاره ها تنظیم کرد تا چرخش زمین رو ببینه .... .ولی ... وقتی لیسانسم رو با معدل الف گرفتم، دیدم توی زندگیم یه چیزی کم دارم.

پلاک دو:

منطق مصلح دل سوخته ی اجتماع + منطق عارف عاشق پروردگار = منطق شهید.

این فرمول رو شهید مطهری کشف کرده.

پلاک سه:

یه خاطره از امام (ره) تعریف کرد: امام (ره) ازش پرسیده بود: فلانی تا حالا سیگار کشیدی؛ راوی گفته بود: نه. امام (ره) گفته بود: ولی من کشیدم. و وقتی تعجب راوی رو می بینه، می گه: توی جوونی یه پک به سیگار زدم. بعد با خودم فکر کردم این سیگار اون قدر ارزش داره که من به خاطرش پول و وقتم رو صرف کنم. بعد به این نتیجه رسیدم که نه، اون قدر ارزش نداره. پس انداختمش دور....

فکر نمی کنی امام خمینی (ره) به خاطر همین فکر کردن هاش امام شد؟!

پلاک چهار:

حاج آقا پناهیان می گه: شهدا آدمای عجیب و غریبی نبودن، فقط حواسشون خیلی جمع بود

پلاک پنج:

شهید لطف نمی کنه که شهید می شه. شهید وظیفه داشت توی اون مقطع و زمان رفت جنگید، سختی کشید، زخمی شد و شهید شد. اما، من و تو توی این زمان وظیفه مون چیه؟! (مرحوم ابوالفضل سپهر)

پلاک شش:

به نام و نشان من چه كار داري ؟ مهم اين است كه من را ه خودم را يافته ام. اما خواهر و برادرم، بگو راه تو چيست؟(شهيد حسن باقري)

پلاك هفت:

به مناطق كه رسيدي دهان روحت رو تا آخر باز كن. با تمام وجودت تنفس كن. بگذار اكسيژن هاي اونجا به تك تك سلولهاي روحت برسه، باهاش سوخت و ساز كنه و بزرگ بشه. ديگه از اين اكسيژن ها گيرت نمياد ها! هواي شهرها خيلي كثيفه.

پلاك هشت:

براي شادي روح شهداي گمنام ، حركت!